نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

با دو عالم آشنا ظلم است بی‌کس زیستن

بندگی با معرفت خاص حضور آدمی‌ست

ورنه اینجاسجده‌ها چون سایه یکسر مبهمی‌ست

با سجودت از ازل پیشانی‌ام را توأمی‌ست

دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمی‌ست

آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم

چون‌گهر غلتیدن اشکم ز درد بی‌نمی‌ست

فرصتم تاکی ز بی‌آبی‌کشد رنج نفس

ساز قلیانی‌ که دارد مجلس پیری دمی‌ست

داغ زیر پا وآتش بر سر و در دیده اشک

شمع را در انجمن بودن چه جای خرمی‌ست

حاصل اشغال محفل دوش پرسیدم ز شمع

گفت‌: افزونی نفس می‌سوزد و قسمت کمی‌ست

سوختن منت گذار چاره فرمایان مباد

جز به‌مهتابم به هرجا می‌نشانی مرهمی‌ست

با دو عالم آشنا ظلم است بی‌کس زیستن

پیش ازین هستی غناها داشت اکنون مبرمی‌ست

آتشی‌کوکز چراغ خامشم‌گیرد خبر

خامسوز داغ دل را سوختن هم مرهمی‌ست

جز به هم چیدن‌کسی را با تصرف‌کارنیست

گندم انبار است هر سو لیک قحط آدمی‌ست

خلق در موت و حیات از صوف و اطلس تاکفن

هرچه پوشد زین سیاهی و سفیدی ماتمی‌ست

تا ابدکوک است بیدل نغمهٔ ساز جهان

اوج اقبال و حضیض فقر زیری و بمی‌ست

شاعیان مر ناصبی را در سؤال مشکلات

امتت را چون نبینی بر چه سانند؟ ای رسول

بیشتر جز مر ستوران را نمانند، ای رسول

گر نگشته‌ستند فتنه بر جهان از دین حق

چون جهانند و طلب گار جهانند، ای رسول؟

از قوی عهدی که کردی بر همه روز غدیر

چون خر از نشتر جهانند و رمانند، ای رسول

سود دنیا را همی جویند و نندیشند هیچ

گرچه از دین و شریعت بر زیانند، ای رسول

چون زمان داده است تا محشر خدای ابلیس را

جمله قومش بر امید آن زمانند، ای رسول

زانکه خان دوستی دیو شد دل شان همه

دشمنان اهل بیت و خاندانند، ای رسول

این مسلمانان به نام، از کشتن اولاد تو

چون جهودان نیز پیغمبر کشانند، ای رسول

روی گرداننده از پاکیزه فرزندان تو

کور و گمره بر طریق این و آنند، ای رسول

بی‌گمان چون بر وصی و اولاد او دشمن شدند

بر تو ای خیرالبشر پس بی گمانند، ای رسول

چون خروسان بر زدن دعوی کنند اینها ولیک

وقت حجت پر کنیده ماکیانند، ای رسول

چون فقیهان خوانم اینها را، که علم فقه را

جز که از بهر ریاست می‌نخوانند، ای رسول؟

بر زبان هر کو براند نام فرزندان تو

چون مرا از خان و مان او را برانند، ای رسول

وز طمع در جامگی و خوردن مال یتیم

مانده بر درگاه میر و شاه و خانند، ای رسول

هر که زیشان چیزکی پرسد ز علم فقه ازو

بر امید ساخته زنبیل و خوانند ای رسول

پر لجاجند از مذاهب تا چو آید میزبان

بر طریق و مذهب این میزبانند، ای رسول

چشم دل در پیش حق می‌باز نتوانند کرد

وز جهالت جان به باطل برفشانند،ای رسول

آز آن فرعون دورت جاودان آورد خلق

امت فرعون دور و جاودانند، ای رسول

جاودان را امتند و نیستند آگاه ازان

جادوان اندر عذاب جاودانند، ای رسول

از مصیبت‌های فرزندان تو چون بشنوند

زان شنودن بخت بد را شادمانند، ای رسول

دوستان خاندان اندر میان دشمنان

همچو میوهٔ خوش به برگ اندر نهانند،ای رسول

عهد فرزندانت را تعویذ گردن کرده‌اند

تا بدان ز ابلیس دور اندر امانند، ای رسول

مؤمنان چون تشنگانند و امامان زمان

ابر رحمت را بر ایشان آسمانند، ای رسول

رحمت ایزد توی بر خلق و، فرزندان تو

همچو تو بر ما رحیم و مهربانند، ای رسول

دوستان اهل بیت تو به نور علمشان،

چون به قیمت زر، به حکمت داستانند،ای رسول

چون وصی را رد کرده‌ستند امت بیشتر

از پس بهمان و شاگرد فلانند، ای رسول؟

جز که ما را نیست معلوم این که فرزندان تو

خازن علمند و گنجور قرانند، ای رسول

جز که شیعت کس نمی‌گوید رحیق و سلسبیل

ناصبی یکسر همه جویای نانند، ای رسول

فتنه گشتستند بر الفاظ بی معنی همه

نیستند اینها قرآن خوان، طوطیانند، ای رسول

لفظ بی‌معنی چه باشد؟ شخص بی‌جان از قیاس

اهل بیتت شخص دین را پاک جانند، ای رسول

خلق را از بهر معنی قران باید امام

این امامان مزور بی‌بیانند، ای رسول

این امامان سوی اهل حکمت از بی‌حاصلی

همچنان کاندر بیابان نردبانند، ای رسول

شاعیان مر ناصبی را در سؤال مشکلات

راست همچون در نواله استخوانند، ای رسول

شیعت حق را امامان زمان اهل بیت

از پی ابلیس دور اندر امانند، ای رسول

دل گران دارند شیعت بر سبکساران خلق

رایگان این ناکسان را بر کران‌اند، ای رسول

چون به مشکل‌های تاویلی بگیرم راهشان

جز بسوی زشت گفتن ره ندانند، ای رسول

چون نگشتند از طریق بهتری این امتت

بد سگال و بد فعال و بد نشانند، ای رسول

در میان خلق دین حق نمانده‌ستی ولیک

اهل بیت و مؤمنان اندر میانند، ای رسول

ار تو مردم بودیی و امروز امت مردمند

پس نپندارم که اینها مردمانند، ای رسول

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز

که سلیمان گل از باد هوا بازآمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من

کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

داغ دل بود به امید دوا بازآمد

چشم من در ره این قافله راه بماند

تا به گوش دلم آواز درا بازآمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد