نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

گرامی که خواری کند آرزوی

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

اگر پارسا باشد و رای‌زن

یکی گنج باشد براگنده زن

بویژه که باشد به بالا بلند

فروهشته تا پای مشکین کمند

خردمند و هشیار و با رای و شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

برین سان زنی داشت پرمایه شاه

به بالای سرو و به دیدار ماه

بدین مسیحا بد این ماه‌روی

ز دیدار او شهر پر گفت و گوی

یکی کودک آمدش خورشید چهر

ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر

ورا نامور خواندی نوش‌زاد

نجستی ز ناز از برش تندباد

ببالید برسان سرو سهی

هنرمند و زیبای شاهنشهی

چو دوزخ بدانست و راه بهشت

عزیز و مسیح و ره زردهشت

نیامد همی‌زند و استش درست

دو رخ را به آب مسیحا بشست

ز دین پدر کیش مادر گرفت

زمانه بدو مانده اندر شگفت

چنان تنگدل گشته زو شهریار

که از گل نیامد جز از خار بار

در کاخ و فرخنده ایوان او

ببستند و کردند زندان او

نشستنگهش جند شاپور بود

از ایران وز باختر دور بود

بسی بسته و پر گزندان بدند

برین بهره با او به زندان بدند

بدان گه که باز آمد از روم شاه

بنالید زان جنبش و رنج راه

چنان شد ز سستی که از تن بماند

ز ناتندرستی باردن بماند

کسی برد زی نوش‌زاد آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

جهانی پر آشوب گردد کنون

بیارند هر سو به بد رهنمون

جهاندار بیدار کسری بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد

که هرگز ورا نام نوشین مباد

برین داستان زد یکی مرد پیر

که گر شادی از مرگ هرگز ممیر

پسر کو ز راه پدر بگذرد

ستم‌کاره خوانیمش ار بی‌خرد

اگر بیخ حنظل بود تر و خشک

نشاید که بار آورد شاخ مشک

چرا گشت باید همی زان سرشت

که پالیزبانش ز اول بکشت

اگر میل یابد همی سوی خاک

ببرد ز خورشید وز باد و خاک

نه زو بار باید که یابد نه برگ

ز خاکش بود زندگانی و مرگ

یکی داستان کردم از نوش‌زاد

نگه کن مگر سر نپیچی ز داد

اگر چرخ را کوش صدری بدی

همانا که صدریش کسری بدی

پسر سر چرا پیچد از راه اوی

نشست که جوید ابر گاه اوی

ز من بشنو این داستان سر به سر

بگویم تو را ای پسر در بدر

چو گفتار دهقان بیاراستم

بدین خویشتن را نشان خواستم

که ماند ز من یادگاری چنین

بدان آفرین کو کند آفرین

پس از مرگ بر من که گوینده‌ام

بدین نام جاوید جوینده‌ام

چنین گفت گویندهٔ پارسی

که بگذشت سال از برش چار سی

که هر کس که بر دادگر دشمنست

نه مردم نژادست که آهرمنست

هم از نوش‌زاد آمد این داستان

که یاد آمد از گفته باستان

چو بشنید فرزند کسری که تخت

بپردخت زان خسروانی درخت

در کاخ بگشاد فرزند شاه

برو انجمن شد فراوان سپاه

کسی کو ز بند خرد جسته بود

به زندان نوشین‌روان بسته بود

ز زندانها بندها برگرفت

همه شهر ازو دست بر سر گرفت

به شهر اندرون هرک ترسا بدند

اگر جاثلیق ار سکوبا بدند

بسی انجمن کرد بر خویشتن

سواران گردنکش و تیغ‌زن

فراز آمدندش تنی سی‌هزار

همه نیزه‌داران خنجرگزار

یکی نامه بنوشت نزدیک خویش

ز قیصر چو آیین تاریک خویش

که بر جندشاپور مهتر تویی

هم‌آواز و هم‌کیش قیصر تویی

همه شهر ازو پرگنهکار شد

سر بخت برگشته بیدار شد

خبر زین به شهر مداین رسید

ازان که آمد از پور کسری پدید

نگهبان مرز مداین ز راه

سواری برافگند نزدیک شاه

سخن هرچ بشنید با او بگفت

چنین آگهی کی بود در نهفت

فرستاده برسان آب روان

بیامد به نزدیک نوشین‌روان

بگفت آنچ بشنید و نامه بداد

سخنها که پیدا شد از نوش‌زاد

ازو شاه بشنید و نامه بخواند

غمی گشت زان کار و تیره بماند

جهاندار با موبد سرفراز

نشست و سخن رفت چندی به راز

چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر

بفمود تا نزد او شد دبیر

یکی نامه بنوشت با داغ و درد

پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد

نخستین بران آفرین گسترید

که چرخ و زمان و زمین آفرید

نگارندهٔ هور و کیوان و ماه

فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه

ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل

ز گرد پی مور تا رود نیل

همه زیر فرمان یزدان بود

وگر در دم سنگ و سندان بود

نه فرمان او را کرانه پدید

نه زو پادشاهی بخواهد برید

بدانستم این نامهٔ ناپسند

که آمد ز فرزند چندین گزند

وزان پرگناهان زندان‌شکن

که گشتند با نوش‌زاد انجمن

چنین روز اگر چشم دارد کسی

سزد گر نماند به گیتی بسی

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ز کسری بر آغاز تا نوش‌زاد

رها نیست از چنگ و منقار مرگ

پی پشه و مور با پیل و کرگ

زمین گر گشاده کند راز خویش

بپیماید آغاز و انجام خویش

کنارش پر از تاجداران بود

برش پر ز خون سواران بود

پر از مرد دانا بود دامنش

پر از خوب رخ جیب پیراهنش

چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ

بدو بگذرد زخم پیکان مرگ

گروهی که یارند با نوش‌زاد

که جز مرگ کسری ندارند یاد

اگر خود گذر یابی از روز بد

به مرگ کسی شاه باشی سزد

و دیگر که از مرگ شاهان داد

نگیرد کسی یاد جز بدنژاد

سر نوش‌زاد از خرد بازگشت

چنین دیو با او هم‌آواز گشت

نباشد برو پایدار این سخن

برافراخت چون خواست آمد ببن

نبایست کو نزد ما دستگاه

بدین آگهی خیره کردی تباه

اگر تخت گشتی ز خسرو تهی

همو بود زیبای شاهنشهی

چنین بود خود در خور کیش اوی

سزاوار جان بداندیش اوی

ازین بر دل اندیشه و باک نیست

اگر کیش فرزند ما پاک نیست

وزین کس که با او بهم ساختند

وز آزرم ما دل بپرداختند

وزان خواسته کو تبه کرد نیز

همی بر دل ما نسنجد به چیز

بداندیش و بیکار و بدگوهرند

بدین زیردستی نه اندر خورند

ازین دست خوارست بر ما سخن

ز کردار ایشان تو دل بد مکن

مرا بیم و باک از جهانداورست

که از دانش برتو ران برترست

نباید که شد جان ما بی‌سپاس

به نزدیک یزدان نیکی‌شناس

مرا داد پیروزی و فرهی

فزونی و دیهیم شاهنشهی

سزای دهش گر نیایش بدی

مرا بر فزونی فزایش بدی

گر از پشت من رفت یک قطره آب

به جای دگر یافته جای خواب

چو بیدار شد دشمن آمد مرا

بترسم که رنج از من آمد مرا

وگر گاه خشم جهاندار نیست

مرا از چنین کار تیمار نیست

وزان کس که با او شدند انجمن

همه زار و خوارند بر چشم من

وزان نامه کز قیصر آمد بدوی

همی آب تیره درآمد به جوی

ازان کو هم‌آواز و هم کیش اوست

گمانند قیصر بتن خویش اوست

کسی را که کوتاه باشد خرد

بدین نیاکان خود ننگرد

گران بی‌خرد سر بپیچد ز داد

به دشنام او لب نباید گشاد

که دشنام او ویژه دشنام ماست

کجا از پی و خون و اندام ماست

تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ

مدارا کن اندر میان با درنگ

ور ای دون که تنگ اندر آید سخن

به جنگ اندرون هیچ تندی مکن

گرفتنش بهتر ز کشتن بود

مگرش از گنه بازگشتن بود

از آبی کزو سرو آزاد رست

سزد گر نباید بدو خاک شست

وگر خوار گیرد تن ارجمند

به پستی نهد روی سرو بلند

سرش برگراید ز بالین ناز

مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز

گرامی که خواری کند آرزوی

نشاید جدا کرد او را ز خوی

یکی ارجمندی بود کشته خوار

چو با شاه گیتی کند کارزار

تواز کشتن او مدار ایچ باک

چوخون سرخویش گیرد به خاک

سوی کیش قیصر گراید همی

ز دیهیم ما سر بتابدهمی

عزیزی بود زار و خوار و نژند

گزیده به شاهی ز چرخ بلند

بدین داستان زد یکی مهرنوش

پرستار با هوش و پشمینه پوش

که هرکو به مرگ پدر گشت شاد

ورا رامش و زندگانی مباد

تو از تیرگی روشنایی مجوی

که با آتش آب اندر آید به جوی

نه آسانیی دید بی رنج کس

که روشن زمانه برینست و بس

تو با چرخ گردان مکن دوستی

که‌گه مغز اویی و گه پوستی

چه جویی زکردار او رنگ و بوی

بخواهد ربودن چو به نمود روی

بدان گه بود بیم رنج و گزند

که گردون گردان برآرد بلند

سپاهی که هستند با نوش زاد

کجا سر به پیچند چندین ز داد

تو آن را جز از باد و بازی مدان

گزاف زنان بود و رای بدان

هران کس که ترساست از لشکرش

همی از پی کیش پیچد سرش

چنینست کیش مسیحا که دم

زنی تیز و گردد کسی زو دژم

نه پروای رای مسیحابود

به فرجام خصمش چلیپا بود

دگر هرکه هست از پراگندگان

بدآموز و بدخواه و از بندگان

از ایشان یکی برتری رای نیست

دم باد با رای ایشان یکیست

به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد

برو زین سخنها مکن هیچ یاد

که پوشیده رویان او در نهان

سرآرند برخویشتن بر زمان

هم ایوان او ساز زندان اوی

ابا آنک بردند فرمان اوی

در گنج یک سر بدو برمبند

وگر چه چنین خوار شد ارجمند

ز پوشیده رویان و از خوردنی

ز افگندنی هم ز گستردنی

برو هیچ تنگی نباید به چیز

نباید که چیزی نیابد به نیز

وزین مرزبانان ایرانیان

هران کس که بستند با او میان

چو پیروز گردی مپیچان سخن

میانشان به خنجر به دو نیم کن

هران کس که او دشمن پادشاست

به کام نهنگش سپاری رواست

جزان هرک ما را به دل دشمنست

ز تخم جفا پیشه آهرمنست

ز ما نیکوییها نگیرند یاد

تو را آزمایش بس ازنوش زاد

ز نظاره هرکس که دشنام داد

زبانش بجنبید بر نوش زاد

بران ویژه دشنام ما خواستند

به هنگام بدگفتن آراستند

مباش اندرین نیزهمداستان

که بدخواه راند چنین داستان

گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست

دل ما برین راستی برگواست

زبان کسی کو ببد کرد یاد

وزو بود بیداد برنوش زاد

همه داغ کن برسر انجمن

مبادش زبان ومبادش دهن

کسی کو بجوید همی روزگار

که تا سست گردد تن شهریار

به کار آورد کژی و دشمنی

بداندیشی و کیش آهرمنی

بدین پادشاهی نباشد رواست

که فر و سر و افسر و چهر ماست

نهادند برنامه بر مهر شاه

فرستاده برگشت پویان به راه

چو از ره سوی رام برزین رسید

بگفت آنچ از شاه کسری شنید

چو آن گفته شد نامه او بداد

به فرمان که فرمود با نوش زاد

سپه کردن و جنگ را ساختن

وز آزرم او مغز پرداختن

چوآن نامه برخواند مرد کهن

شنید از فرستاده چندی سخن

بدانگه که خیزد خروش خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی بزرگ از مداین برفت

بشد رام برزین سوی جنگ تفت

پس آگاهی آمد سوی نوش‌زاد

سپاه انجمن کرد و روزی بداد

همه جاثلیقان و به طریق روم

که بودند زان مرز آبادبوم

سپهدار شماس پیش اندرون

سپاهی همه دست شسته به خون

برآمد خروش از در نوش‌زاد

بجنبید لشکر چو دریا ز باد

به هامون کشیدند یکسر ز شهر

پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر

چو گرد سپه رام برزین بدید

بزد نای رویین وصف بر کشید

ز گرد سواران جوشنوران

گراییدن گرزهای گران

دل سنگ خارا همی‌بردرید

کسی روی خورشید تابان ندید

به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد

یکی ترگ رومی به سر برنهاد

سپاهی بد از جاثلقیان روم

که پیدا نبد از پی نعل بوم

تو گفتی مگر خاک جوشان شدست

هوا بر سر او خروشان شدست

زره دار گردی بیامد دلیر

کجا نام اوبود پیروز شیر

خروشید کای نامور نوش‌زاد

سرت را که پیچید چونین ز داد

بگشتی ز دین کیومرثی

هم از راه هوشنگ و طهمورثی

مسیح فریبنده خود کشته شد

چو از دین یزدان سرش گشته شد

ز دین آوران کین آنکس مجوی

کجا کارخود را ندانست روی

اگر فر یزدان برو تافتی

جهود اندرو راه کی یافتی

پدرت آن جهاندار آزادمرد

شنیدی که با روم و قیصر چه کرد

تو با او کنون جنگ سازی همی

سرت به آسمان برفرازی همی

بدین چهرچون ماه و این فرو برز

برین یال و کتف و برین دست و گرز

نبینم خرد هیچ نزدیک تو

چنین خیره شد جان تاریک تو

دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد

که اکنون همی‌داد خواهی به باد

تو با شاه کسری بسنده نه‌ای

وگر پیل و شیر دمنده نه‌ای

چو دست و عنان توای شهریار

بایوان شاهان ندیدم نگار

چو پای و رکیب تو و یال تو

چنین شورش و دست و کوپال تو

نگارندهٔ چین نگاری ندید

زمانه چو تو شهریاری ندید

جوانی دل شاه کسری مسوز

مکن تیره این آب گیتی‌فروز

پیاده شو از باره زنهار خواه

به خاک افگن این گرز و رومی کلاه

اگر دور از ایدر یکی باد سرد

نشاند بروی تو بر تیره گرد

دل شهریار از تو بریان شود

ز روی تو خورشید گریان شود

به گیتی همه تخم زفتی مکار

ستیزه نه خوب آید از شهریار

گر از رای من سر به یک سو بری

بلندی گزینی و کنداوری

بسی پند پیروز یاد آیدت

سخن هی ابد گوی یاد آیدت

چنین داد پاسخ ورانوش‌زاد

که‌ای پیر فرتوت سر پر ز باد

ز لشکر مرا زینهاری مخواه

سرافراز گردان و فرزند شاه

مرا دین کسری نباید همی

دلم سوی مادر گراید همی

که دین مسیحاست آیین اوی

نگردم من از فره و دین اوی

مسیحای دین دار اگرکشته شد

نه فر جهاندار ازو گشته شد

سوی پاک یزدان شد آن رای پاک

بلندی ندید اندرین تیره خاک

اگرمن شوم کشته زان باک نیست

کجا زهر مرگست و تریاک نیست

بگفت این سخن پیش پیروز پیر

بپوشید روی هوا را بتیر

برفتند گردان لشکر ز جای

خروش آمد از کوس وز کرنای

سپهبد چوآتش برانگیخت اسب

بیامد بکردار آذر گشسب

چپ لشکر شاه ایران ببرد

به پیش سپه در نماند ایچ گرد

فراوان ز مردان لشکر بکشت

ازان کار شد رام برزین درشت

بفرمود تا تیرباران کنند

هوا چون تگرگ بهاران کنند

بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد

بسی کرد از پند پیروز یاد

بیامد به قلب سپه پر ز درد

تن از تیر خسته رخ از درد زرد

چنین گفت پیش دلیران روم

که جنگ پدر زار و خوارست و شوم

بنالید و گریان سقف را بخواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

بدو گفت کین روزگارم دژم

ز من بر من آورد چندین ستم

کنون چون به خاک اندر آید سرم

سواری برافگن بر مادرم

بگویش که شد زین جهان نوش‌زاد

سرآمدبدو روز بیداد و داد

تو از من مگر دل نداری به رنج

که اینست رسم سرای سپنج

مرا بهره اینست زین تیره روز

دلم چون بدی شاد و گیتی‌فروز

نزاید جز از مرگ را جانور

اگر مرگ دانی غم من مخور

سر من ز کشتن پر از دود نیست

پدر بتر از من که خشنود نیست

مکن دخمه و تخت و رنج دراز

به رسم مسیحا یکی گور ساز

نه کافور باید نه مشک و عبیر

که من زین جهان کشته گشتم بتیر

بگفت این و لب را بهم برنهاد

شد آن نامور شیردل نوش‌زاد

چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه

پراگنده گشتند زان رزمگاه

چو بشنید کو کشته شد پهلوان

غریوان به بالین او شد دوان

ازان رزمگه کس نکشتند نیز

نبودند شاد و نبردند چیز

و را کشته دیدند و افگنده خوار

سکوبای رومی سرش بر کنار

همه رزمگه گشت زو پر خروش

دل رام برزین پر از درد و جوش

زاسقف بپرسید کزنوش زاد

از اندرز شاهی چه داری به یاد

چنین داد پاسخ که جز مادرش

برهنه نباید که بیند برش

تن خویش چون دید خسته به تیر

ستودان نفرمود و مشک و عبیر

نه افسر نه دیبای رومی نه تخت

چو از بندگان دید تاریک بخت

برسم مسیحا کنون مادرش

کفن سازد و گور و هم چادرش

کنون جان او با مسیحا یکیست

همانست کاین خسته بردار نیست

مسیحی بشهر اندرون هرک بود

نبد هیچ ترسای رخ ناشخود

خروش آمد از شهروز مرد و زن

که بودند یک سر شدند انجمن

تن شهریار دلیر و جوان

دل و دیده شاه نوشین‌روان

به تابوتش از جای برداشتند

سه فرسنگ بر دست بگذاشتند

چوآگاه شد زان سخن مادرش

به خاک اندرآمد سر و افسرش

ز پرده برهنه بیامد به راه

برو انجمن گشته بازارگاه

سراپرده‌ای گردش اندر زدند

جهانی همه خاک بر سر زدند

به خاکش سپردند و شد نوش‌زاد

ز باد آمد و ناگهان شد به باد

همه جند شاپور گریان شدند

ز درد دل شاه بریان شدند

چه پیچی همی خیره در بند آز

چودانی که ایدر نمانی دراز

گذرجوی و چندین جهان را مجوی

گلش زهر دارد به سیری مبوی

مگردان سرازدین وز راستی

که خشم خدای آورد کاستی

چو این بشنوی دل زغم بازکش

مزن بر لبت بر ز تیمار تش

گرت هست جام می‌زرد خواه

به دل خرمی را مدان از گناه

نشاط وطرب جوی وسستی مکن

گزافه مپرداز مغزسخن

اگر در دلت هیچ حب علیست

تو را روز محشر به خواهش ولیست

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

در سرِ این سبزه من و تو به هم

از طَرَفی نیز در آن صبح‌گاه

زُهره مِهین دخترِ خالویِ ماه

آلهۀ عشق و خداوندِ ناز

آدمیان را به مَحَبّت گداز

پیشۀ وی عاشقی آموختن

خرمنِ اَبناء بشر سوختن

خسته و عاجز شده در کارِ خود

واله و آشفته جو افکارِ خود

خواست که برخستگی آرد شکست

یک دو سه ساعت کشد از کار دست

سیرِ گلُ و گردشِ باغی کند

تازه ز گلُ گَشت دِماغی کند

کند ز بر کِسوَتِ افلاکیان

کرد به سر مِقنَعه خاکیان

خویشتن آراست به شکلِ بشر

سویِ زمین کرد ز کیهان گذر

آمد از آرامگهِ خود فرود

رفت بدان سو که منوچهر بود

زیرِ درختی به لبِ چشمه سار

چشمِ وی افتاد به چشمِ سوار

تیرِ نظر گشت در او کارگر

کارگرست آری تیرِ نظر

لرزه بیفتاد در اعصابِ او

رنگ پرید از رخِ شادابِ او

گشت به یک دل نه به صد دل اسیر

در خمِ فتراکِ جوانِ دِلیر

رفت که یک باره دهد دل به باد

بادِ اُلوهّیتِ خویش اوفتاد

