نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب پنجم

فرّخ‌زاد گفت : شنیدم که در بلخ بازرگانی بود صاحب ثروت که از کثرتِ نقود خزائن با مخازنِ بحر و معادنِ برّ مکاثرت کردی. چون یکچندی بگذشت ، حالِ او از قرارِ خویش بگشت و روی بتراجع آورد و در تتابعِ احداث زمانه رقعهٔ موروث و مکتسبِ خویش برافشاند و بچشمِ اهلِ بیت و دوستان و فرزندان حقیر و بی آب و مقدار گشت. روزی عزمِ مهاجرت از وطن درست گردانید و داعیهٔ فقر وفاقه زمام ناقهٔ نهضتِ او بصوبِ مقصدی دور دست کشید و بشهری از اقصایِ دیارِ مغرب رفت و سرمایهٔ تجارت بدست آورد تا دیگر بارش روزگارِ رفته و بختِ رمیده باز آمد و از نعمتهایِ وافر بحظِّ موفور رسید ؛ دواعیِ مراجعتش بدیار و منشأ خویش با دید آمد.

مَلَأتَ یَدِی فَاشتَقتُ وَ الشَّوقُ عَادَهٌ

لِکُلِّ غَرِیبٍ زَالَ عَن یَدِهِ الفَقرُ

با خود گفت : پیش از این روی بوطن نهادن روی نبود ، لیکن اکنون که موانع از راه برخاست ، رای آنست که روی بشهرِ خویش آرم و عیالی که در حبالهٔ حکمِ من بود ، باز بینم تا بر مهرِ صیانتِ خویش هست‌یانی. امّا اگر با عدّت و اسباب و ممالیک و دوابّ و اثقال و احمال روم ، بدان ماند که باغبان درختِ بالیده و ببار آمده از بیخ برآرد و بجایِ دیگر نشاند ، هرگز نمایِ آن امکان ندارد و جای نگیرد و ترشیح و تربیت نپذیرد ، ع، کَدَابِغَهٍ وَ قَد حَلِمَ الأَدِیمُ . پس آن اولیتر که تنها و بی‌علایق روم و بنگرم که کار بر چه هنجارست و چه باید کرد. راه برگرفت و آمد تا بشهرِ خویش رسید، در پیرامنِ شهر صبر کرد ، چندانک مفارقِ آفاق را بسوادِ شب خضاب کردند ، در حجابِ ظلمت متواری و متنکّر در درونِ شهر رفت. چون بدرِ سرایِ خود رسید، در بسته دید . براهی که دانست بر بام رفت و از منفذی نگاه کرد ، زنِ خود را با جوانی دیگر در یک جامهٔ خواب خوش خفته یافت. مرد را رعدهٔ حمیّت و ابیّت بر اعضا و جوارح افتاد و جراحتی سخت از مطالعهٔ آن حال بدرونِ دلش رسید ، خواست که کارد برکشد و فرو رود و از خونِ هر دو مرهمی از بهر جراحتِ خویش معجون کند، باز عنانِ تملک در دستِ کفایت گرفت و گفت : خود را مأمور نفس گردانیدن شرطِ عقل نیست تا نخست بتحقیقِ این حال مشغول شوم ، شاید بود که از طول‌العهد غیبتِ من خبرِ وفات داده باشند و قاضیِ وقت بقلّتِ ذات الید و علّتِ اعسار نفقه با شوهری دیگر نکاح فرموده . از آنجا بزیر آمد و حلقه بر درِ همسایه زد ، در باز کردند ، او اندرون رفت و گفت : من مردی غریبم و این زمان از راهِ دور می‌آیم ، این سرای که در بسته دارد ، بازرگانی داشت سخت توانگر و درویش‌دار غریب‌نواز و من هر وقت اینجا نزول کردمی ؛ کجاست و حالِ او چیست ؟ همسایه واقعهٔ حال باز گفت همچنان بود که او اندیشید، نقشِ انداختهٔ خویش از لوحِ تقدیر راست باز خواند ، شکر ایزد ، تَعَالی ، بر صبر کردنِ خویش بگزارد و گفت : اَلحَمدُللهِ که وبالِ این فعالِ بد از قوّت بفعل نینجامید و عقالِ عقل دستِ تصرّفِ طبع را بسته گردانید . این فسانه از بهر آن گفتم تا دانی که شتاب زدگی کارِ شیطانست و بی‌صبری از بابِ نادانی . خرس گفت : پیش از آنک کار از حدِّ تدارک بیرون رود ، بیرون شدِ آن می‌باید طلبید که مجالِ تأخیر و تعلّل نیست. فرّخ‌زاد گفت : آن به که با دادمه از درِ مصالحت درآئی و مکاشحت بگذاری و نفضِ غبارِ تهمت را بخفضِ جناحِ ذلّت پیش آئی و باستمالتِ خاطر و استقالت از فسادِ ذات البینی که در جانبین حاصلست مشغول شوی. خرس گفت هر آنچ فرمائی متّبعست و بر آن اعتراضی نه. فرّخ‌زاد از آنجا بخانهٔ داستان شد و از رنجِ دل که بسببِ دادمه بدو رسیده بود ، گرمش بپرسید و سخنی چند خوب و زشت و نرم و درشت ، چه وحشت‌انگیز چه الفت‌آمیز که در میانِ او و خرس رفته بود ، مکرّر کرد و از جهت هر دو بعذر و عتاب خردهایِ از شکر شیرین‌تر در میان نهاد و نکتهائی را که بچرب‌زبانی چون بادام بر یکدیگر شکسته بودند ، لبابِ همه بیرون گرفت و دست بردی که ذوی‌الالباب را در سخن‌آرائی باشد ، در هر باب بنمود و معجونی بساخت که اگرچ خرس را دشوار بگلو فرو میرفت، آخر مزاجِ حالِ او با دادمه بصلاح باز آورد ، پس از آنجا بدر زندان رفت و دادمه را بلطایفِ تحایا و پرسش از سرگذشتِ احوال ساعتی مؤانست داد و گفت : اگر تا غایتِ وقت بخدمت نیامدم ، سبب آن بود که دوستان را در بندِ بلا دیدن و در حبسِ آفت اسیر یافتن و مجالِ وسع را متّسعی نه که قدمی بسعیِ استخلاص درشایستی نهاد، کاری صعب دانستم، اما همگنان دانند که از صفایِ نیّت و صرفِ همّت بکارِ تو هرگز خالی نبوده‌ام و چون دست جز بدعا نمیرسید، بخدای، تَعَالی برداشته داشتم و یک سرِ موئی از دقایقِ اخلاص ظاهراً و باطناً فرو نگذاشته و اینک بیمن همّتِ دوستانِ مخلص صبحِ اومید نور داد و مساعدتِ بخت سایه افکند و شهریار با سرِ بخشایش آمد ، لیکن تو باصابتِ این مکروه دل‌تنگ مکن که ازین حادثه غبارِ عاری بردثار و شعارِ احوال تو ننشیند.

