نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

طوس‌ و باورد و رخّج و گرگان

گرچه‌زرتشت‌از خراسان خاست

دین زرتشت از خراسان کاست

مردم کابل و تخارستان

گوزکانان و غور و غرشستان

بگزیدند کیش بودا را

بردریدند زند و استارا

مردم تورفان‌ و فرغانی

بگرفتند مذهب مانی

طوس‌ و باورد و رخّج و گرگان

نیمروز و عراق و ماه و مغان

دین پیشینه را بسر بردند

چار اخشیج‌ا را نیازردند

اورمزد بزرگ را خواندند

آفرین‌ها بر ایزدان راندند

وندرین ملک هر سه آتشگاه

قبلهٔ خلق گشت سوی اله

آذرآبادگان‌ مزیّن شد

در وی آذرگشسب‌ روشن شد

و آذرخوره شد به پارس مکین

در نشابور آذر برزبن‌

در دگر شهر و قریه با اکرام

پرتو افکند آذر بهرام‌

لاجرم این نفاق دیرینه

شد درختی و بار آن کینه

خلق ایران شدند به سه فریق

شمن‌ و زردهشتی و زندیق

دین زردشت چون اساسی بود

روشی متقن و سیاسی بود

اندر او جلوه کرد ایرانی

چیره شد بر دوکیش عرفانی

که در آن هر دوکیش صوفی‌وار

بود تجرید و حاصل‌،‌ترک کار

مرکزیت به غرب کشور تاخت

شرق را تابع و مسخر ساخت

مشرق از جهل کیش بودایی

شد به یغمای قوم صحرایی‌

گاه شد عرضگاه لشکر هون‌

گه ز هیتال ‌شد خراب و زبون

پس به ایران بتاخت جیش عرب

روز زرتشتیان رسید به شب

شد نفاق جماعت زندیق‌

کاربرداز رهزنان فریق

خصم را ره به خانمان دادند

ره و چه را بدو نشان دادند

بود در نهب تخت و تاج کیان

یزک تازیان ز مانو‌یان

سرخ‌پوشان مزدکی آیین‌

شده یار عرب به جستن کین

زبن سبب شده سپاه مزدایی

صید لشکر کشان صحرایی

همه در کار زار کشته شدند

جمله ‌با خاک‌ و خون ‌سرشته ‌شدند

و آن بنای بلند داد نهاد

شد ز بیداد همگنان بر باد

شاه ‌ایران سوی خراسان تاخت

سوی‌ دژخیم‌ خود هراسان تاخت

شد به مانند داریوش سوم

در خراسان شکار آن مردم

کیش بودا ز طبع ایرانی

ساخت پتیاره دیو تورانی

در زمان خلافت خلفا

همچنان بود این نقار بجا

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


همه سقف و دیوار او پر نگار

یکی سفله با شکلی از طبع دور

ز دیدار او چشم مردم نفور

ز زر بفت جامه تنش بهره مند

به مصری عمامه سر او بلند

بیاراست بس دلگشا خانه ای

به از غرفه حور کاشانه ای

زمینش چو فردوس عنبر سرشت

مزین چو گردون به فیروزه خشت

همه سقف و دیوار او پر نگار

ز هر چه آن نه زیبا درش استوار

حکیمی که از حکمت آگاه بود

و زو جهل را دست کوتاه بود

بر آن سفله افتاد ناگه رهش

شد آن خانه یک لحظه منزلگهش

سخن را نوایی ز نو ساز کرد

به حکمت نواسازی آغاز کرد

چنان شد گره در گلو بلغمش

که در گفت و گو برنیامد دمش

ز راه گلو آن گره را چو کند

نشد یافت جایی که بتوان فکند

بپیچید رخ زان همه سرخ و زرد

فکندش به رخسار آن سفله مرد

ازو تافت رو کای پسندیده خوی

چنینم چرا تف فکندی به روی

بگفتا در این خانه کردم نظر

نبود از تو چیزی در او زشت تر

نشاید ز دانای نیکو سرشت

که تف بر نکو افکند پیش زشت

بیا ساقی ای یار بیچارگان

ده آن می که در چشم میخوارگان

درین زرکش آیینه نقره کوب

ازو بد نماید بد و خوب خوب

بیا مطرب از زخمه زخم درشت

بزن بر رگ پیر خم گشته پشت

که هر حرف دشوار و آسان که هست

رساند به گوش من آنسان که هست

شیخ بهایی » موش و گربه

روایت میکنند که در اردستان روباه بسیار است، یعنى زیاده از سایر بلاد، نظر بآنکه انار در آن ملک فراوان و روباه در شکستن انار و اتلافش بسیار راغب است. مردم اردستان از خوف و توهم اینکه مبادا روباه رنجیده شود و بباغ رفته انارها را ضایع نماید باین سبب ملایمت نموده عزت روباه را میداشتند، بدرجه‌یى که روزها در خانه‌ها عبور و مرور میکردند و بهر چه میرسیدند میخوردند و کسى را قدرت بدم زدن نبود.

قضا را روزى روباهى از راهى میگذشت، صداى مهیبى بگوش روباه رسید.

بسیار پریشان و مضطرب شد و متوهم گشت. گویا ابریق کهنه‌یى بگوشه‌یى افتاده بود و باد بآن ابریق میخورد و صدا میداد و روباه از توهم آن حیران، لهذا بهر طرفى نظاره میکرد و در حال خود فرو مانده بود چنانکه از حرکت باز مانده بود، قضا را روباه دیگر باو برخورد و در آن وقت باد اندکى کم شده بود و صدا از ابریق نمیآمد، چون نظر کرد و آن روباه را دید که حیران و فرو مانده ایستاده و بهر طرف مینگرد، در این حال آن روباه مضطرب بآن روباه دیگر گفت که در اصطرلاب نگاه کردم چنان مینماید که در این چند روز در همین موضع شیرهایى پیدا شوند که تمام روباه‌ها را سر میکنند، بهتر اینست تا من و تو از این موضع بیرون برویم. دروغ گفتن این روباه بجهت این بود که میخواست آن روباه نداند که او از ابریق کهنه ترسیده است و او را همراه خود ببرد که مبادا در آن حوالى‌ که صدا بود مضرتى باشد و هر گاه چیزى هم واقع شود او خود بگریزد و آن روباره بیخبر را در دام بگذارد و گرفتار گرداند، باین خیال باتفاق هم براه افتادند و هر ساعت روباه متوهم میایستاد و هوشیارى مینمود باز روانه میشدند، آن روباه دیگر میگفت که اى یار عزیز اینقدر تأمل چرا میکنى؟ گفت: بواسطه‌ى اینکه در این نزدیکى میباید طعمه‌یى باشد، و آن روباه بیخبر را بحیطه‌ى طعمه بآن طرفى که صدا بود روانه کرد و خود از طرفى دیگر میدوید و اثرى از طعمه نیافت، بعد از تکاپوى بسیار بیکدیگر رسیدند، روباه خاطرجمع شد که از موضع آن صدا گذشته است، تا آنکه بتلى رسیدند آن روباه متوهم ابریق شکسته‌یى بنظرش در آمد که در آن تل افتاده، با خود گفت که شاید در این طرف دریا باشد و این روباه را با خود آورده، حال این قصه را میخواهد بزبان روباه بیان کند، گفت:

باید تأمل کرد تا در رمل نگاه کنم، بعد از مدتى سر برآورد و گفت: آنچه بنظر میآید میباید شیر باشد، بیا تا از اینجا برویم! این بگفت و بسرعت میدوید آن روباه بیچاره از توهم شیر گریزان شد و از آن دشت و صحرا بیرون رفت، و آن روباه برگردید و بر سر آن ابریق آمد دید که ابریق شکسته‌ییست چون نزدیک‌تر شد دید هنوز اندک بادى میآید، پس معلوم روباه شد که آن صداى سابق هم از آن ابریق بوده است، روباه از آن صدا و آن نومیدى، از قهر بابریق گفت که بشب بیدارى روباه قسم تا تو را ببلائى گرفتار نکنم از پا ننشینم و آرام نگیرم، پس از آن ابریق را مى‌غلطاند و میبرد تا بکنار دریا رسید، ابریق را بر دم خود استوار نموده بدریا انداخت، هر مرتبه که آب بکوزه میرفت و صدا میکرد روباه میگفت که اگر صد بار عجز و زارى کنى در نزد من سودى ندارد تا تو را غرق نسازم. خلاصه ابریق پر شد و سنگین گردید و روباه را بپائین کشید، روباه چون دید که در آب غرق میشود مضطرب شد و علاجى جز قطع دم خود کردن نیافت، لهذا بصد زحمت دم خویش را قطع نموده ابریق با دم روباه غرق شد و روباه بهزار مشقت خود را از آب بیرون انداخت و روانه شد و با خود میگفت که عجب جانى از این دریا بسلامت بردى، بعد فکر کرد که اگر خویشان مرا در چنین حالتى ببینند نهایت شرمندگى و سرشکستگى من باشد پس بهتر آنستکه در جائى پنهان شوم تا مردم مرا نبینند، و بآهستگى قدم میزد و میرفت، قضا را در سر راه او بازارچه‌یى بود و در آن بازارچه دکان صباغى، از دریچه داخل بدان دکان گردید.

استاد بجهت کارى بجائى رفته بود، چون برگشت و در دکان را باز نمود روباه برجست که بیرون رود در خم نیل افتاد، دست و پاى بسیارى زد تا اینکه بیرون آمد و از دریچه بگریخت، در راه با خود گفت که اگر کسى مرا ببیند و از من استفسار نماید که سبب بیدمى و جامه‌ى نیلى پوشیدن تو از چه جهت است، باید گفت که بحج رفته بودم و نیلى بودنم هم علامت قبول شدن حج است چرا که مکه سنگ محک است، بسیارند که بزیارت میروند و چون معاودت مینمایند تمامى صفات ذمیمه‌ى ایشان بخوبى مبدل میگردد.

پس روباه با خود قرار حاجى شدن داده بمیان قبیله آمد و خود را حاجى نام نهاد و بیدمى و سیاه بختى را حاجى سبب ساخت و نزد آنانکه عقل و شعورى داشتند دستگاه مضحکه و ریشخند بود و آنانیکه من حیث لا یشعر بلکه کالانعام بودند چون روباه را میدیدند تعظیم و اکرام بجا میآوردند.

آن روباه بیدم را با حماقت صوفى یکى دانسته‌اند، زیرا که ایشان نیز بسبب خجالت از دعوى کذب نمیدانند بچه وجه مدافعه از خود کنند. لهذا رداء کشف و کرامات بر خود بسته‌اند و مردمرا گمراه میسازند، و اگر نه در همه‌ى عمر خود کسى حرف راست از ایشان نشنیده، این چه جاى کشف و کرامات است بغیر از آنکه خجالت و وسیله‌ى شکم چرانى چیز دیگر مقصود ندارند و جز فریب مردمان کالانعام عملى لایق نمینمایند.

چنگا تو سری برکن در حلقه سر اندر کن

چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید

چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید

چون افتد شیر نر از حمله حیز و غر

وز زخمه کون خر کی بانگ نماز آید

پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک

پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید

بگشای به امیدی تو دیده جاویدی

تا تابش خورشیدش از عرش فرازآید

چنگا تو سری برکن در حلقه سر اندر کن

تو خویش تهیتر کن تا چنگ به ساز آید