نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

در سرِ این سبزه من و تو به هم

از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه

زُهره مِهین دخترِ خالویِ ماه

آلهۀ عشق و خداوندِ ناز

آدمیان را به مَحَبّت گداز

پیشۀ وی عاشقی آموختن

خرمنِ اَبناء بشر سوختن

خسته و عاجز شده در کارِ خود

واله و آشفته جو افکارِ خود

خواست که برخستگی آرد شکست

یک دو سه ساعت کشد از کار دست

سیرِ گلُ و گردشِ باغی کند

تازه ز گلُ گَشت دِماغی کند

کند ز بر کِسوَتِ افلاکیان

کرد به سر مِقنَعه خاکیان

خویشتن آراست به شکلِ بشر

سویِ زمین کرد ز کیهان گذر

آمد از آرامگهِ خود فرود

رفت بدان سو که منوچهر بود

زیرِ درختی به لبِ چشمه سار

چشمِ وی افتاد به چشمِ سوار

تیرِ نظر گشت در او کارگر

کارگرست آری تیرِ نظر

لرزه بیفتاد در اعصابِ او

رنگ پرید از رخِ شادابِ او

گشت به یک دل نه به صد دل اسیر

در خمِ فتراکِ جوانِ دِلیر

رفت که یک باره دهد دل به باد

بادِ اُلوهّیتِ خویش اوفتاد

گفت به خود خلقتِ عشق از منست

این چه ضعیفّی و زبون گشتن است

من که یکی عُنصُرِ اَفلاکیَم

از چه زبونِ پسری خاکیم

آلهۀ عشق منم در جَهان

از چه به من چیره شود این جوان

من اگر آشفته و شدا شوم

پیشِ خدایان همه رسوا شوم

عشق که از پنجۀ من زاده است

وز شکنِ زلفِ من افتاده است

با من اگر دعویِ کَشتی کند

با دگران پس چه دُرُشتی کند؟

خوابگهِ عشق بود مشت من

زادۀ من چون گَزَد انگشتِ من؟

تاری از آن دام که دایم تنم

در رهِ این تازه جوان افکنم

عشق نهم در وی و زارش کنم

طُرفه غزالی است شکارش کنم

دست کشم بر کَل و بر گوشِ او

تا بپرد از سرِ او هوشِ او

جنبشِ یک گوشۀ ابرویِ من

می‌کَشَدَش سایه صفت سویِ من

من که بشر را به هم انداختم

عاشق و دل‌دادۀ هم ساختم

خوب توانم که کنم کارِ خویش

سازمش از عشق گرفتارِ خویش

گرچه نظامی است غلامش کنم

منصرِف از شغلِ نظامش کنم

این همه را گفت و قوی کرد دل

داد به خود جرأت و شد مستقلّ

کرد نهان عَجز و عیان نازِ خویش

هیمنه پی داد به آوازِ خویش

گفت سلام ای پسرِ ماه و هور

چشمِ بد از رویِ نکویِ تو دور

ای ز بشر بهتر و بگزیده ‌تر

بلکه ز من نیز پسندیده تر

ای که پس از خَلقِ تو خَلاّقِ تو

همچو خلایق شده مُشتاقِ تو

ای تو بهین میوۀ باغِ بِهی

غنچۀ سرخِ چمنِ فَرّهی

چینِ سرِ زلفِ عروسِ حیات

خالِ دلارایِ رخِ کاینات

در چمنِ حسن گل و فاخته

سرخ و سفیدی به رُخَت تاخته

بسکه تو خِلقت شدهٔی شوخ و شنگ

گشته به خلقت کُنِ تو عرصه تنگ

کز پسِ تو باز چه رنگ آوَرَد

حسنِ جهان را به چه قالب بَرَد

بی تو جهان هیچ صفایی نداشت

باغی اُمید آب و هوایی نداشت

قصدِ کجا داری و نامِ تو چیست

در دلِ این کوه مرامِ تو چیست

کاش فرود آیی از آن تیز کام

کز لبِ این چشمه ستانیم کام

در سرِ این سبزه من و تو به هم

خوش به هم آییم در این صبحدم

مُغتَنم است این چمنِ دلفریب

این شهِ من پای در آر از رکیب

شاخِ گلی پا به سرِ سبزه نه

شاخِ گل اندر وسطِ سبزه به

بند کن آن رشه به فروغ زین

جفت بزن از سرِ زین بر زمین

خواهی اگر پنجه به هم افکنیم

ور دو کفِ دست رکابی کنم

تا تو نهی بر کفِ من پای خود

گرم کنی در دل من جایِ خود

یا که بنه پا به سرِ دوشِ من

سر بخور از دوش در آغوشِ من

نرم و سبک روح بیا در بَرَم

تات چو سبزه به زمین گسترم

بوسۀ شیرین دهمت بی شمار

قصۀ شیرین کنمت صد هزار

کوه و بیابان پیِ آهو مَبُر

غصۀ هم چشمیِ آهو مخور

گرم بُوَد روز دلِ کوهسار

آهُوَکا دست بدار از شکار

حیف بُوَد کز اثر آفتاب

کاهَد از آن رویِ چو گُل آب و تاب

یا ز دمِ بادِ جنایت شِعار

بر سرِ زلفت بنشیند غبار

خواهی اگر با دلِ خود شور کن

هرچه دلت گفت همان‌طور کن

این همه بشنید منوچهر از او

هیچ نیامد به دلش مِهر از او

روحِ جوان همچو دلش ساده بود

منصرِف از میلِ بت و باده بود

گرچه به قد اندکی افزون نمود

سالِ وی از شانزده افزون نبود

کشمکشِ عشق ندیده هنوز

لَذَّت مستی نچشیده هنوز

با همۀ نوش لبی ای عجب

کز میِ نوشش نرسیده به لب

بود در او روحِ سپاهیگری

مانعِ دل باختن و دلبری

لاجَرَم از حُجب جوابی نداد

یافت خِطابی و خِطابی نداد

گویی چسبیده ز شَهد زیاد

لب به لبِ آن پسرِ حور زاد

زُهره دگر باره سخن ساز کرد

زمزمۀ دلبری آغاز کرد

کای پسرِ خوب تعلّل مکن

در عملِ خیر تأمّل مکن

مهر مرا ای به تو از من دُرود

بینی و از اسب نیایی فرود؟!

صبح به این خُرَّمی و این چمن

با چمن آرا صنمی همچو من

حیف نباشد که گِرانی کنی

صابِری و سخت کَمانی کنی

لب مَفِشار اینهمه بر یکدگر

رنگِ طبیعی کند از وی فرار

یا برسد سرخیِ او را شکست

یا کندش سرخ‌تر از آنچه هست

آنکه ترا این دهنِ تنگ داد

وان لبِ جان پرورِ گلرنگ داد

داد که تا بوسه فَشانی همی

گه بدهی گه بِسِتانی همی

گاه به ده ثانیه بی بیش و کم

گیری سی بوسه زمن پشتِ هم

گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش

مدّتش از مدّت سی بوسه بیش

بوسۀ اوّل ز لب آید به در

بوسۀ ثانی کشد از ناف سر

حال ببین میلِ کدامین تراست

هر دو هم ارمیل تو باشد رواست

باز چو این گفت و جوابی ندید

زورِ خدایی به تن اندر دمید

دست زد و بندِ رکابش گرفت

ریشۀ جان و رگِ خوابش گرفت

خواه نخواه از سرِ زینش کشید

در بغلِ خود به زمینش کشید

هر دو کشیده سرِ سبزه دراز

هر دو زده تکیه بر آرنجِ ناز

قد متوازی و مُحاذی دو خَد

گویی کاندازه بگیرند قد

عارضِ هر دو شده گلگون و گَرم

این یکی از شهوت و آن یک ز شرم

عشق به آزرم مقابل شده

بر دو طرف مسأله مشکل شده

زهرۀ طناز به انواعِ ناز

کرد بر او دستِ تمتّع دراز

تُکمه به زیر گلویش هرچه بود

با سرِ انگشتِ عَطوفت گشود

یافت چو با بی کُلَهی خوشترش

کج شد و برداشت کلاه از سرش

دست به دو قسمتِ فرقش کشید

برقی از آن فرق به قلبش رسید

موی که نرم افتد و تیمار گرم

برق جهد آخر از آن موی نرم

از کفِ آن دست که با مهر زد

برقِ لطیفی به منوچهر زد

رفت که بوسد ز رخِ فرّخش

رنگِ منوچهر پرید از رُخَش

خورد تکان جملۀ اعضایِ او

از نُکِ سر تا به نُکِ پای او

دید کز آن بوسه فنا می‌شود

بوالهوس و سر بهوا می‌شود

دید که آن بوسه تمامش کند

منصرِف از شغلِ نظامش کند

بر تنِ او چِندِشی آمد پدید

پسر عَرَقی گرم به چانش دوید

بُرد کمی صورتِ خود را عقب

طرفی دلی داشته یا للعجب!

زُهره از این واقعه بی تاب شد

بوسه میان دو لبش آب شد

هر رُطَبی را که نچینی به وقت

آب شود بعد به شاخِ درخت

گفت ز من رخ ز چه بر تافتی؟

بلکه ز من خوب تری یافتی

دل به هوایِ دگری داشتی؟

یا لبِ من بی نمک انگاشتی

بر رُخَم ار آخته بودی تو تیغ

به که ز من بوسه نمایی دِریغ

جز تو کس از بوسۀ من سر نخورد

هیچکس این طور به من بر نخورد

از چه کنی اَخم مگر من بَدَم

بلکه ملولی که چرا آمدم؟

من که به این خوبی و رعناییم

دختَرَکی عشقی و شیداییم

گیرِ تو افتاده‌ام ای تازه کار

بهتر از این گیر نیاید شکار

خوب ببین بد به سراپام هست؟

یک سرِ مو عیب در اعضام هست؟

هیچ خدا نقص به من داده است؟

هیچ کسی مثل من افتاده است؟

این سر و سیمایِ فرح زایِ من

این فرح افزا سر و سیمایِ من

این لب و این گونه و این بینیم

بینیِ همچون قلمِ چینیم

این سر و این سینه و این ساقِ من

این کفِ نرم این کفلِ چاقِ من

این کَل و این گردن و این نافِ من

این شکمِ بی شکنِ صافِ من

این سر و این شانه و این سینه‌ام

سینۀ صافی تر از آیینه‌ام

باز مرا هست دو چیزِ دگر

کِت ندهم هیچ از آنها خبر

زازِ درونِ دلِ با چین مپرس

از صفتِ ناف به پایین مپرس

هست در این پرده بس آوازه‌ها

نغمۀ دیگر زند این سازها

چون بنهم پای طرب بر بِساط

از در و دیوار ببارد نَشاط

بر سرِ این سبزه برقسم چنان

کز اثرِ پام نماند نشان

زیرِ پیِ من نشود سبزه لِه

نرم‌ترم من به تن از کُرکِ بِه

چون ز طرب به سرِ گُل پا نهم

در سبکی تالیِ پروانه ام

گر بِجَهَم از سرِ این گُل بر آن

هیچ به گُل‌ها نرسانم زیان

رقصِ من اندر سرِ گُل‌هایِ باغ

رقصِ شعاع است به رویِ چراغ

بسکه بود نَیِّر و رَخشان تَنَم

نور دهد از پسِ پیراهنم

زانچه ترا خوب بُوَد در نظر

بوسۀ من باشد از آن خوبتر

هرچه ز جنس عسل و شِکّر است

بوسۀ من از همه شیرین تر است

تا دو سه بوسه نسِتانی همی

لَذَّتِ این کار ندانی همی

تو بستان بوسهٔی از من فَرِه

بد شد اگر، باز سرِ چاش نِه!

ناز مکن! من ز تو خوشگل‌ترم

من ز تو در حسن و وجاهت سَرَم

نی غلط افتاد تو خوشگل‌تری

در همه چیز از همه عالم سری

اخم مکن! گوش به عرضم بده

مَفت نخواهم ز تو، قرضم بده!

نیست در این گفتۀ من سوسهٔی

گر تو بمن قرض دهی بوسهٔی

بوسۀ دیگر سر آن می‌نهم

لحظۀ دیگر، به تو پس می‌دهم

من نه ترا بیهده وِل می‌کنم

گر ندهی بوسه دُوئِل می‌کنم!

گر ندهی بوسه عذابت کنم

از عَطَشِ عشق کبابت کنم

نی غلطی رفت، ببخشا به من

دور شد از حَدِّ نِزاکت سخن

بر تو اگر گفتۀ من جور کرد

من چه کنم عشقِ تو این طور کرد

من که نگفتم تو بده بوسه مفت

طاق بده بوسه و برگیر جفت

از چه کنی سد درِ داد و ستد؟

فایده در داد و ستد می‌رسد!

