نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

امروز عیسیی که به درد سخن رسد

دلهای غم ندیده پذیرای پند نیست

آنجا که درد نیست، سخن سودمند نیست

بسیار چاره هست که از درد بدترست

صد چشم بد، برابر دود سپند نیست

ما را به بخت شور خود ای دوست واگذار

بادام تلخ در خور آغوش قند نیست

نتوان گرفت دامن معنی به دست ناز

جز پیچ و تاب، صید سخن را کمند نیست

نگرفت پیش اشک مرا منع آستین

سیلاب را ملاحظه از کوچه بند نیست

لب بسته همچو غنچه تصویر زاده ایم

ما را خبر ز چاشنی نوشخند نیست

صد دل چو تار سبحه به یک رشته می کشد

کوتاهیی در آن مژه های بلند نیست

امروز عیسیی که به درد سخن رسد

صائب درین زمانه نادردمند نیست

ز هستی ندارم من از خود خبر

دگر سینه‌ام چون خم آمد بجوش

بر آمد از این قلزم غم خروش

خراباتیان، راه میخانه کو

حریفان بگوئید، پیمانه کو

مرا سوی میخانه راهی دهید

سرم را به آن در پناهی دهید

بهار است و بلبل، بساط نشاط

بطرف چمن میکشد ز انبساط

تو هم زاهد از خویش دستی برآر

مکن اینقدر خشکی اندر بهار

به درک فنون ریا کاملی

در این فن چرا اینقدر جاهلی

مرادی نشد حاصلت در مرید

در این آرزو گشت، مویت سفید

بیا بگذر از قید ناموس و ننگ

بزن شیشهٔ خودپرستی به سنگ

بینداز از دست مسواک را

بدست آر، نوباوهٔ تاک را

ز من بشنو، از زهد اندیشه کن

بهار است، دیوانگی پیشه کن

بزن دست و صد چاک زن جامه را

بیفکن ز سر بار عمامه را

بیا با حریفان هم آهنگ باش

بکن صلح و با خویش در جنگ باش

ازین زهد یکباره بیگانه شو

به رند خرابات، همخانه شو

چو من ترک سودای تزویر کن

توان تا بمیخانه، شبگیر کن

که بختت مگر سر بر آرد ز خواب

نظرها بیابی ز خم شراب

ز فیض صبوحی بفیضی رسی

شوی با همه ناکسیها، کسی

چه بر سبحه چسبیده‌ای اینقدر

بس این خاک بازی که خاکت بسر

چرا اینقدر خشک و افسرده‌ای

نه دستی نه پائی مگر مرده‌ای

بکن ترک تزویر و زهد و ریا

به میخانه رفتن ز سر ساز پا

ز ما اختلاط مجازی مجو

زمستان به جز صاف بازی مجو

بگو با حکیم ز خود بی‌خبر

که ای مانده در گل درین ره چو خر

بمستی ز حکمت کن اندیشه‌ای

چه صغری، چه کبری، بکش شیشه‌ای

کتاب اشارات ابرو بخوان

شفا در لب جام پُر باده دان

ببین شرح تجرید ساق و بدن

بگو حکمت العین چشم و دهن

بجز حرف باده مکن گفتگو

سخن‌تر مقولات و از کیف گو

بیا ساقی ای قبلهٔ من بیا

سرت گردم، ای شوخ پر فن بیا

دماغم ز سودای صحبت بسوخت

به داغم زبان شعله‌ها برفروخت

علاجی کن از می دماغ مرا

بنه مرهم از باده داغ مرا

شد از آتش دهر جانم کباب

برافشان بدین شعله مشتی شراب

بپا شو زمستی چه افتاده‌ای

بیفکن مرا در شط باده‌ای

بکن شستشوی من از لای می

مرا غرق میکن بدریای می

بده ساقی آن مایهٔ زندگی

دمی وارهانم ز دل مردگی

دل و جان من شد بفرمان تو

چه جان و چه دل جمله قربان تو

بمن جان من می بده می بده

پیاپی پیاپی پیاپی بده

بده باده وز روی مستی بده

فدای تو گردم دو دستی بده

به یکدست ما را سبک بر مدار

چه مینا چه پیمانه خمها بیار

مکن سرکشی از من ای بی‌نظیر

بده جامی و در عوض جان بگیر

بیا ای تو درمان دردم بیا

بیا گرد بالات گردم بیا

بیا ای فدای رخ ساده‌ات

بده می بگرد سر باده‌ات

کجایم، چه میگویم ای دوستان

مگر مست گشتم درین بوستان

ملولیم ساقی می ناب ده

یکی جرعه ز آن قرمز ین آب ده

سخنها بمستانه گفتم بسی

الهی نرنجیده باشد کسی

ز هستی ندارم من از خود خبر

خمار شبم میدهد دردسر

به یک جرعه رفع ملالم کنید

بدی گفته باشم حلالم کنید

چه من تازه ز اهل طرب گشته‌ام

