نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نیاز اندر ترقی گام در گام

چو شیرین خیمه زد بر طرف کهسار

بدان کز غم شود لختی سبکبار

مدارا با مزاج خویش می‌کرد

حکیمانه علاج خویش می‌کرد

خیالش در دلش هر دم ز جایی

وزانش هر نفس در سر هوایی

می عشرت به گردش صبح تا شام

به صبح و شام مشغول می و جام

صباحی از صبوحی عشرت اندوز

خمار شب شکسته جرعهٔ روز

شراب صبح و صبح شادمانی

صلای عیش و عشرت جاودانی

هوای ابر و قطره قطره باران

کدامین ابر؟ ابر نوبهاران

بساط دشت و دشتی چون ارم خوش

گذرهای خوش و می‌های بیغش

جهان آشوب ماه برقع انداز

به گلگون پا درآورد از سرناز

به صحرا تاخت از دامان کهسار

نه مست مست و نه هشیار هشیار

ز پی تازان بتان سر خوش مست

یکی شیشه یکی پیمانه در دست

گذشتی چون به طرف چشمه ساری

به آب می‌فروشستی غباری

به خرم لاله زاری چون رسیدی

ستادی لختی و جامی کشیدی

نشاط باده و دشت گل‌انگیز

بساط خرم و گلگون سبک خیز

بت چابک عنان از باده سرمست

نگاهش مست و چشمش مست و خود مست

از این صحرا به آن صحرا دواندی

از این پشته به آن پشته جهاندی

ز ناگه بر فراز پشته‌ای تاخت

نظر بر دامن آن پشته انداخت

گروهی دید از دور آشنا روی

بزد مهمیز و گلگون تاخت ز آنسوی

چو شد نزدیک دید آن کارداران

که رفتند از پی صنعت نگاران

از آنجانب عنان گیران امید

رخ آورده چو ذره سوی خورشید

دوانیدند بر وسعتگه کام

نیاز اندر ترقی گام در گام

چو شد نزدیک از گرد تکاپوی

غبار دامن افشاندن ز آنسوی

فرو جستند و رخ بر خاک سودند

به دأب کهتران خدمت نمودند

نگار نوش لب، ماه شکر خند

عبارت رابه شکر داد پیوند

به شیرین نکته‌های شکرآمیز

به قدر وسع هر یک شد شکر ریز

سخن طی می‌شد از نسبت به نسبت

چنین تا صنعت و ارباب صنعت

بگفت از اهل صنعت با که یارید

ز صنعت پیشگان با خود که دارید

بگفتند از فنون دانش آگاه

دو صنعت پیشه آوردیم همراه

دو مرد کاردان در هر هنر طاق

به منشور هنر مشهور آفاق

نسق بند رسوم هر شماری

هزار استاد و ایشان پیشکاری

چه افسون‌ها که بر هر یک دمیدیم

که آخر بوی تأثیری شنیدیم

نخستین کاردان بنای پرکار

نمی‌جنباند از جا پای پرگار

ز هر سحری که می‌بستیم تمثال

دمیدی باطل السحری ز دنبال

به هر افسون که می‌بردیم ناورد

به یک جنباندن لب دفع می‌کرد

لب عذر آوری بر هم نمی‌بست

یک آری از لبش بیرون نمی‌جست

چه مایه گنج سیم و زر گشادیم

که تا با او قرار کار دادیم

زهی پر عقده کار بینوایی

که چون زر نیستش مشگل گشایی

عجب چیزیست زر! جایی که زر هست

به آسانی مراد آید فرادست

بلرزد کاردان زان کار پر بیم

که برناید به امداد زر و سیم