قرض بده منفعتش را بگیر

زود هم این قرض گزارم نه دیر

از لب من بوسه مکرّر بگیر

چون که به آخِر رسد از سر بگیر

از سرِ من تا به قدم یک سره

هست چراگاهِ تو آهو بره

از تو بود درّه و ماهورِ آن

چشمۀ نزدیک و تلِ دور آن

هر طرفش را که بخواهی بچر

هر گُلِ خوبی که بیابی بخور

عیشِ ترا مانع و مخظور نیست

تَمر بود یانِع و ناطور نیست

ور تو ندانی چه کنی، یادگیر!

یاد از این زُهره استاد گیر

خیز تو صیّاد شو و من شکار

من بدوم سر به پیِ من گذار

من نه شکارم که ز تو رم کنم

زحمت پایِ تو فراهم کنم

تیر بینداز که من از هوا

گیرم و در سینه کنم جابجا

من ز پِی تیرِ تو هر سوم دَوَم

تیرِ تو هر سو رود آن سو رَوَم!

چشم من هم نِه که نبینی مرا

من ز تو پنهام شوم این گوشه‌ها

گر تو مرا آیی و پیدا کنی

می‌دهمت هر چه تمناّ کنی

ریگ بیاور که زنی طاق و جفت

با گروِ بوسه، نه یا حرف مفت

جِر بزنی یا نزنی پَرده‌ای

خوب رخی، هرچه کنی کرده‌ای!