فَلَا تَجزَعَن لِلکَبلِ مَسَّکَ وَقعُهَا

فَاِنَّ خَلَاخِیلَ الرِّجَالَ کُبُولُ

و گفته‌اند : آفت چون بمال رسد ، شکر کن تا بتن نرسد و چون بتن رسد شکر کن تا بجان نرسد، فَاِنَّ فِی الشَّرِّ خِیَاراً . دادمه گفت: عقوبت مستعقبِ جنایتست و جانی مستحقِّ عقوبت و هرک بخود آرائی و استبداد زندگانی کند و روی از استمدادِ مشاورتِ مشفقانِ ناصح و رفیقانِ صالح بگرداند ، روزگار جز ناکامی پیشِ او نیاورد. فرّخ زاد گفت : اگر خرس در خدمتِ شهریار کلمهٔ چند ناموافق رایِ ما راندست بغرض آمیخته نباید دانست که مقصود از آن جز استعمالِ رای بر وفقِ مصلحت و استرسال با طبعِ پادشاه که از واجباتِ احوال اوست ، نبوده باشد و چون خرس او را متغیر یافت و از جانبِ تو متنفّر، اگر بمناقضت و معارضتِ قولِ او مقاولهٔ رفتی، از قضیّتِ عقل دور بودی و هنجارِ سخن گفتن را با پادشاهان طریقی خاصّست و نسقی جداگانه و مجاریِ آن مکالمت را اگرچ زبانِ جاری و دلِ مجتری یاری‌گر بود ، باید که هنگام تمشیت کار فخّاصه برخلافِ ارادتِ او لختی با او گردد و بعضی بصاعِ او پیماید و اگر خود همه باد باشد ، وَ جَادِلهُم بِالَّتِی هِیَ اَحسَنُ اشارتست بچنین مقامی و چون سورتِ غضب شهریار بنشست و از آنچ بود ، آسوده‌تر گشت، کلمهٔ که لایق سیرِ حمیده و خلقِ کریم او بود ، بر زبان براند و شرایطِ حفظِ غیب که از قضایایِ فتوّت و مروّت خیزد ، در کسوتی زیبنده و حیلتی شایسته در حضرت مرعی داشتست و مستدعیِ مزیدِ شفقت و مرحمت آمده، باید که ساحتِ سینه از گردِ عداوت و کینهٔ او پاک گردانی و قاذوراتِ کدورات از مشرعِ معاملت دور کنی.

اِقبَل مَعَاذِیرَ مَن یَاتِیکَ مُعتَذُراً

اِن بَرَّ عِندَکَ فِیمَا قَالَ اَو فَجَرَا

تا ببرکتِ مخالصت و یمنِ مماحضت یکبارگی عقدهٔ تعسّر از کار گشوده شود. ازین نمط فصلی گرم برو دمید و استعطافی نمود که اعطافِ محبّتِ او را در هزّت آورد. پس گفت : ای فرّخ زاد ،

بالله که مبارکست آن کس را روز

کز اوّلِ بامداد رویت بیند

عَلِمَ اللهُ که چون چشم برین لقایِ مروّح زدم از دردهایِ مبرّح بیاسودم و در کنجِ این وحشت خانهٔ انده‌سرای برواءِ کریمِ تو مستأنس شدم و از لطفِ این محاورت و سعادتِ این مجاورت راحتها یافتم و شک نیست که هر آنچ او بر من گفت جمله لایقِ حال و فراخورِ وقت بود و سررشتهٔ رضایِ ملک جزبدان رفق نشایستی با دست آوردن و اطفاءِ نوایرِ خشم او جز بآبِ آن لطافت ممکن نشدی و تو با بلاءِ هیچ عذر محتاج نهٔ ، بهر آنچ فرمودی ، معذور و مشکوری و بر زبانِ خرد مذکور، در جمله هُدنَهٌ عَلَی دَخَنٍ ، عهدِ مصادقت تازه کردند و از آنجا جمله باتّفاق نزدیک شهریار رفتند و بیک بار زبانِ موافقت و اخلاص بخلاصِ او بگشودند. ملک بر خلاصهٔ عقایدِ ایشان وقوف یافت که از آن سعی الّا نیکونامی و اشاعتِ ذکرِ مخدوم بحلم و رحمت و اذاعتِ حسنِ سیرتِ او نمی‌خواهند و جز ترغیب و تقریبِ خدم براهِ طاعت و خدمت نمی‌جویند. دادمه را خلاص فرمود، بیرون آمد و بخدمتِ درگاه رفت ، بر عادتِ عتاب زدگان عتبهٔ خدمت را بلبِ استکانت بوسه داد و با اقران و امثالِ خویش در پیشگاهِ مثول سرافکندهٔ خجلت بایستاد. ملک چون در سکّهٔ رویِ او نگاه کرد، دانست که سبیکهٔ فطرتش از کورهٔ حبس بدان خلاص تمام عیار آمدست و هیچ شایبهٔ غشّ و غایلهٔ غلّ درو نمانده و تأدب و تهذّب پذیرفته و سفاهت بنباهت بدل کرده .

وَ قَد یَستَقِیمُ المَرءُ فِیَمایَنُوبُهُ

کَمَا یَستَقِیمُ العُودُ مِن عَرکِ اُذنِهِ

***

گل در میانِ کوره بسی دردسر کشید

تا بهرِ دفعِ دردِسر آخر گلاب شد

داستان بحکمِ اشارتِ شهریار دست دادمه گرفت و بدست بوس رسانید. شهریار عاطفتی پادشاهانه فرمود و نواختی نمود که راهِ انبساط او در پیشِ بساطِ خدمت گشاده شد. پس گفت : ما عورتِ گناهِ دادمه بسترِ کرامت پوشانیدیم و از کرده و گفتهٔ او در گذشتیم، وَاخفِض جَنَاحَکَ لِمَن اتَّبَعَکَ مِنَ المُؤمِنِینَ درین حال متبوعِ خویش داشتیم تا فیما بعد او و دیگر حاضران همیشه با حضورِ نفس خویش باشند و مواضع و مواطیِ دم و قدمِ خویش بشناسند و سخن آن گویند که قبولش استقبال کند نه آنک بجهد و رنج در اسماع و طباعِ شنوندگان باید نشاند ، چنانک ندیمی را از ندماءِ رایِ هند افتاد. حاضران گفتند : اگر خداوند آن داستان باز گوید، از پندِ آن بهره‌مند شویم.