ببخشید گر بی‌آدب گشته‌ام

غم هیچکس بر دلم بار نیست

بجز زاهدم با کسی کار نیست

عصا وار استاده‌ام در برش

چه دستار پیچیده‌ام در سرش

دلم سوخت بر حال زاهد بسی

که بیچاره‌تر زو ندیدم کسی

ز کوی خرابات آواره‌ای

زبان بسته حیوان بیچاره‌ای

ندانم چه دیده است از زندگی

نمیرد چرا خود ز شرمندگی

که از بزم رندان نماید نفور

ز راه مسلمانی افتاده دور

من از دید زاهد بسی منکرم

مسلمانی ار این بود کافرم

الهی به پاکان و رندان مست

به دلگرمی ساقی می‌پرست

به جوش درون خم صاف دل

که شد در بر او فلاطون خجل

به رندی کز آلودگی پاک خفت

به مستی که با دختر تاک خفت

به آهی که بر دل شبیخون زند

به اشکی که پهلو به جیحون زند

به داغی که بر سینه محکم بود

به زخمی کش الماس مرهم بود

به صبری که در ناشکیبا بود

به شرمی که در روی زیبا بود

به عزلت نشینان صحرای درد

به ناخن کبودان شبهای سرد

به چشمی کزو چون بر آید نگاه

کند روز بیچارگان را سیاه

به رویی که روشن کند بزم جمع

به عشقی که پروانه دارد به شمع

به بی دست و پایان کوی وصال

به عاجز نگاهان حسرت مآل

به هجری که پیوسته در وصل یار

بره باشدش دیدهٔ انتظار

به شام فراق دل آشفتگان

به صبح وصال بغم خفتگان

به معشوق از رحم و انصاف دور

به دلدادهٔ در بلاها صبور

به دردی که بی‌حاجتش از طبیب

به یأسی کز امید شد بی‌نصیب

به زلفی که دل را ز کس بی‌خبر

نهان میرباید ز پیش نظر

به دزدی که پروا ندارد ز کس

نمیترسد از شحنه و از عسس

به عهدی که پیمانه با باده بست

که دور است از شیشهٔ او شکست

به ذکر صراحی به وقت فرح

به اوراد جام و دعای قدح

به سرهنگی خشت بالای خم

به افتادن جام در پای خم

به پیچ و خم ساقی لاله رنگ

به اندام مطرب به آواز چنگ

به روزی که بی‌گفتگو در می است

بشوری که در کوچه بند نی است

به صنعان فریبان ترسا لقب

به کافردلان فرنگی نصب

به مرغوله مویان گیسو کمند

به خورشید رویان زنار بند

به آهو نگاهان رعنا خرام

به خسرو سپاهان شیرین کلام

به شمشاد قدان بالا بلا

که کردند عشاق را مبتلا

به آن وعدهٔ سست پیمان یار

به دلسوزی عاشق از انتظار

که گر یکزمان بی تو آرم به سر

خیالت نباشد مرا در نظر

چنان گردم از مرگ خود شادمان

که کس شاد از مردن دشمنان

بمیرم گر ز حسرت کام تو

شوم زنده گر بشنوم نام تو

دمی بی تو ای دین و ایمان من

بر آید ز تن جان من، جان من

به تنهائیم یار دیرین توئی

مرا یاری جان شیرین تویی

به دل آرزوی جمالت بس است

اگر خود نیائی خیالت بس است

بیا ساقی همدم بیکسان

حکیم مسیحا دم خستگان

بیا حکمت دختر زر ببین

که همچون فلاطون شده خم‌نشین

ز دست تو مٰیاید افسونگری

برون ‌آرش از شیشه همچون پری

علاج مرا کن که دیوانه‌ام

مقیم خرابات و میخانه‌ام

ازین بیکسی کن دل آسا مرا

مجرد کن از قید دنیا مرا

دلم را بیک جرعه می شاد کن

مرا از غم دهر آزاد کن

از آن می که خورشید شد ذره‌اش

بود قل هو اللّه هر قطره‌اش

از آن می که در دل چو منزل کند

سراپای اجسام را دل کند

از آن می که روح روانست و بس

از آن می که اکسیر جانست و بس

رضی را بده جامی از لطف عام

بجانان رسان جان او والسلام

وزان پس همه گنج آراسته

فریدون چو شد بر جهان کامگار

ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان تاج و تخت مهی

بیاراست با کاخ شاهنشهی

به روز خجسته سر مهرماه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی‌اندوه گشت از بدی

گرفتند هر کس ره ایزدی

دل از داوریها بپرداختند

به آیین یکی جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هر یک ز یاقوت جام

می روشن و چهرهٔ شاه نو

جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند

همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدن مهرگان دین اوست

تن آسانی و خوردن آیین اوست

اگر یادگارست ازو ماه مهر

بکوش و به رنج ایچ منمای چهر

ورا بد جهان سالیان پانصد

نیفکند یک روز بنیاد بد

جهان چون برو بر نماند ای پسر

تو نیز آز مپرست و انده مخور

نماند چنین دان جهان برکسی

درو شادکامی نیابی بسی

فرانک نه آگاه بد زین نهان

که فرزند او شاه شد بر جهان

ز ضحاک شد تخت شاهی تهی

سرآمد برو روزگار مهی

پس آگاهی آمد ز فرخ پسر

به مادر که فرزند شد تاجور

نیایش کنان شد سر و تن بشست

به پیش جهانداور آمد نخست

نهاد آن سرش پست بر خاک بر

همی خواند نفرین به ضحاک بر

همی آفرین خواند بر کردگار

برآن شادمان گردش روزگار

وزان پس کسی را که بودش نیاز

همی داشت روز بد خویش راز

نهانش نوا کرد و کس را نگفت

همان راز او داشت اندر نهفت

یکی هفته زین گونه بخشید چیز

چنان شد که درویش نشناخت نیز

دگر هفته مر بزم را کرد ساز

مهانی که بودند گردن فراز

بیاراست چون بوستان خان خویش

مهان را همه کرد مهمان خویش

وزان پس همه گنج آراسته

فراز آوریده نهان خواسته

همان گنجها راگشادن گرفت

نهاده همه رای دادن گرفت

گشادن در گنج را گاه دید

درم خوار شد چون پسر شاه دید

همان جامه و گوهر شاهوار

همان اسپ تازی به زرین عذار

همان جوشن و خود و زوپین و تیغ

کلاه و کمر هم نبودش دریغ

همه خواسته بر شتر بار کرد

دل پاک سوی جهاندار کرد

فرستاد نزدیک فرزند چیز

زبانی پر از آفرین داشت نیز

چو آن خواسته دید شاه زمین

بپذرفت و بر مام کرد آفرین

بزرگان لشگر چو بشناختند

بر شهریار جهان تاختند

که ای شاه پیروز یزدانشناس

ستایش مر او را زویت سپاس

چنین روز روزت فزون باد بخت

بد اندیشگان را نگون باد بخت

ترا باد پیروزی از آسمان

مبادا به جز داد و نیکی گمان

وزان پس جهاندیدگان سوی شاه

ز هر گوشه‌ای برگرفتند راه

همه زر و گوهر برآمیختند

به تاج سپهبد فرو ریختند

همان مهتران از همه کشورش

بدان خرمی صف زده بر درش

ز یزدان همی خواستند آفرین

بران تاج و تخت و کلاه و نگین

همه دست برداشته به آسمان

همی خواندندش به نیکی گمان

که جاوید بادا چنین شهریار

برومند بادا چنین روزگار

وزان پس فریدون به گرد جهان

بگردید و دید آشکار و نهان

هران چیز کز راه بیداد دید

هر آن بوم و برکان نه آباد دید

به نیکی ببست از همه دست بد

چنانک از ره هوشیاران سزد

بیاراست گیتی بسان بهشت

به جای گیا سرو گلبن بکشت

از آمل گذر سوی تمیشه کرد

نشست اندر آن نامور بیشه کرد

کجا کز جهان گوش خوانی همی

جز این نیز نامش ندانی همی

بود بیست شش بار بیور هزار

کهن گشته این نامهٔ باستان

ز گفتار و کردار آن راستان

همی نوکنم گفته‌ها زین سخن

ز گفتار بیدار مرد کهن

بود بیست شش بار بیور هزار

سخنهای شایسته و غمگسار

نبیند کسی نامهٔ پارسی

نوشته به ابی ات صدبار سی

اگر بازجویی درو بیت بد

همانا که کم باشد از پانصد

چنین شهریاری و بخشنده‌ای

به گیتی ز شاهان درخشنده‌ای

نکرد اندرین داستانها نگاه

ز بدگوی و بخت بد آمد گناه

حسد کرد بدگوی در کار من

تبه شد بر شاه بازار من

چو سالار شاه این سخنهای نغز

بخواند ببیند به پاکیزه نغز

ز گنجش من ایدر شوم شادمان

کزو دور بادا بد بدگمان

وزان پس کند یاد بر شهریار

مگر تخم رنج من آید ببار

که جاوید باد افسر و تخت اوی

ز خورشید تابنده‌تر بخت اوی

چنین گفت داننده دهقان پیر

که دانش بود مرد را دستگیر

غم و شادمانی بباید کشید

ز هر شور و تلخی بباید چشید

جوانان داننده و باگهر

نگیرند بی آزمایش هنر

چو پرویز ناباک بود و جوان

پدر زنده و پور چون پهلوان

ورا در زمین دوست شیرین بدی

برو بر چو روشن جهان بین بدی

پسندش نبودی جزو در جهان

ز خوبان وز دختران مهان

ز شیرن جدا بود یک روزگار

بدان گه که بد در جهان شهریار

بگرد جهان در بی‌آرام بود

که کارش همه رزم بهرام بود

چو خسرو به پردخت چندی به مهر

شب و روز گریان بدی خوب‌چهر

گرامی که خواری کند آرزوی

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

اگر پارسا باشد و رای‌زن

یکی گنج باشد براگنده زن

بویژه که باشد به بالا بلند

فروهشته تا پای مشکین کمند

خردمند و هشیار و با رای و شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

برین سان زنی داشت پرمایه شاه

به بالای سرو و به دیدار ماه

بدین مسیحا بد این ماه‌روی

ز دیدار او شهر پر گفت و گوی

یکی کودک آمدش خورشید چهر

ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر

ورا نامور خواندی نوش‌زاد

نجستی ز ناز از برش تندباد

ببالید برسان سرو سهی

هنرمند و زیبای شاهنشهی

چو دوزخ بدانست و راه بهشت

عزیز و مسیح و ره زردهشت

نیامد همی‌زند و استش درست

دو رخ را به آب مسیحا بشست

ز دین پدر کیش مادر گرفت

زمانه بدو مانده اندر شگفت

چنان تنگدل گشته زو شهریار

که از گل نیامد جز از خار بار

در کاخ و فرخنده ایوان او

ببستند و کردند زندان او

نشستنگهش جند شاپور بود

از ایران وز باختر دور بود

بسی بسته و پر گزندان بدند

برین بهره با او به زندان بدند

بدان گه که باز آمد از روم شاه

بنالید زان جنبش و رنج راه

چنان شد ز سستی که از تن بماند

ز ناتندرستی باردن بماند

کسی برد زی نوش‌زاد آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

جهانی پر آشوب گردد کنون

بیارند هر سو به بد رهنمون

جهاندار بیدار کسری بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد

که هرگز ورا نام نوشین مباد

برین داستان زد یکی مرد پیر

که گر شادی از مرگ هرگز ممیر

پسر کو ز راه پدر بگذرد

ستم‌کاره خوانیمش ار بی‌خرد

اگر بیخ حنظل بود تر و خشک

نشاید که بار آورد شاخ مشک

چرا گشت باید همی زان سرشت

که پالیزبانش ز اول بکشت

اگر میل یابد همی سوی خاک

ببرد ز خورشید وز باد و خاک

نه زو بار باید که یابد نه برگ

ز خاکش بود زندگانی و مرگ

یکی داستان کردم از نوش‌زاد

نگه کن مگر سر نپیچی ز داد

اگر چرخ را کوش صدری بدی

همانا که صدریش کسری بدی

پسر سر چرا پیچد از راه اوی

نشست که جوید ابر گاه اوی

ز من بشنو این داستان سر به سر

بگویم تو را ای پسر در بدر

چو گفتار دهقان بیاراستم

بدین خویشتن را نشان خواستم

که ماند ز من یادگاری چنین

بدان آفرین کو کند آفرین

پس از مرگ بر من که گوینده‌ام

بدین نام جاوید جوینده‌ام

چنین گفت گویندهٔ پارسی

که بگذشت سال از برش چار سی

که هر کس که بر دادگر دشمنست

نه مردم نژادست که آهرمنست

هم از نوش‌زاد آمد این داستان

که یاد آمد از گفته باستان

چو بشنید فرزند کسری که تخت

بپردخت زان خسروانی درخت

در کاخ بگشاد فرزند شاه

برو انجمن شد فراوان سپاه

کسی کو ز بند خرد جسته بود

به زندان نوشین‌روان بسته بود

ز زندانها بندها برگرفت

همه شهر ازو دست بر سر گرفت

به شهر اندرون هرک ترسا بدند

اگر جاثلیق ار سکوبا بدند

بسی انجمن کرد بر خویشتن

سواران گردنکش و تیغ‌زن