گفت به خود خلقتِ عشق از منست

این چه ضعیفّی و زبون گشتن است

من که یکی عُنصُرِ اَفلاکیَم

از چه زبونِ پسری خاکیم

آلهۀ عشق منم در جَهان

از چه به من چیره شود این جوان

من اگر آشفته و شدا شوم

پیشِ خدایان همه رسوا شوم

عشق که از پنجۀ من زاده است

وز شکنِ زلفِ من افتاده است

با من اگر دعویِ کَشتی کند

با دگران پس چه دُرُشتی کند؟

خوابگهِ عشق بود مشت من

زادۀ من چون گَزَد انگشتِ من؟

تاری از آن دام که دایم تنم

در رهِ این تازه جوان افکنم

عشق نهم در وی و زارش کنم

طُرفه غزالی است شکارش کنم

دست کشم بر کَل و بر گوشِ او

تا بپرد از سرِ او هوشِ او

جنبشِ یک گوشۀ ابرویِ من

می‌کَشَدَش سایه صفت سویِ من

من که بشر را به هم انداختم

عاشق و دل‌دادۀ هم ساختم

خوب توانم که کنم کارِ خویش

سازمش از عشق گرفتارِ خویش

گرچه نظامی است غلامش کنم

منصرِف از شغلِ نظامش کنم

این همه را گفت و قوی کرد دل

داد به خود جرأت و شد مستقلّ

کرد نهان عَجز و عیان نازِ خویش

هیمنه پی داد به آوازِ خویش

گفت سلام ای پسرِ ماه و هور

چشمِ بد از رویِ نکویِ تو دور

ای ز بشر بهتر و بگزیده ‌تر

بلکه ز من نیز پسندیده تر

ای که پس از خَلقِ تو خَلاّقِ تو

همچو خلایق شده مُشتاقِ تو

ای تو بهین میوۀ باغِ بِهی

غنچۀ سرخِ چمنِ فَرّهی

چینِ سرِ زلفِ عروسِ حیات

خالِ دلارایِ رخِ کاینات

در چمنِ حسن گل و فاخته

سرخ و سفیدی به رُخَت تاخته

بسکه تو خِلقت شدهٔی شوخ و شنگ

گشته به خلقت کُنِ تو عرصه تنگ

کز پسِ تو باز چه رنگ آوَرَد

حسنِ جهان را به چه قالب بَرَد

بی تو جهان هیچ صفایی نداشت

باغی اُمید آب و هوایی نداشت

قصدِ کجا داری و نامِ تو چیست

در دلِ این کوه مرامِ تو چیست

کاش فرود آیی از آن تیز کام

کز لبِ این چشمه ستانیم کام

در سرِ این سبزه من و تو به هم

خوش به هم آییم در این صبحدم

مُغتَنم است این چمنِ دلفریب

این شهِ من پای در آر از رکیب

شاخِ گلی پا به سرِ سبزه نه

شاخِ گل اندر وسطِ سبزه به

بند کن آن رشه به فروغ زین

جفت بزن از سرِ زین بر زمین

خواهی اگر پنجه به هم افکنیم

ور دو کفِ دست رکابی کنم

تا تو نهی بر کفِ من پای خود

گرم کنی در دل من جایِ خود

یا که بنه پا به سرِ دوشِ من

سر بخور از دوش در آغوشِ من

نرم و سبک روح بیا در بَرَم

تات چو سبزه به زمین گسترم

بوسۀ شیرین دهمت بی شمار

قصۀ شیرین کنمت صد هزار

کوه و بیابان پیِ آهو مَبُر

غصۀ هم چشمیِ آهو مخور

گرم بُوَد روز دلِ کوهسار

آهُوَکا دست بدار از شکار

حیف بُوَد کز اثر آفتاب

کاهَد از آن رویِ چو گُل آب و تاب

یا ز دمِ بادِ جنایت شِعار

بر سرِ زلفت بنشیند غبار

خواهی اگر با دلِ خود شور کن

هرچه دلت گفت همان‌طور کن

این همه بشنید منوچهر از او

هیچ نیامد به دلش مِهر از او

روحِ جوان همچو دلش ساده بود

منصرِف از میلِ بت و باده بود

گرچه به قد اندکی افزون نمود

سالِ وی از شانزده افزون نبود

کشمکشِ عشق ندیده هنوز

لَذَّت مستی نچشیده هنوز

با همۀ نوش لبی ای عجب

کز میِ نوشش نرسیده به لب

بود در او روحِ سپاهیگری

مانعِ دل باختن و دلبری

لاجَرَم از حُجب جوابی نداد

یافت خِطابی و خِطابی نداد

گویی چسبیده ز شَهد زیاد

لب به لبِ آن پسرِ حور زاد

زُهره دگر باره سخن ساز کرد

زمزمۀ دلبری آغاز کرد

کای پسرِ خوب تعلّل مکن

در عملِ خیر تأمّل مکن

مهر مرا ای به تو از من دُرود

بینی و از اسب نیایی فرود؟!