گاه یکی نیز از آن ریگ‌ها

بین دو انگشت بنه در خِفا

بی خبر از من بپران سوی من

نرم بزن بر هدفِ روفِ من

کج شو وزین جویِ روان پشتِ هم

آب بپاش از سرِ من تا قدم

مشت خود از چشمه پر از آب کن

سر به پیِ من نه و پرتاب کن

غصّه مخور گر تنِ من خیس شد

رختِ اتو کردۀ من کیس شد

آب بپاش از سرِ من تا به پا

هست در این کار بسی نکته‌ها

نازک و تنگ است مرا پیرهن

تر که شود نیک بچسبد به تن

پست و بلندی همه پیدا شود

آنچه نهفته است هویدا شود

کشف بسی سرِّ نهانت کند

رازِ بسِ پرده عیانت کند

گاه بکش دست بر ابرویِ من

گاه به هم زن سرِ گیسویِ من

گاه بیا پیش که بوسی مرا

رخ چو برم پیش تو وا پس گرا

گر گذر از بوسه کند مطلبت

می‌زنم انگشتِ ادب بر لبت

گر ببری دست به پایینِ من

ترکه خوری از کفِ سیمینِ من

ناف به پایین نبری دست را

نشکنی از بی‌خِرَدی بست را

گر بِبری دست تَخَطّی به بست

ترکه گُل می‌زنمت پشتِ دست

گاه بیا روی و زمانی به زیر

گاه بده کولی و کولی بگیر

گه به لبِ کوه برآریم های

تا به دل کوه بپیچد صَدای

آن رفیق تو ترا مصلحتِ خویش آموخت

ای سیه چشم چه دیدی تو از این دیده گناه

که نگاهت چو کنم خیره کنی چشم سیاه

هرکسی با کس در کوچه شود رویاروی

همه را چشم فُتَد بر رخ هم خواه نخواه

پیش چشم تو گنهکار همین چشم منست

چشم های دگران را نَبُود هیچ گناه

تو به نظمّیه و مُستَخدَمِ تأمیناتی

گر خطا کار مرا دانی زین گونه نگاه

جلب بر در گهِ خود کن پیِ استنطاقم

بهرِ تحقیق نگهدار مرا در درگاه

هر دو دستم را با بندِ کمر شمشیرت

سخت بر بند که از غیرِ تو گردد کوتاه

ساز تحتِ نظرِ خود دو سه مَه توفیقم

حبسِ تاریک کن اندر خَمِ آن زلفِ دوتاه

بر تنم پوش از آن جامه که دزدان پوشند

به گناهی که چرا کردم دزدیده نگاه

درردیفِ همه دزدان دو به دو چار به چار

پیِ تسطیحِ خیابان برو روبیدنِ راه

هیچ یک لحظه مشو دور ز بالایِ سرم

تا به سر نگذرد امّیدِ فرارم ناگاه

شرط باشد که ز آزادیِ خود دم نزنم

گرچه مشروطه طلب باشم و آزادی خواه

من گواهی نگرفتم که ترا دارم دوست

تا مفتّش شِنَوَد قصۀ عشقم ز گواه

داغِ مهرِ تو بود شاهد بر جبهۀ من

وین چنین داغ نباشد دگران را به جِباه

من گرفتم که ترا در دلِ خود دارم دوست

آن که بودت که ز رازِ دلِ من کرد آگاه

خوب حس کردی عاشق شدن آیینِ منست

این به من ارث رسید از پدرم طابَ ثراه

بی جهت اخم مکن ، تندمرو ، زشت مگو

که چو من بهرِ تو پیدا نشود خاطرخواه

بهرمن کج کنی ابرو برو ای چشم سفید

وه چه بی جا غلطی شد برو ای چشم سیاه

که ترا گفت که در کوچه سلامم نکنی ؟

که ترا گفت که باید نروی با من راه

آن که گوید بگریز از من و با او بنشین

خواهد از چاله برون آیی و افتی در چاه

آن رفیق تو ترا مصلحتِ خویش آموخت

به خدا می برم از دستِ رفیق تو پناه

کیست جز من که خورد باطناً از بهر تو غم

کیست جز من که کشد واقعاً از بهر تو آه

کیست جز من که اگر شهر پر از خوشگل بود

او همان شخص تو را خواهد الاللّه

کیست اُستادتر از من که کَماهی داند

که چه اُستادی در خِلقتِ تو کرد اله

کیست جز من که زند یک مهِ آزاد قلم

و آورد پیشِ تو شهریّۀ خود آخِرِ ماه

دورِ پیری را با محنت و سختی سپرد

که تو ایّامِ جوانی گذرانی به رِفاه

فی المثل گر سر و پای خود او مانَد لُخت

کُلَه و کفش خَرَد بهرِ تو با کفش و کلاه

من همان صورتِ زیبایِ تو را دارم دوست

مطمئن باش که در من نبُوَد قوۀ باه

به هوایِ تو کنم گردشِ باغِ ملّی

به سراغ تو روم مقبرۀ نادر شاه

کوه سنگی را در راهِ تو بر سینه زنم

سنگ بر سینه زدن بهتر از این دارد راه

خواهی امروز به من اخم کن و خواهی نه

عاقبت رام و دلارامِ منی خواه نخواه

حاضرم دکّۀ بالوده فروش دمِ ارگ

با تو پالوده خورم من که نخوردم با شاه

با درشکه بَرَمَت تا گُلِ خَطمی هر روز

چکنم نیست در این شهر جز این گردشگاه

گر دهد ره پدرِ دانش و صَدر التُجّار

با تو آسوده توان بود شبی در نو چاه

باش بینی که تو خود سویِ من آیی با میل

گرچه امروز به من می گذری با اکراه

باش بینی که وِفاقِ من و تو زایل کرد

مثل «وافَقَ شَنّ طَبَقَه» از اَفواه

شکرِ امروز بکن قدرِ محبّان بشناس

من نگویم که در آخِر چه شود وا اَسَفاه

دید خواهی که تو هم مثل فلان الدوله

خط برآورده یی از گِردِ بُناگوشِ چو ماه

لاجَرَم مهر کنی پیشه و پیش آری چبر

بوسد بشماریم از لطف ز یک تا پنجاه

کج مرولج مکن ایرج مشو آقایی کن

چاکرانت را نیکوتر از این دار نگاه

گاهی احوالِ مرا نیز بپرس از دمِ در

گاهی از لطف مرا نیز ببین ذر سرِ راه

نه چو من عاشقی افتد نه چو تو معشوقی

هر دو بی شبهه نداریم شَبَه از اشباه

گر به دریا شوی اندر دل تَحتُ البَحری

یا روی در شکم زیپلَن بر قلۀ ماه

ور روی در حرمِ قُدس تحصُّن جویی

عاقبت مالِ منی مالِ من اِن شاءَاللّه

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

ایکبیری

ایکبیری ترین فرد تاریخ