فراز آمدندش تنی سی‌هزار

همه نیزه‌داران خنجرگزار

یکی نامه بنوشت نزدیک خویش

ز قیصر چو آیین تاریک خویش

که بر جندشاپور مهتر تویی

هم‌آواز و هم‌کیش قیصر تویی

همه شهر ازو پرگنهکار شد

سر بخت برگشته بیدار شد

خبر زین به شهر مداین رسید

ازان که آمد از پور کسری پدید

نگهبان مرز مداین ز راه

سواری برافگند نزدیک شاه

سخن هرچ بشنید با او بگفت

چنین آگهی کی بود در نهفت

فرستاده برسان آب روان

بیامد به نزدیک نوشین‌روان

بگفت آنچ بشنید و نامه بداد

سخنها که پیدا شد از نوش‌زاد

ازو شاه بشنید و نامه بخواند

غمی گشت زان کار و تیره بماند

جهاندار با موبد سرفراز

نشست و سخن رفت چندی به راز

چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر

بفمود تا نزد او شد دبیر

یکی نامه بنوشت با داغ و درد

پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد

نخستین بران آفرین گسترید

که چرخ و زمان و زمین آفرید

نگارندهٔ هور و کیوان و ماه

فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه

ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل

ز گرد پی مور تا رود نیل

همه زیر فرمان یزدان بود

وگر در دم سنگ و سندان بود

نه فرمان او را کرانه پدید

نه زو پادشاهی بخواهد برید

بدانستم این نامهٔ ناپسند

که آمد ز فرزند چندین گزند

وزان پرگناهان زندان‌شکن

که گشتند با نوش‌زاد انجمن

چنین روز اگر چشم دارد کسی

سزد گر نماند به گیتی بسی

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ز کسری بر آغاز تا نوش‌زاد

رها نیست از چنگ و منقار مرگ

پی پشه و مور با پیل و کرگ

زمین گر گشاده کند راز خویش

بپیماید آغاز و انجام خویش

کنارش پر از تاجداران بود

برش پر ز خون سواران بود

پر از مرد دانا بود دامنش

پر از خوب رخ جیب پیراهنش

چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ

بدو بگذرد زخم پیکان مرگ

گروهی که یارند با نوش‌زاد

که جز مرگ کسری ندارند یاد

اگر خود گذر یابی از روز بد

به مرگ کسی شاه باشی سزد

و دیگر که از مرگ شاهان داد

نگیرد کسی یاد جز بدنژاد

سر نوش‌زاد از خرد بازگشت

چنین دیو با او هم‌آواز گشت

نباشد برو پایدار این سخن

برافراخت چون خواست آمد ببن

نبایست کو نزد ما دستگاه

بدین آگهی خیره کردی تباه

اگر تخت گشتی ز خسرو تهی

همو بود زیبای شاهنشهی

چنین بود خود در خور کیش اوی

سزاوار جان بداندیش اوی

ازین بر دل اندیشه و باک نیست

اگر کیش فرزند ما پاک نیست

وزین کس که با او بهم ساختند

وز آزرم ما دل بپرداختند

وزان خواسته کو تبه کرد نیز

همی بر دل ما نسنجد به چیز

بداندیش و بیکار و بدگوهرند

بدین زیردستی نه اندر خورند

ازین دست خوارست بر ما سخن

ز کردار ایشان تو دل بد مکن

مرا بیم و باک از جهانداورست

که از دانش برتو ران برترست

نباید که شد جان ما بی‌سپاس

به نزدیک یزدان نیکی‌شناس

مرا داد پیروزی و فرهی

فزونی و دیهیم شاهنشهی

سزای دهش گر نیایش بدی

مرا بر فزونی فزایش بدی

گر از پشت من رفت یک قطره آب

به جای دگر یافته جای خواب

چو بیدار شد دشمن آمد مرا

بترسم که رنج از من آمد مرا

وگر گاه خشم جهاندار نیست

مرا از چنین کار تیمار نیست

وزان کس که با او شدند انجمن

همه زار و خوارند بر چشم من

وزان نامه کز قیصر آمد بدوی

همی آب تیره درآمد به جوی

ازان کو هم‌آواز و هم کیش اوست

گمانند قیصر بتن خویش اوست

کسی را که کوتاه باشد خرد

بدین نیاکان خود ننگرد

گران بی‌خرد سر بپیچد ز داد

به دشنام او لب نباید گشاد