به یزدان که او برتر ازبرتریست

برآشفت بهرام و شد شوخ چشم

زگفتار پرموده آمد بخشم

بتندیش یک تازیانه بزد

بران سان که از ناسزایان سزد

ببستند هم در زمان پای اوی

یکی تنگ خرگاه شد جای اوی

چو خراد برزین چنان دید گفت

که این پهلوان را خرد نیست جفت

بیامد بنزد دبیر بزرگ

بدو گفت کین پهلوان سترگ

بیک پر پشه ندارد خرد

ازی را کسی را بکس نشمرد

ببایدش گفتن کزین چاره نیست

ورا بتر از خشم پتیاره نیست

به نزدیک بهرام رفت آن دو مرد

زبانها پراز بند و رخ لاژورد

بگفتند کین رنج دادی بباد

سر نامور پر ز آتش مباد

بدانست بهرام کان بود زشت

باب اندرافگند و تر گشت خشت

پشیمان شد وبند او برگرفت

ز کردار خود دست بر سرگرفت

فرستاد اسبی بزرین ستام

یکی تیغ هندی بزرین نیام

هم اندر زمان شد به نزدیک اوی

که روشن کند جان تاریک اوی

همی‌بود تا او میان را ببست

یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

سپهبد همی‌راند با اوبه راه

بدید آنک تازه نبد روی شاه

بهنگام پدرود کردنش گفت

که آزار داری ز من درنهفت

گرت هست با شاه ایران مگوی

نیاید تو را نزد او آب روی

بدو گفت خاقان که ما راگله

زبختست و کردم به یزدان یله

نه من زان شمارم که از هرکسی

سخنها همی‌راند خواهم بسی

اگر شهریار تو زین آگهی

نیابد نزیبد برو بر مهی

مرا بند گردون گردنده کرد

نگویم که با من بدی بنده کرد

ز گفتار اوگشت بهرام زرد

بپیچید و خشم از دلیری بخورد

چنین داد پاسخ که آمد نشان

ز گفتار آن مهتر سرکشان

که تخم بدی تا توانی مکار

چوکاری برت بر دهد روزگار

بدو گفت بهرام کای نامجوی

سخنها چنین تا توانی مگوی

چرا من بتو دل بیاراستم

ز گیتی تو را نیکویی خواستم

ز تو نامه کردم بشاه جهان

همی زشت تو داشتم در نهان

بدو گفت خاقان که آن بد گذشت

گذشته سخنها همه باد گشت

ولیکن چو در جنگ خواری بود

گه آشتی بردباری بود

تو راخشم با آشتی گر یکیست

خرد بی‌گمان نزد تواندکیست

چو سالار راه خداوند خویش

بگیرد نیفتد بهرکار پیش

همان راه یزدان بباید سپرد

ز دل تیرگیها بباید سترد

سخن گر نیفزایی اکنون رواست

که آن بد که شد گشت با باد راست

زخاقان چوبشنید بهرام گفت

که پنداشتم کین بماند نهفت

کنون زان گنه گر بیاید زیان

نپوشم برو چادر پرنیان

چوآنجارسی هرچ باید بگوی

نه زان مر مراکم شود آب روی

بدو گفت خاقان که هرشهریار

که ازنیک وبد برنگیرد شمار

ببد کردن بنده خامش بود

برمن چنان دان که بیهش بود

چواز دور بیند ورا بدسگال

وگر نیک خواهی بود گر همال

تو را ناسزا خواند وسرسبک

ورا شاه ایران ومغزی تنگ

بجوشید بهرام وشد زردروی

نگه کرد خراد برزین بروی

بترسید زان تیزخونخوار مرد

که اورا زباد اندرآرد بگرد

ببهرام گفت ای سزاوار گاه

بخور خشم وسر بازگردان ز راه

که خاقان همی راست گوید سخن

توبنیوش واندیشه بدمکن

سخن گر نرفتی بدین گونه سرد

تو را نیستی دل پرآزار و درد

بدو گفت کین بدرگ بی‌هنر

بجوید همی خاک وخون پدر

بدو گفت خاقان که این بد مکن

بتیزی بزرگی بگردد کهن

بگیتی هرآنکس که او چون تو بود

سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود

همه بد سگالید وباکس نساخت

بکژی ونابخردی سر فراخت

همی ازشهنشاه ترسانییم

سزا زو بود رنج وآسانییم

زگردنکشان اوهمال منست

نه چون بنده اوبدسگال منست

هشیوار وآهسته و با نژاد

بسی نامبردار دارد بیاد

به جان و سرشاه ایران سپاه

کز ایدر کنون بازگردی به راه

بپاسخ نیفزایی وبدخوی

نگویی سخن نیز تا نشنوی

چوبشنید بهرام زوگشت باز

بلشکر گه آمد گورزمساز

چو خراد برزین وآن بخردان

دبیر بزرگ ودگر موبدان

نبشتند نامه بشاه جهان

سخن هرچ بد آشکار ونهان

سپهدار با موبد موبدان

بخشم آن زمان گفت کای بخردان

هم اکنون از ایدر بدز درشوید

بکوشید و با باد همبر شوید

بدز بر ببیند تا خواسته

چه مایه بود گنج آراسته

دبیران برفتند دل پرهراس

ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس

سیه شد بسی یازگار از شمار

نبشته نشد هم بفرجام کار

بدز بر نبد راه زان خواسته

گذشته بدو سال و ناکاسته