به ما از سنگ فرسا کار شد تنگ

که یکسان بود پیش او زر و سنگ

غرور همتش را مایه زان بیش

که سنجد مزد کس با صنعت خویش

تعجب کرد ماه مهر پرورد

که چون خود این سخن باور توان کرد

که مردی کش بود این کار پیشه

که سنگ خاره فرساید به تیشه

کند بی‌مزد جان در سخت کوشی

بود مستغنی از صنعت فروشی

مگر دیوانه است این سنگ پرداز

که قانون عمل دارد بدین ساز

بگفتندش که نی دیوانه‌ای نیست

به عالم خود چو او فرزانه‌ای نیست

چرا دیوانه باشد کار سنجی

که پوید راه تو بی پای رنجی

نه آن صنعتگر است این تیشه فرسای

که افتد در پی هر کار فرمای

نهاده سر به دنبال دل خویش

دلش تا با که باشد الفت اندیش

چه گوییمت که از افسون و نیرنگ

چها گفتیم تا آمد فرا چنگ

ولی این گفته‌ها در پرده اولاست

به تو اظهار آن ناکرده اولاست

مه کارآگهان را ناز سر کرد

ز کنج چشم انداز نظر کرد

تبسم گونه‌ای از لب برون داد

سخن را نشأه سحر و فسون داد

که خوش ناید سخن در پرده گفتن

چه حرف است این که می‌باید نهفتن

بگفتندش سخن بسیار باشد

که آنرا پرده‌ای در کار باشد

اگر روی سخن در نکته دانی‌ست

زبان رمز و ایما خوش زبانی‌ست

به مستی داد تن شوخ فسون ساز

به ساقی گفت لب پر خندهٔ ناز

که می‌گفتم مده چندین شرابم

که خواهی ساختن مست و خرابم

تو نشنیدی و چندین می‌فزودی

که عقلم بردی و هوشم ربودی

کنون از بی‌خودیها آنچنانم

که از سد داستان حرفی ندانم

چنان بی‌هوشیی می‌کرد اظهار

که عقل از دست می‌شد هوش از کار

بدیشان گفت هستم بی‌خود و مست

عنان هوشیاری داده از دست

دمی کایم به حال خویشتن باز

ببینم چیست شرح و بسط این راز

جهاند آنگه به روی دشت گلگون

لبی پرخنده و چشمی پر افسون

به بازی کرد گلگون را سبک پای

خرد را برد پای چاره از جای

به سوی مبتلای نو عنان داد

هزارش رخنه سر در ملک جان داد

چه می‌گویم چه جای این بیان است

بیان این سخن یک داستان است

قمر به سر برد او را و عاد کالعرجون

اسمش عبدالرزاق و در فضایل و کمالات یگانهٔ آفاق. جامع علوم معقول و منقول. والد کمال الدین اسماعیل اصفهانی است. از تصوف و حکمت بهره‌‌ای وافی و حاصل وافر دریافته. ایام عمر خود را به عزلت و مجاهدت می‌گذرانیده. فاضلی است نحریر و ادیبی است بی نظیر. فرزانه‌ای است هوشیار و سخنوری است بزرگوار. در اغلب فنون اهل حرفت نهایت قدرت داشته. دیوانش قریب به بیست هزار بیت. این چند شعر از قصاید اوست:

الحذر ای غافلان زین وحشت آباد الحذر

الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار

ای عجب دلتان نبگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عفن زین آب‌های ناگوار