که دشنام او ویژه دشنام ماست

کجا از پی و خون و اندام ماست

تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ

مدارا کن اندر میان با درنگ

ور ای دون که تنگ اندر آید سخن

به جنگ اندرون هیچ تندی مکن

گرفتنش بهتر ز کشتن بود

مگرش از گنه بازگشتن بود

از آبی کزو سرو آزاد رست

سزد گر نباید بدو خاک شست

وگر خوار گیرد تن ارجمند

به پستی نهد روی سرو بلند

سرش برگراید ز بالین ناز

مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز

گرامی که خواری کند آرزوی

نشاید جدا کرد او را ز خوی

یکی ارجمندی بود کشته خوار

چو با شاه گیتی کند کارزار

تواز کشتن او مدار ایچ باک

چوخون سرخویش گیرد به خاک

سوی کیش قیصر گراید همی

ز دیهیم ما سر بتابدهمی

عزیزی بود زار و خوار و نژند

گزیده به شاهی ز چرخ بلند

بدین داستان زد یکی مهرنوش

پرستار با هوش و پشمینه پوش

که هرکو به مرگ پدر گشت شاد

ورا رامش و زندگانی مباد

تو از تیرگی روشنایی مجوی

که با آتش آب اندر آید به جوی

نه آسانیی دید بی رنج کس

که روشن زمانه برینست و بس

تو با چرخ گردان مکن دوستی

که‌گه مغز اویی و گه پوستی

چه جویی زکردار او رنگ و بوی

بخواهد ربودن چو به نمود روی

بدان گه بود بیم رنج و گزند

که گردون گردان برآرد بلند

سپاهی که هستند با نوش زاد

کجا سر به پیچند چندین ز داد

تو آن را جز از باد و بازی مدان

گزاف زنان بود و رای بدان

هران کس که ترساست از لشکرش

همی از پی کیش پیچد سرش

چنینست کیش مسیحا که دم

زنی تیز و گردد کسی زو دژم

نه پروای رای مسیحابود

به فرجام خصمش چلیپا بود

دگر هرکه هست از پراگندگان

بدآموز و بدخواه و از بندگان

از ایشان یکی برتری رای نیست

دم باد با رای ایشان یکیست

به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد

برو زین سخنها مکن هیچ یاد

که پوشیده رویان او در نهان

سرآرند برخویشتن بر زمان

هم ایوان او ساز زندان اوی

ابا آنک بردند فرمان اوی

در گنج یک سر بدو برمبند

وگر چه چنین خوار شد ارجمند

ز پوشیده رویان و از خوردنی

ز افگندنی هم ز گستردنی

برو هیچ تنگی نباید به چیز

نباید که چیزی نیابد به نیز

وزین مرزبانان ایرانیان

هران کس که بستند با او میان

چو پیروز گردی مپیچان سخن

میانشان به خنجر به دو نیم کن

هران کس که او دشمن پادشاست

به کام نهنگش سپاری رواست

جزان هرک ما را به دل دشمنست

ز تخم جفا پیشه آهرمنست

ز ما نیکوییها نگیرند یاد

تو را آزمایش بس ازنوش زاد

ز نظاره هرکس که دشنام داد

زبانش بجنبید بر نوش زاد

بران ویژه دشنام ما خواستند

به هنگام بدگفتن آراستند

مباش اندرین نیزهمداستان

که بدخواه راند چنین داستان

گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست

دل ما برین راستی برگواست

زبان کسی کو ببد کرد یاد

وزو بود بیداد برنوش زاد

همه داغ کن برسر انجمن

مبادش زبان ومبادش دهن

کسی کو بجوید همی روزگار

که تا سست گردد تن شهریار

به کار آورد کژی و دشمنی

بداندیشی و کیش آهرمنی

بدین پادشاهی نباشد رواست

که فر و سر و افسر و چهر ماست

نهادند برنامه بر مهر شاه

فرستاده برگشت پویان به راه

چو از ره سوی رام برزین رسید

بگفت آنچ از شاه کسری شنید

چو آن گفته شد نامه او بداد

به فرمان که فرمود با نوش زاد

سپه کردن و جنگ را ساختن

وز آزرم او مغز پرداختن

چوآن نامه برخواند مرد کهن

شنید از فرستاده چندی سخن

بدانگه که خیزد خروش خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی بزرگ از مداین برفت