ز هنگام ارجاسب و افراسیاب

ز دینار و گوهر که خیزد ز آب

همان نیز چیزی که کانی بود

کجا رستنش آسمانی بود

همه گنجها اندر آورده بود

کجا نام او در جهان برده بود

زچیز سیاوش نخستین کمر

بهرمهره‌ای در سه یاره گهر

همان گوشوارش که اندر جهان

کسی را نبود ازکهان ومهان

که کیخسرو آن رابه لهراسب داد

که لهراسب زان پس بگشتاسب داد

که ارجاسب آن را بدز درنهاد

که هنگام آنکس ندارد بیاد

شمارش ندانست کس در جهان

ستاره شناسان و فرخ مهان

نبشتند یک یک همه خواسته

که بود اندر آن گنج آراسته

فرستاد بهرام مردی دبیر

سخن گوی و روشن دل و یادگیر

بیامد همه خواسته گرد کرد

که بد در دز وهم به دشت نبرد

ابا خواسته بود دو گوشوار

دو موزه درو بود گوهرنگار

همان شوشه زر وبرو بافته

بگوهر سر شوشه برتافته

دو برد یمانی همه زربفت

بسختند هر یک بمن بود هفت

سپهبد زکشی و کنداوری

نبود آگه از جستن داوری

دو برد یمانی بیکسونهاد

دو موزه به نامه نکرد ایچ یاد

بفرمود زان پس که پیداگشسب

همی با سواران نشیند براسب

زلشکر گزین کرد مردی هزار

که با اوشود تا درشهریار

زخاقان شتر خواست ده کاروان

شمرد آن زمان جمله بر ساروان

سواران پس پشت وخاقان زپیش

همی‌راند با نامداران خویش

چو خاقان بیامد به نزدیک شاه

ابا گنج دیرینه و با سپاه

چوبشنید شاه جهان برنشست

به سر بر یکی تاج و گرزی بدست

بیامد چنین تا بدرگه رسید

ز دهلیز چون روی خاقان بدید

همی‌بود تا چونش بیند به راه

فرود آید او همچنان با سپاه

ببیندش و برگردد از پیش اوی

پراندیشه بد زان سخن نامجوی

پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسب

ابا موبد خویش پیداگشسب

فرود آمد از اسب خاقان همان

بیامد برشاه ایران دمان

درنگی ببد تا جهاندار شاه

نشست از بر تازی اسبی سیاه

شهنشاه اسب تگاور براند

بدهلیز با او زمانی بماند

چوخاقان برفت از در شهریار

عنانش گرفت آن زمان پرده دار

پیاده شد از باره پرموده زود

بران کهتری جادوییها نمود

پیاده همان شاه دستش بدست

بیا و در او را بجای نشست

خرامان بیامد به نزدیک تخت

مراورا شهنشاه بنواخت سخت

بپرسید و بنشاختش پیش خویش

بگفتند بسیار ز انداره بیش

سزاوار او جایگه ساختند

یکی خرم ایوان بپرداختند

ببردند چیزی که شایسته بود

همان پیش پرموده بایسته بود

سپه را به نزدیک او جای کرد

دبیری بدان کاربر پای کرد

چو آگه شد از کار آن خواسته

که آورد پرموده آراسته

به میدان فرستاده تا همچنان

برد بار پرمایه با ساروان

چوآسود پرموده از رنج راه

بهشتم یکی سور فرمود شاه

چو خاقان زپیش جهاندار شاه

نشستند برخوان او پیش گاه

بفرمود تابار آن شتران

بپشت اندر آرند پیش سران

کسی برگرفت از کشیدن شمار

بیک روز مزدور بدصدهزار

دگر روز هم بامداد پگاه

بخوان برمی‌آورد وبنشست شاه

زمیدان ببردند پنجه هزار

هم ازتنگ بر پشت مردان کار

از آورده صد گنج شد ساخته

دل شاه زان کار پرداخته

یکی تخت جامه بفرمود شاه

کز آنجا بیارند پیش سپاه

همان بر کمر گوهر شاهوار

که نامد همی ارز او در شمار

یکی آفرین خاست از بزمگاه

که پیروز باداین جهاندار شاه

بیین گشسب آن زمان شاه گفت

که با او بدش آشکار و نهفت

که چون بینی این کار چوبینه را

بمردی به کار آورد کینه را

چنین گفت آیین گشسب دبیر

که‌ای شاه روشن دل و یادگیر

بسوری که دستانش چوبین بود

چنان دان که خوانش نو آیین بود

ز گفتار او شاه شد بدگمان

روانش پراندیشه بدیک زمان

هیونی بیامد همانگه سترگ

یکی نامه‌ای از دبیر بزرگ

که شاه جهان جاودان شادباد

همه کار اوبخشش وداد باد

چنان دان که برد یمانی دوبود

همه موزه از گوهر نابسود

همان گوشوار سیاوش رد

کزو یادگارست ما را خرد

ازین چار دو پهلوان برگرفت

چو او دید رنج این نباشد شگفت

زشاهک بپرسید پس نامجوی

کزین هرچ دیدی یکایک بگوی

سخن گفت شاهک برین‌همنشان

برآشفت زان شاه گردنکشان

هم اندر زمان گفت چوبینه راه

همی گم کند سربرآرد بماه

یکی آنک خاقان چین رابزد

ازان سان که ازگوهر بد سزد

دگر آنک چون گوشوارش به کار

بیامد مگرشد یکی شهریار

همه رنج او سر به سر بادگشت