عرصهٔ نادلگشا و بقعهٔ نادلپسند

قرصهٔ ناسودمند و شربتی ناسازگار

مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه

ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار

امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامید

کام در وی ناروا راحت در او ناپایدار

ماه را ننگ محاق و مهر را نقص کسوف

خاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار

مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه، خصم

جهل را بر دست تیغ و عقل را بر پای خار

نرگسش بیمار بینی لاله‌اش دل سوخته

غنچه‌اش دل تنگ یابی و بنفشه سوگوار

ای تو محسود فلک هم آز را گشتی اسیر

وی تو مسجودِ ملک هم دیو را گشتی شکار

زیر تو گرد است بالا دود، بگریز از میان

پیش از آن کز دود و گردت دیده‌ها گردد فگار

تو چنین بی برگ در غربت به خواری تن زده

وز برای مقدمت روحانیان در انتظار

خوش دلی خواهی نبینی بر سرِ چنگالِ شیر

عافیت خواهی نیابی در بنِ دندان مار

بوده‌ای‌یک‌قطره‌آب‌وپس شوی یک مشت خاک

در میانه چیست این آشوب چندین کارزار

قوت پشه نداری جنگ با پیلان مجوی

هم دل موری نه‌ای، پیشانی شیران مخار

چند خواهی بود در مطمورهٔ کون وفساد

یک رهی برنه قدم بر بام این نیلی حصار

تا چو روح صِرف گردی بر حقایق کامران

تا چو عقل محض گردی بر دقایق کامکار

تا کی این حال مزور را باید رفت راه

تا کی این قال مزخرف کار باید کرد کار

تو به چشم خویشتن بس خوبرویی لیک باش

تا شود در پیش رویت دست مرگ آیینه‌وار

لطمه‌ای از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهان

قطره‌ای از بحر قهر و زین نهنگان صدهزار

ظلم صورت می‌نبندد در قیامت ورنه من

گفتمی اینک قیامت نقد و دوزخ آشکار

چو درنوردد فراش امر کن فیکون

سرای پردهٔ سیماب رنگ آینه گون

مکونات همه داغ نیستی گیرند

که کس نماند از ضربت زوال مصون

مخدرات سماوی تتق براندازند

به جای مانند این هفت غرفهٔ مدهون

نه کله بندد شام از حریر غالیه رنگ

نه حُلّه پوشد صبح از نسیج سقلاطون

عدم بگیرد ناگه عنانِ دهرِ شموس

فنا درآرد در زیر ران جهان حرون

فلک به سر برد او را و شغل کون و فساد

قمر به سر برد او را و عاد کالعرجون

چهار مادر کون از قضا عقیم شوند

به صلب هفت پدر در سلاله گردد خون

ز روی چرخ بریزد قراضه‌های نجوم

ز زیر خاک بر افتد ذخیرهٔ قارون

چهار قابله، شش ماشطه، سه طفل حدوث

سبک گریزند از رخنهٔ عدم بیرون

طلاق جویند ارواح از مشیمهٔ خاک

از آنکه کفو نباشند این شریف آن دون

نه خاک تیره بماند نه آسمان لطیف

نه روح قدس بپاید نه نجدی ملعون

به نفخ صور شود مطرب فنا موسوم

به رقص و ضرب و به ایقاع کوه‌ها مأذون

همه زوال پذیرد جز که ذات خدا

قدیم و قادر و حی و مدبر و بی چون

چو خطبهٔ لِمَنِ الْمُلْک بر جهان خواند

نظام ملک ازل با ابد شود مقرون

ندا رسد سوی اجزایِ مرگ فرسوده

که چند خواب فنا گر نخورده‌اید افیون

برون جهند ز کتم عدم عظام رمیم

که مانده بود به مطمورهٔ عدم مسجون

همی گراید هر جزو سوی مرکز خویش

که هیچ جزو نگردد ز جزوِ خویش فزون

عظام سوی عظام و عروق سوی عروق

جفون به سوی جفون و عیون به سوی عیون

همه مفاصل از اجزای خود شود مجموع

همه قوالب از اعضای خود شود مشحون

چو دردمند به ناقور لشکر ارواح

چو خیل نحل شود منتشر سوی هامون

به قصر جسم درآرند باز هودج روح

سوار قالب بار دگر شود مسکون

پس آنگهی به صواب و عقاب حکم کنند

به حسب کردهٔ خود هریکی شود مرهون

یکی به حکم ازل مالک نعیم ابد

یکی به سبق قضا هالکِ عذابِ الهَوْن

هر آنکه معتقدش نیست این بود جاهل

اگر حکیم ارسطالس است و افلاطون

مرد باید که راستگو باشد

گر ببارد بلا برو چو تگرگ

سخن راست، گو، مترس که راست

نبرد روزی و نیارد مرگ

تماشاگاه جانت بس فراخست

اگر زین تنگنا بیرون جهی به

ز عقل و دانشت کاری نیاید

برو هم ابلهی کن کابلهی به

درپای دلم ز عشق تو صد دام است

امید من سوخته دل بس خام است

آنرا که تویی یار چه بی یار کس است

وان را که تویی دوست چه دشمن کام است

هرچه که هست در جهان هست همه مثال تو

ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال تو
عقل همه مقربان، بی خبر از وصال تو
جمله تویی به خود نگر جمله ببین که دایما
هجده هزار عالم است آینهٔ جمال تو
تا دل طالبانت را از تو دلالتی بود
هرچه که هست در جهان هست همه مثال تو