بشد رام برزین سوی جنگ تفت

پس آگاهی آمد سوی نوش‌زاد

سپاه انجمن کرد و روزی بداد

همه جاثلیقان و به طریق روم

که بودند زان مرز آبادبوم

سپهدار شماس پیش اندرون

سپاهی همه دست شسته به خون

برآمد خروش از در نوش‌زاد

بجنبید لشکر چو دریا ز باد

به هامون کشیدند یکسر ز شهر

پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر

چو گرد سپه رام برزین بدید

بزد نای رویین وصف بر کشید

ز گرد سواران جوشنوران

گراییدن گرزهای گران

دل سنگ خارا همی‌بردرید

کسی روی خورشید تابان ندید

به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد

یکی ترگ رومی به سر برنهاد

سپاهی بد از جاثلقیان روم

که پیدا نبد از پی نعل بوم

تو گفتی مگر خاک جوشان شدست

هوا بر سر او خروشان شدست

زره دار گردی بیامد دلیر

کجا نام اوبود پیروز شیر

خروشید کای نامور نوش‌زاد

سرت را که پیچید چونین ز داد

بگشتی ز دین کیومرثی

هم از راه هوشنگ و طهمورثی

مسیح فریبنده خود کشته شد

چو از دین یزدان سرش گشته شد

ز دین آوران کین آنکس مجوی

کجا کارخود را ندانست روی

اگر فر یزدان برو تافتی

جهود اندرو راه کی یافتی

پدرت آن جهاندار آزادمرد

شنیدی که با روم و قیصر چه کرد

تو با او کنون جنگ سازی همی

سرت به آسمان برفرازی همی

بدین چهرچون ماه و این فرو برز

برین یال و کتف و برین دست و گرز

نبینم خرد هیچ نزدیک تو

چنین خیره شد جان تاریک تو

دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد

که اکنون همی‌داد خواهی به باد

تو با شاه کسری بسنده نه‌ای

وگر پیل و شیر دمنده نه‌ای

چو دست و عنان توای شهریار

بایوان شاهان ندیدم نگار

چو پای و رکیب تو و یال تو

چنین شورش و دست و کوپال تو

نگارندهٔ چین نگاری ندید

زمانه چو تو شهریاری ندید

جوانی دل شاه کسری مسوز

مکن تیره این آب گیتی‌فروز

پیاده شو از باره زنهار خواه

به خاک افگن این گرز و رومی کلاه

اگر دور از ایدر یکی باد سرد

نشاند بروی تو بر تیره گرد

دل شهریار از تو بریان شود

ز روی تو خورشید گریان شود

به گیتی همه تخم زفتی مکار

ستیزه نه خوب آید از شهریار

گر از رای من سر به یک سو بری

بلندی گزینی و کنداوری

بسی پند پیروز یاد آیدت

سخن هی ابد گوی یاد آیدت

چنین داد پاسخ ورانوش‌زاد

که‌ای پیر فرتوت سر پر ز باد

ز لشکر مرا زینهاری مخواه

سرافراز گردان و فرزند شاه

مرا دین کسری نباید همی

دلم سوی مادر گراید همی

که دین مسیحاست آیین اوی

نگردم من از فره و دین اوی

مسیحای دین دار اگرکشته شد

نه فر جهاندار ازو گشته شد

سوی پاک یزدان شد آن رای پاک

بلندی ندید اندرین تیره خاک

اگرمن شوم کشته زان باک نیست

کجا زهر مرگست و تریاک نیست

بگفت این سخن پیش پیروز پیر

بپوشید روی هوا را بتیر

برفتند گردان لشکر ز جای

خروش آمد از کوس وز کرنای

سپهبد چوآتش برانگیخت اسب

بیامد بکردار آذر گشسب

چپ لشکر شاه ایران ببرد

به پیش سپه در نماند ایچ گرد

فراوان ز مردان لشکر بکشت

ازان کار شد رام برزین درشت

بفرمود تا تیرباران کنند

هوا چون تگرگ بهاران کنند

بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد

بسی کرد از پند پیروز یاد

بیامد به قلب سپه پر ز درد

تن از تیر خسته رخ از درد زرد

چنین گفت پیش دلیران روم

که جنگ پدر زار و خوارست و شوم

بنالید و گریان سقف را بخواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

بدو گفت کین روزگارم دژم

ز من بر من آورد چندین ستم

کنون چون به خاک اندر آید سرم

سواری برافگن بر مادرم

بگویش که شد زین جهان نوش‌زاد

سرآمدبدو روز بیداد و داد

تو از من مگر دل نداری به رنج

که اینست رسم سرای سپنج

مرا بهره اینست زین تیره روز

دلم چون بدی شاد و گیتی‌فروز

نزاید جز از مرگ را جانور

اگر مرگ دانی غم من مخور

سر من ز کشتن پر از دود نیست

پدر بتر از من که خشنود نیست

مکن دخمه و تخت و رنج دراز

به رسم مسیحا یکی گور ساز

نه کافور باید نه مشک و عبیر

که من زین جهان کشته گشتم بتیر

بگفت این و لب را بهم برنهاد

شد آن نامور شیردل نوش‌زاد

چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه

پراگنده گشتند زان رزمگاه

چو بشنید کو کشته شد پهلوان

غریوان به بالین او شد دوان

ازان رزمگه کس نکشتند نیز

نبودند شاد و نبردند چیز

و را کشته دیدند و افگنده خوار

سکوبای رومی سرش بر کنار

همه رزمگه گشت زو پر خروش

دل رام برزین پر از درد و جوش

زاسقف بپرسید کزنوش زاد

از اندرز شاهی چه داری به یاد

چنین داد پاسخ که جز مادرش

برهنه نباید که بیند برش

تن خویش چون دید خسته به تیر

ستودان نفرمود و مشک و عبیر

نه افسر نه دیبای رومی نه تخت

چو از بندگان دید تاریک بخت

برسم مسیحا کنون مادرش

کفن سازد و گور و هم چادرش

کنون جان او با مسیحا یکیست

همانست کاین خسته بردار نیست

مسیحی بشهر اندرون هرک بود

نبد هیچ ترسای رخ ناشخود

خروش آمد از شهروز مرد و زن

که بودند یک سر شدند انجمن

تن شهریار دلیر و جوان

دل و دیده شاه نوشین‌روان

به تابوتش از جای برداشتند

سه فرسنگ بر دست بگذاشتند

چوآگاه شد زان سخن مادرش

به خاک اندرآمد سر و افسرش

ز پرده برهنه بیامد به راه

برو انجمن گشته بازارگاه

سراپرده‌ای گردش اندر زدند

جهانی همه خاک بر سر زدند

به خاکش سپردند و شد نوش‌زاد

ز باد آمد و ناگهان شد به باد

همه جند شاپور گریان شدند

ز درد دل شاه بریان شدند

چه پیچی همی خیره در بند آز

چودانی که ایدر نمانی دراز

گذرجوی و چندین جهان را مجوی

گلش زهر دارد به سیری مبوی

مگردان سرازدین وز راستی

که خشم خدای آورد کاستی

چو این بشنوی دل زغم بازکش

مزن بر لبت بر ز تیمار تش

گرت هست جام می‌زرد خواه

به دل خرمی را مدان از گناه

نشاط وطرب جوی وسستی مکن

گزافه مپرداز مغزسخن

اگر در دلت هیچ حب علیست

تو را روز محشر به خواهش ولیست