صبح به این خُرَّمی و این چمن

با چمن آرا صنمی همچو من

حیف نباشد که گِرانی کنی

صابِری و سخت کَمانی کنی

لب مَفِشار اینهمه بر یکدگر

رنگِ طبیعی کند از وی فرار

یا برسد سرخیِ او را شکست

یا کندش سرخ‌تر از آنچه هست

آنکه ترا این دهنِ تنگ داد

وان لبِ جان پرورِ گلرنگ داد

داد که تا بوسه فَشانی همی

گه بدهی گه بِسِتانی همی

گاه به ده ثانیه بی بیش و کم

گیری سی بوسه زمن پشتِ هم

گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش

مدّتش از مدّت سی بوسه بیش

بوسۀ اوّل ز لب آید به در

بوسۀ ثانی کشد از ناف سر

حال ببین میلِ کدامین تراست

هر دو هم ارمیل تو باشد رواست

باز چو این گفت و جوابی ندید

زورِ خدایی به تن اندر دمید

دست زد و بندِ رکابش گرفت

ریشۀ جان و رگِ خوابش گرفت

خواه نخواه از سرِ زینش کشید

در بغلِ خود به زمینش کشید

هر دو کشیده سرِ سبزه دراز

هر دو زده تکیه بر آرنجِ ناز

قد متوازی و مُحاذی دو خَد

گویی کاندازه بگیرند قد

عارضِ هر دو شده گلگون و گَرم

این یکی از شهوت و آن یک ز شرم

عشق به آزرم مقابل شده

بر دو طرف مسأله مشکل شده

زهرۀ طناز به انواعِ ناز

کرد بر او دستِ تمتّع دراز

تُکمه به زیر گلویش هرچه بود

با سرِ انگشتِ عَطوفت گشود

یافت چو با بی کُلَهی خوشترش

کج شد و برداشت کلاه از سرش

دست به دو قسمتِ فرقش کشید

برقی از آن فرق به قلبش رسید

موی که نرم افتد و تیمار گرم

برق جهد آخر از آن موی نرم

از کفِ آن دست که با مهر زد

برقِ لطیفی به منوچهر زد

رفت که بوسد ز رخِ فرّخش

رنگِ منوچهر پرید از رُخَش

خورد تکان جملۀ اعضایِ او

از نُکِ سر تا به نُکِ پای او

دید کز آن بوسه فنا می‌شود

بوالهوس و سر بهوا می‌شود

دید که آن بوسه تمامش کند

منصرِف از شغلِ نظامش کند

بر تنِ او چِندِشی آمد پدید

پسر عَرَقی گرم به چانش دوید

بُرد کمی صورتِ خود را عقب

طرفی دلی داشته یا للعجب!