جملهٔ اهل دیده را از تو زبان ز کار شد
نیست مجال نکته‌ای در صفت کمال تو
چرخ رونده قرن‌ها بی سر و پای در رهت
پشت خمیده می‌رود در غم گوشمال تو
تا ابدش نشان و نام از دو جهان بریده شد
هر که دمی جلاب خورد از قدح جلال تو
مانده‌اند دور دور اهل دو کون از رهت
زانکه وجود گم کند خلق در اتصال تو
خشک شدیم بر زمین پرده ز روی برفکن
تا لب خشک عاشقان تر شود از زلال تو
گرچه فرید در جهان هست فصیح‌تر کسی
رد مکنش که در سخن هست زبانش لال تو
ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری
چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری
جانت اندر راه معنی یک قدم ننهد به صدق
تا نسازی راه را از دزد باطن رهبری
هر زیادت کان ندارد بر رخان توقیع شرع
آن زیادت در جهان عدل بینی کمتری
مرد زی در راه دین با رنگ رعنایی مساز
سعتری از ننگ هر نامرد گردد سعتری
همچو گل تر دامنی باشی که رویی در بهار
دیده در سرماگشا گر باغ دین را عبهری
با دم سرد و هوای گرم کی گردد بدن
بید و آتش نیک ناید صنعت آهنگری
چیست چندین آب و گل را سروری کردن به حرص
آب و گل خود مر ترا بسته میان در داوری
بلعجب کاریست چون تو بنگری از روی عقل
چون تو اندر آشنایی عقل و دین در کافری
خلق عالم گر ز حکمت ظاهرت گویند مدح
هان مگر خود را به نادانی مسلم نشمری
مثله کردی بهر بدنی پیش هر دون اختری
مثله بودن بهر بدنی هست از دون اختری
راست چون بکری بود کو داده عذرت را ز دست
آب شهوت می ببردش آبروی دختری
آن شبی کش عرس باشد خلق ازو با نای و کوس
مادرش خندان و او زان شرم در رسواگری
تنگدستی را همی گر مدبری خوانی ز جهل
وای از آن اقبال تو وی مرحبا زین مدبری
از خجالت پیش دین گستاخ نتواند گذشت
هر دلی کو کرد سلطان هوا را چاکری
گر چه این معشوق رعنا خوبروی و دلبرست
چون سنایی دل از آن سوی تو افتد دل بری
نفس را اندر گرفت و خوردن هر رنگ و بوی
ای برادر نیست جز فعل سگ و رای خری
شیر نر بوسد به حرمت مرد قانع را قدم
پیره سگ خاید به دندان پای مرد هر دری
سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای
خرقه‌پوشان را بود آنجا مسلم عبقری
می چه خواهی خوبتر زین از میان هر دوان
صدره آنجا سندسی و جبه اینجا ششتری
آنچه اینجا ماند خواهد چند پویی گرد آن
گرد آن گرد ار خردمندی که آن با خود بری
هر کرا خشنود تن دین هست ناخشنود ازو
مبتلا مردا که دو معشوق را در بر گری
ماه کنعان تا به یک منزل بها هجده درم
منزل دیگر بدین و دل بیابد مشتری
گر توانگر میری و مفلس زیی در روز چند
به که خوانندت غنی اینجا و تو مفلس مری
مر امل را پای بشکن از اجل مندیش هیچ
مر طمع را پر بکن تا هر کجا خواهی پری
این دو پیمانه که گردانست دایم بر سرت
هردو بی‌آرام و تو کاری گرفته سرسری
گر چه عمر نوح یابی اندرین خطهٔ فنا
تا بجنبی کرده باشد از تو آثار اسپری
زین جهان خود جز دریغا هیچ کس چیزی نبرد
زین جهان آزرده میری گر همه اسکندری
لافت از زورست و زر پیوسته دیدی تا چه کرد
زور با عاد قوی ترکیب و زر با سامری
گر همی خواهی که پوسیده نگردی در هوس
خانه پرداز از کرهٔ خاکی و چرخ چنبری
عالمی دیگر گزین کاین جا نیابی هم نفس
کو ز علت تیرگی دارد ز آفت ابتری
اندر آن عالم نیابی محرمی مر جانت را
جز صفای احمدی و جز سخای حیدری
ای هوا بر دل نشانده چیست از لابرالاه
حصه ی تو هان بده انصاف، گر دین پروری
آنچه لا رد کرد تا دل بر نتابی زان همه
والله ار یک دم از الا لله هرگز برخوری
گر هوای نفس جویی از در دین در میای
یا براهیمی مسلم باشدت یا آزری
تیغ تحقیق از نیام امتحان چون بر کشی
هم ببینی حال خود را مهره‌ای یا گوهری
خاک از انصاف دادن این چنین شد محترم
تیغ نفرین خورد بر سر آتش از مستکبری
با عقاب تیز چنگ و با همای خوب پر
ابلهی باشد که رقاصی کند کبک دری
مر مخالف را چخیدن هست با او همچنانک
با عصای موسوی خود اسب تازد سامری
بی چراغ شرع رفتن در ره دین کوروار
همچنان باشد که بی خورشید کردن گازری
همچو «لا» بر بند و بگشا گر همی دعوی کنی
هم میان و هم زبان را تا زالله برخوری
رنج کش باش ای برادر همچو خار از بهر آنک
زود پژمرده شود در دست گلبرگ طری
بود نوشروان عادل کافری در عهد خود
داد دادی باز هر مظلوم را از داوری
شاد باش ای مهتری کز فضل تو در نیم شب
کور مادرزاد خواند نقش بر انگشتری
چاکران دولتت را گر دهی یک روز عرض
این غریب ممتحن را اندر آن صف بشمری