همه داد دادنش بیداد گشت

بگفت این و پرموده را پیش خواند

بران نامور پیشگاهش نشاند

ببودند وخوردند تا شب زراه

بیفشاند آن تیره زلف سیاه

بخاقان چین گفت کز بهر من

بسی زنج دیدی توازشهرمن

نشسته بیازید ودستش گرفت

ازو ماند پرموده اندر شگفت

بدو گفت سوگند ما تازه کن

همان کار بر دیگر اندازه کن

بخوردند سوگندهای گران

به یزدان پاک وبه جان سران

که از شاه خاقان نپیچد به دل

ندارد به کاری ورا دلگسل

بگاه وبتاج و بخورشیدوماه

بذرگشسب و به آذرپناه

به یزدان که او برتر ازبرتریست

نگارندهٔ زهره ومشتریست

که چون بازگردی نپیچی زمن

نه از نامداران این انجمن

بگفتند وز جای برخاست ند

سوی خوابگه رفتن آراستند

چوبرزد سرازکوه زرد آفتاب

سرتاجداران برآمد زخواب

یکی خلعت آراسته بود شاه

ز زرین وسیمین و اسب وکلاه

به نزدیک خاقان فرستاد شاه

دومنزل همی‌رفت با او به راه

سه دیگر نپیمود راه دراز

درودش فرستاد وزو گشت باز

چو آگاهی آمد سوی پهلوان

ازان خلعت شهریار جهان

زخاقان چینی که از نزد شاه

چنان شاد برگشت و آمد به راه

پذیره شدش پهلوان سوار

از ایران هرآنکس که بد نامدار

علف ساخت جایی که اوبرگذشت

به شهروده و منزل وکوه دشت

همی‌ساخت پوزش کنان پیش اوی

پراز شرم جان بداندیش اوی

چوپرموده را دید کرد آفرین

ازو سربپیچید خاقان چین

نپذرفت ازو هرچ آورده بود

علفت بود اگر بدره وبرده بود

همی‌راند بهرام با او به راه

نکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه

بدین گونه برتاسه منزل براند

که یک روز پرموده اورانخواند

چهارم فرستاد خاقان کسی

که برگرد چون رنج دیدی بسی

چوبشنید بهرام برگشت از وی

بتندی سوی بلخ بنهاد روی

همی‌بود دربلخ چندی دژم

زکرده پشیمان ودل پر زغم

جهاندار زو هم نه خشنودبود

زتیزی روانش پراز دود بود

از آزار خاقان چینی نخست

که بهرام آزار او را بجست

دگر آنک چیزی که فرمان نبود

ببرداشتن چون دلیری نمود

یکی نامه بنوشت پس شهریار

ببهرام کای دیو ناسازگار

ندانی همی خویشتن راتوباز

چنین رابزرگان شدی بی‌نیاز

هنرها ز یزدان نبینی همی

به چرخ فلک برنشینی همی

زفرمان من سربپیچیده‌ای

دگرگونه کاری بسیجیده‌ای

نیاید همی یادت از رنج من

سپاه من و کوشش وگنج من

ره پهلوانان نسازی همی

سرت به آسمان برفرازی همی

کنون خلعت آمد سزاوار تو

پسندیده و در خور کار تو

چوبنهاد برنامه برمهرشاه

بفرمود تا دو کدانی سیاه

بیارند با دوک و پنبه دروی

نهاده بسی ناسزا رنگ وبوی

هم از شعر پیراهن لاژورد

یکی سرخ مقناع و شلوار زرد

فرستاده پر منش برگزید

که آن خلعت ناسزا را سزید

بدو گفت کاین پیش بهرام بر

بگو ای سبک مایه بی‌هنر

توخاقان چین را ببندی همی

گزند بزرگان پسندی همی

زتختی که هستی فرود آرمت

ازین پس بکس نیزنشمارمت

فرستاده با خلعت آمد چوباد

شنیده سخنها همه کرد یاد

چو بهرام با نامه خلعت بدید

شکیبایی وخامشی برگزید

همی‌گفت کینست پاداش من

چنین از پی شاه پرخاش من

چنین بد ز اندیشه شاه نیست

جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست

که خلعت ازینسان فرستد بمن

بدان تا ببینند هر انجمن

جهاندار بر بندگان پادشاست

اگر مر مرا خوار گیرد رواست

گمانی نبردم که نزدیک شاه

بداندیشگان تیز یابند راه

ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد

به گفتار آهرمنان کارکرد

زشاه جهان اینچنین کارکرد

نزیبد به پیش خردمند مرد

ازان پس که با خار مایه سپاه

بتندی برفتم زدرگاه شاه

همه دیده‌اند آنچ من کرده‌ام

غم و رنج وسختی که من برده‌ام

چوپاداش آن رنج خواری بود

گر ازبخت ناسازگاری بود

به یزدان بنالم ز گردان سپهر

که از من چنین پاک بگسست مهر

زدادار نیکی دهش یاد کرد

بپوشید پس جامهٔ سرخ و زرد

به پیش اندرون دوکدان سیاه

نهاده هرآنچش فرستاد شاه

بفرمود تا هرک بود ازمهان

ازان نامداران شاه جهان

زلشکر برفتند نزدیک اوی

پراندیشه بد جان تاریک اوی

چورفتند و دیدند پیر وجوان

بران گونه آن پوشش پهلوان

بماندند زان کار یکسر شگفت

دل هرکس اندیشه‌ای برگرفت

چنین گفت پس پهلوان با سپاه

که خلعت بدین سان فرستاد شاه

جهاندار شاهست وما بنده‌ایم

دل و جان به مهر وی آگنده‌ایم

چه بینید بینندگان اندرین

چه گوییم با شهریار زمین

بپاسخ گشادند یکسر زبان

که‌ای نامور پرهنر پهلوان

چو ارج تو اینست نزدیک شاه

سگانند بر بارگاهش سپاه

نگر تا چه گفت آن خردمند پیر

به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر

سری پر زکینه دلی پر زدرد

زبان و روان پر زگفتار سرد

بیامد دمان تا باصطخر پارس

که اصطخر بد بر زمین فخر پارس

که بیزارم از تخت وز تاج شاه

چونیک وبد من ندارد نگاه

بدو گفت بهرام کین خود مگوی

که از شاه گیرد سپاه آبروی

همه سر به سر بندگان وییم

دهنده‌ست وخواهندگان وییم

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان

که ماخود نبندیم زین پس میان

به ایران کس اورا نخوانیم شاه

نه بهرام را پهلوان سپاه

بگفتند وز پیش بیرون شدند

ز کاخ همایون به هامون شدند

سپهبد سپه را همی‌داد پند

همی‌داشت با پند لب را ببند

چنین تا دوهفته برین برگذشت

سپهبد ز ایوان بیامد به دشت

یکی بیشه پیش آمدش پر درخت

سزاوار میخوارهٔ نیکبخت

یکی گور دید اندر آن مرغزار

کزان خوبتر کس نبیند نگار

پس اندر همی‌راند بهرام نرم

برو بارگی را نکرد ایچ گرم

بدان بیشه در جای نخچیرگاه

به پیش اندر آمد یکی تنگ راه

ز تنگی چو گور ژیان برگذشت

بیابان پدید آمد و راغ ودشت

گرازنده بهارم و تا زنده گور

ز گرمای آن دشت تفسیده هور

بیا ساقی آن جام مردآزمای

تو را آنچه می‌بایدت داده‌اند

به رویت در رزق بگشاده‌اند

تو خواهی بری عالمی را فرو

به اندازه لقمه‌ات کو گلو؟

به رزق مقدّر توان برفزود

اگر تخم ناکشته بتوان درود

مده عمر خود از تردّد به باد

که روزی به کوشش نگردد زیاد

پی رزق فردا مکن اضطراب

مکَن رخت پیش از رسیدن به آب

فرود آی از ناتمامی، فرود

زیانِ زیان باش، یا سودِ سود

کند از تو کوتاه، دست نیاز

به حدّ گلیم ار کنی پا دراز

به رزق خداداده کن اکتفا

که با هم کند دخل و خرجت وفا

چو خواهی ز رزق خود افزون خوری

مدام از قدح جای می خون خوری

مخور بیشتر باده از ظرف خویش

که زهرست تریاق زاندازه بیش

بسی کیسه گردید پرداخته

که شد کیسه‌ات را مهم ساخته

ز فقر کسانت غنا شد نصیب

به گنج افتد از رنج مردم طبیب

تو خود چون به چنگ غنایی اسیر

مزن طعنه بر برگ عیش فقیر

که بی‌برگ، افتاده است از نوا

نخیزد صدا از نی بوریا

پی دخل سیم و زری بی ثبات

چرا می‌کنی خرج، نقد حیات

خرابی مکن تا نگردی خراب

شود تیره از شستن نامه، آب

چرا می‌کنی دسته از هر طرف

خدنگی که خود باشی آن را هدف

چرا آتشی باید افروختن

که خود در میان بایدت سوختن

تو نشنیده‌ای این سخن، گوییا

که عاجز کند پشّه‌ای، فیل را

ز دامان خاطر بشو گرد کین

بزن بر چراغ طلب، آستین

چو مظلوم، تاب ستم داشتن

به از ظلم گنج درم داشتن

گرت گنج قارون نباشد، چه باک

مرصّع به زر گیر یک قبضه خاک

عروسانه در فکر زیور مباش

چو گنج هنر هست گو، زر مباش

طمع شد به رنگ زرت رهنمون

به دندان زنی زر ز بهر شگون

چنان زی که محفوظ باشد چو مهر

گرت شیشه افتد ز داغ سپهر

ز سختی رود آدمی کوبه‌کو

جز آهن که آیینه دیده دورو؟

درین بوستان، غنچه بی خار نیست

در گنج، بی حلقه مار نیست

نیابی درین بوستان یک نهال

که بعد از کمالش نباشد زوال

ز خرق فلک جوی، نقش مراد

ز ششدر کسی چون جهد بی گشاد؟

پی شهره گشتن چه ریزی عرق

نشانه شکست آورد بر ورق

به دریا مکن بهر ساحل تلاش

به گرداب ده کشتی و امن باش

مکش منت ناخدا زینهار

درین بحر، کشتی به طوفان سپار

توقع مدار آشنایی ز کس

به بیگانگی آشنا باش و بس

جدا شو ازین زشت‌خویان، جدا

ز ناآشنایان طلب آشنا

درست است پیوند خامان، درست

بود میوه پخته را، بند سست

یه خواهش مکن تنگ‌چشمی شعار

که دریای بخشش ندارد کنار

نبینی که هر خانه از آفتاب

به مقدار روزن بود نوریاب؟

به پیش ترش‌روی، حاجت مبر

که سوهان ابرو، خراشد جگر

طلب کن درین عرصه، نقش مراد

ز پیشانی باز و روی گشاد

خورد زخم بر رو اگر میهمان

به از چین ابروست از میزبان

نگردانی از خوان خود بی‌نصیب

گدا را، خصوصا یتیم و غریب

ازان گندم روزی‌ات شد دو نیم

که نیمی خورد زان، غریب و یتیم

دلی را که ننشسته بر سینه گرد

توان یافت از طاق ابروی مرد

به دل‌ها کن از طاق ابرو نظر

سوی قبله باشد ز محراب، در

مجو در بلا یاری از هیچ‌کس

همین از خدا جوی یاریّ و بس

خداوند اگر خوان روزی نهاد

پی کسب آن، دست و پا نیز داد

چه لذت دهد روزی بی‌تلاش؟

برو زنده زنده، یا مرده باش

به کاری که بندی در آن کار، دل

چنان کن از خود نباشی خجل

مزن دم، عوانت زند گر به کفش

نیاید به هم راست، مشت و درفش

مکن باور از زاده خصم، شرم

که وقت دمیدن بود خار نرم

بدی را چو بینی به خود کینه‌جو

تو هم تند گردان بدی را بدو

به نشتر ز رگ خون گرفتن به‌جاست

بلی، دفع فاسد به افسد رواست

چو ناوک مکش پیش، آن را به زور

که چون واگذاری، جهد از تو دور

تو انگار کن آن کسان نیستند

که پیشت به پای درم ایستند

ز گردن‌کشان و غیوران دهر

چه گردان دشت و چه مردان شهر

ز ایرانیان و ز تورانیان

نیابی به جز نامشان در میان

گذشتند ازین راه، برنا و پیر

تو را هم گذشتن بود ناگزیر

بقایی ندارد سرای جهان

نپاید بسی در سرا، کاروان

بیا ساقی آن جام مردآزمای

که دریاکشان را درآرد ز پای

به من ده که بی‌هوشی‌ام آرزوست

ز عالم فراموشی‌ام آرزوست

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

چون ندارد سیر می‌راند چون عام

هیچ نقاشی نگارد زین نقش

بی امید نفع بهر عین نقش

بلک بهر میهمانان و کهان

که به فرجه وارهند از اندهان

شادی بچگان و یاد دوستان

دوستان رفته را از نقش آن

هیچ کوزه‌گر کند کوزه شتاب

بهر عین کوزه نه بر بوی آب

هیچ کاسه گر کند کاسه تمام

بهر عین کاسه نه بهر طعام

هیچ خطاطی نویسد خط به فن

بهر عین خط نه بهر خواندن

نقش ظاهر بهر نقش غایبست

وان برای غایب دیگر ببست

تا سوم چارم دهم بر می‌شمر

این فواید را به مقدار نظر

هم‌چو بازیهای شطرنج ای پسر

فایدهٔ هر لعب در تالی نگر

این نهادند بهر آن لعب نهان

وان برای آن و آن بهر فلان

هم‌چنین دیده جهات اندر جهات

در پی هم تا رسی در برد و مات

اول از بهر دوم باشد چنان

که شدن بر پایه‌های نردبان

و آن دوم بهر سوم می‌دان تمام

تا رسی تو پایه پایه تا به بام

شهوت خوردن ز بهر آن منی

آن منی از بهر نسل و روشنی

کندبینش می‌نبیند غیر این

عقل او بی‌سیر چون نبت زمین

نبت را چه خوانده چه ناخوانده

هست پای او به گل در مانده

گر سرش جنبد پیر باد رو

تو به سر جنبانیش غره مشو

آن سرش گوید سمعنا ای صبا

پای او گوید عصینا خلنا

چون ندارد سیر می‌راند چون عام

بر توکل می‌نهد چون کور گام

بر توکل تا چه آید در نبرد

چون توکل کردن اصحاب نرد

وآن نظرهایی که آن افسرده نیست

جز رونده و جز درندهٔ پرده نیست

آنچ در ده سال خواهد آمدن

این زمان بیند به چشم خویشتن

هم‌چنین هر کس به اندازهٔ نظر

غیب و مستقبل ببیند خیر وشر

چونک سد پیش و سد پس نماند

شد گذاره چشم و لوح غیب خواند

چون نظر پس کرد تا بدو وجود

ماجرا و آغاز هستی رو نمود

بحث املاک زمین با کبریا

در خلیفه کردن بابای ما

چون نظر در پیش افکند او بدید

آنچ خواهد بود تا محشر پدید

پس ز پس می‌بیند او تا اصل اصل

پیش می‌بیند عیان تا روز فصل

هر کسی اندازهٔ روشن‌دلی

غیب را بیند به قدر صیقلی

هر که صیقل بیش کرد او بیش دید

بیشتر آمد برو صورت پدید

گر تو گویی کان صفا فضل خداست

نیز این توفیق صیقل زان عطاست

قدر همت باشد آن جهد و دعا

لیس للانسان الا ما سعی

واهب همت خداوندست و بس

همت شاهی ندارد هیچ خس

نیست تخصیص خدا کس را به کار

مانع طوع و مراد و اختیار

لیک چون رنجی دهد بدبخت را

او گریزاند به کفران رخت را

نیکبختی را چو حق رنجی دهد

رخت را نزدیکتر وا می‌نهد

بددلان از بیم جان در کارزار

کرده اسباب هزیمت اختیار

پردلان در جنگ هم از بیم جان

حمله کرده سوی صف دشمنان

رستمان را ترس و غم وا پیش برد

هم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد

چون محک آمد بلا و بیم جان

زان پدید آید شجاع از هر جبان