زُهره از این واقعه بی تاب شد

بوسه میان دو لبش آب شد

هر رُطَبی را که نچینی به وقت

آب شود بعد به شاخِ درخت

گفت ز من رخ ز چه بر تافتی؟

بلکه ز من خوب تری یافتی

دل به هوایِ دگری داشتی؟

یا لبِ من بی نمک انگاشتی

بر رُخَم ار آخته بودی تو تیغ

به که ز من بوسه نمایی دِریغ

جز تو کس از بوسۀ من سر نخورد

هیچکس این طور به من بر نخورد

از چه کنی اَخم مگر من بَدَم

بلکه ملولی که چرا آمدم؟

من که به این خوبی و رعناییم

دختَرَکی عشقی و شیداییم

گیرِ تو افتاده‌ام ای تازه کار

بهتر از این گیر نیاید شکار

خوب ببین بد به سراپام هست؟

یک سرِ مو عیب در اعضام هست؟

هیچ خدا نقص به من داده است؟

هیچ کسی مثل من افتاده است؟

این سر و سیمایِ فرح زایِ من

این فرح افزا سر و سیمایِ من

این لب و این گونه و این بینیم

بینیِ همچون قلمِ چینیم

این سر و این سینه و این ساقِ من

این کفِ نرم این کفلِ چاقِ من

این کَل و این گردن و این نافِ من

این شکمِ بی شکنِ صافِ من

این سر و این شانه و این سینه‌ام

سینۀ صافی تر از آیینه‌ام

باز مرا هست دو چیزِ دگر

کِت ندهم هیچ از آنها خبر

زازِ درونِ دلِ با چین مپرس

از صفتِ ناف به پایین مپرس

هست در این پرده بس آوازه‌ها

نغمۀ دیگر زند این سازها

چون بنهم پای طرب بر بِساط

از در و دیوار ببارد نَشاط

بر سرِ این سبزه برقسم چنان

کز اثرِ پام نماند نشان

زیرِ پیِ من نشود سبزه لِه

نرم‌ترم من به تن از کُرکِ بِه

چون ز طرب به سرِ گُل پا نهم

در سبکی تالیِ پروانه ام

گر بِجَهَم از سرِ این گُل بر آن

هیچ به گُل‌ها نرسانم زیان

رقصِ من اندر سرِ گُل‌هایِ باغ

رقصِ شعاع است به رویِ چراغ

بسکه بود نَیِّر و رَخشان تَنَم

نور دهد از پسِ پیراهنم

زانچه ترا خوب بُوَد در نظر

بوسۀ من باشد از آن خوبتر

هرچه ز جنس عسل و شِکّر است

بوسۀ من از همه شیرین تر است

تا دو سه بوسه نسِتانی همی

لَذَّتِ این کار ندانی همی

تو بستان بوسهٔی از من فَرِه

بد شد اگر، باز سرِ چاش نِه!

ناز مکن! من ز تو خوشگل‌ترم

من ز تو در حسن و وجاهت سَرَم

نی غلط افتاد تو خوشگل‌تری

در همه چیز از همه عالم سری

اخم مکن! گوش به عرضم بده

مَفت نخواهم ز تو، قرضم بده!

نیست در این گفتۀ من سوسهٔی

گر تو بمن قرض دهی بوسهٔی

بوسۀ دیگر سر آن می‌نهم

لحظۀ دیگر، به تو پس می‌دهم

من نه ترا بیهده وِل می‌کنم

گر ندهی بوسه دُوئِل می‌کنم!

گر ندهی بوسه عذابت کنم

از عَطَشِ عشق کبابت کنم

نی غلطی رفت، ببخشا به من

دور شد از حَدِّ نِزاکت سخن

بر تو اگر گفتۀ من جور کرد

من چه کنم عشقِ تو این طور کرد

من که نگفتم تو بده بوسه مفت

طاق بده بوسه و برگیر جفت

از چه کنی سد درِ داد و ستد؟

فایده در داد و ستد می‌رسد!

قرض بده منفعتش را بگیر

زود هم این قرض گزارم نه دیر

از لب من بوسه مکرّر بگیر

چون که به آخِر رسد از سر بگیر

از سرِ من تا به قدم یک سره

هست چراگاهِ تو آهو بره

از تو بود درّه و ماهورِ آن

چشمۀ نزدیک و تلِ دور آن

هر طرفش را که بخواهی بچر

هر گُلِ خوبی که بیابی بخور

عیشِ ترا مانع و مخظور نیست

تَمر بود یانِع و ناطور نیست

ور تو ندانی چه کنی، یادگیر!

یاد از این زُهره استاد گیر

خیز تو صیّاد شو و من شکار

من بدوم سر به پیِ من گذار

من نه شکارم که ز تو رم کنم

زحمت پایِ تو فراهم کنم

تیر بینداز که من از هوا

گیرم و در سینه کنم جابجا

من ز پِی تیرِ تو هر سوم دَوَم

تیرِ تو هر سو رود آن سو رَوَم!

چشم من هم نِه که نبینی مرا

من ز تو پنهام شوم این گوشه‌ها

گر تو مرا آیی و پیدا کنی

می‌دهمت هر چه تمناّ کنی

ریگ بیاور که زنی طاق و جفت

با گروِ بوسه، نه یا حرف مفت

جِر بزنی یا نزنی پَرده‌ای

خوب رخی، هرچه کنی کرده‌ای!

گاه یکی نیز از آن ریگ‌ها

بین دو انگشت بنه در خِفا

بی خبر از من بپران سوی من

نرم بزن بر هدفِ روفِ من

کج شو وزین جویِ روان پشتِ هم

آب بپاش از سرِ من تا قدم

مشت خود از چشمه پر از آب کن

سر به پیِ من نه و پرتاب کن

غصّه مخور گر تنِ من خیس شد

رختِ اتو کردۀ من کیس شد

آب بپاش از سرِ من تا به پا

هست در این کار بسی نکته‌ها

نازک و تنگ است مرا پیرهن

تر که شود نیک بچسبد به تن

پست و بلندی همه پیدا شود

آنچه نهفته است هویدا شود

کشف بسی سرِّ نهانت کند

رازِ بسِ پرده عیانت کند

گاه بکش دست بر ابرویِ من

گاه به هم زن سرِ گیسویِ من

گاه بیا پیش که بوسی مرا

رخ چو برم پیش تو وا پس گرا

گر گذر از بوسه کند مطلبت

می‌زنم انگشتِ ادب بر لبت

گر ببری دست به پایینِ من

ترکه خوری از کفِ سیمینِ من

ناف به پایین نبری دست را

نشکنی از بی‌خِرَدی بست را

گر بِبری دست تَخَطّی به بست

ترکه گُل می‌زنمت پشتِ دست

گاه بیا روی و زمانی به زیر

گاه بده کولی و کولی بگیر

گه به لبِ کوه برآریم های

تا به دل کوه بپیچد صَدای

آن رفیق تو ترا مصلحتِ خویش آموخت

ای سیه چشم چه دیدی تو از این دیده گناه

که نگاهت چو کنم خیره کنی چشم سیاه

هرکسی با کس در کوچه شود رویاروی

همه را چشم فُتَد بر رخ هم خواه نخواه

پیش چشم تو گنهکار همین چشم منست

چشم های دگران را نَبُود هیچ گناه

تو به نظمّیه و مُستَخدَمِ تأمیناتی

گر خطا کار مرا دانی زین گونه نگاه

جلب بر در گهِ خود کن پیِ استنطاقم

بهرِ تحقیق نگهدار مرا در درگاه

هر دو دستم را با بندِ کمر شمشیرت

سخت بر بند که از غیرِ تو گردد کوتاه

ساز تحتِ نظرِ خود دو سه مَه توفیقم

حبسِ تاریک کن اندر خَمِ آن زلفِ دوتاه

بر تنم پوش از آن جامه که دزدان پوشند

به گناهی که چرا کردم دزدیده نگاه

درردیفِ همه دزدان دو به دو چار به چار

پیِ تسطیحِ خیابان برو روبیدنِ راه

هیچ یک لحظه مشو دور ز بالایِ سرم

تا به سر نگذرد امّیدِ فرارم ناگاه

شرط باشد که ز آزادیِ خود دم نزنم

گرچه مشروطه طلب باشم و آزادی خواه

من گواهی نگرفتم که ترا دارم دوست

تا مفتّش شِنَوَد قصۀ عشقم ز گواه

داغِ مهرِ تو بود شاهد بر جبهۀ من

وین چنین داغ نباشد دگران را به جِباه

من گرفتم که ترا در دلِ خود دارم دوست

آن که بودت که ز رازِ دلِ من کرد آگاه

خوب حس کردی عاشق شدن آیینِ منست

این به من ارث رسید از پدرم طابَ ثراه

بی جهت اخم مکن ، تندمرو ، زشت مگو

که چو من بهرِ تو پیدا نشود خاطرخواه

بهرمن کج کنی ابرو برو ای چشم سفید

وه چه بی جا غلطی شد برو ای چشم سیاه

که ترا گفت که در کوچه سلامم نکنی ؟

که ترا گفت که باید نروی با من راه

آن که گوید بگریز از من و با او بنشین

خواهد از چاله برون آیی و افتی در چاه

آن رفیق تو ترا مصلحتِ خویش آموخت

به خدا می برم از دستِ رفیق تو پناه

کیست جز من که خورد باطناً از بهر تو غم

کیست جز من که کشد واقعاً از بهر تو آه

کیست جز من که اگر شهر پر از خوشگل بود

او همان شخص تو را خواهد الاللّه

کیست اُستادتر از من که کَماهی داند

که چه اُستادی در خِلقتِ تو کرد اله

کیست جز من که زند یک مهِ آزاد قلم

و آورد پیشِ تو شهریّۀ خود آخِرِ ماه

دورِ پیری را با محنت و سختی سپرد

که تو ایّامِ جوانی گذرانی به رِفاه

فی المثل گر سر و پای خود او مانَد لُخت

کُلَه و کفش خَرَد بهرِ تو با کفش و کلاه

من همان صورتِ زیبایِ تو را دارم دوست

مطمئن باش که در من نبُوَد قوۀ باه

به هوایِ تو کنم گردشِ باغِ ملّی

به سراغ تو روم مقبرۀ نادر شاه

کوه سنگی را در راهِ تو بر سینه زنم

سنگ بر سینه زدن بهتر از این دارد راه

خواهی امروز به من اخم کن و خواهی نه

عاقبت رام و دلارامِ منی خواه نخواه

حاضرم دکّۀ بالوده فروش دمِ ارگ

با تو پالوده خورم من که نخوردم با شاه

با درشکه بَرَمَت تا گُلِ خَطمی هر روز

چکنم نیست در این شهر جز این گردشگاه

گر دهد ره پدرِ دانش و صَدر التُجّار

با تو آسوده توان بود شبی در نو چاه

باش بینی که تو خود سویِ من آیی با میل

گرچه امروز به من می گذری با اکراه

باش بینی که وِفاقِ من و تو زایل کرد

مثل «وافَقَ شَنّ طَبَقَه» از اَفواه

شکرِ امروز بکن قدرِ محبّان بشناس

من نگویم که در آخِر چه شود وا اَسَفاه

دید خواهی که تو هم مثل فلان الدوله

خط برآورده یی از گِردِ بُناگوشِ چو ماه

لاجَرَم مهر کنی پیشه و پیش آری چبر

بوسد بشماریم از لطف ز یک تا پنجاه

کج مرولج مکن ایرج مشو آقایی کن

چاکرانت را نیکوتر از این دار نگاه

گاهی احوالِ مرا نیز بپرس از دمِ در

گاهی از لطف مرا نیز ببین ذر سرِ راه

نه چو من عاشقی افتد نه چو تو معشوقی

هر دو بی شبهه نداریم شَبَه از اشباه

گر به دریا شوی اندر دل تَحتُ البَحری

یا روی در شکم زیپلَن بر قلۀ ماه

ور روی در حرمِ قُدس تحصُّن جویی

عاقبت مالِ منی مالِ من اِن شاءَاللّه

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی