نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

مرا عمرها دل ز کف رفته بود

چنین گفت پیری پسندیده هوش

خوش آید سخنهای پیران به گوش

که در هند رفتم به کنجی فراز

چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز

تو گفتی که عفریت بلقیس بود

به زشتی نمودار ابلیس بود

در آغوش وی دختری چون قمر

فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار

که پنداری اللیل یغشی النهار

مرا امر معروف دامن گرفت

فضول آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ

که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ

به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر

سپید از سیه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ

پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لا حول م آن دیو هیکل بجست

پری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجادهٔ دلق پوش

سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش

مرا عمرها دل ز کف رفته بود

بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمه خام من

که گرمش به در کردی از کام من

تظلم برآورد و فریاد خواند

که شفقت بر افتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیر

که بستاندم داد از این مرد پیر؟

که شرمش نیاید ز پیری همی

زدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن به چنگ

مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمیر

که از جامه بیرون روم همچو سیر

نه خصمی که با او برآیی به داو

بگرداندت گرد گیتی به گاو

برهنه دوان رفتم از پیش زن

که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذار

که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!

که من توبه کردم به دست تو بر

که گرد فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیش

که عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتم

دگر دیده نادیده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داری و هوش

چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

 

به دو چشم تو که گر بی تو برندم به بهشت

  به قلم راست نیاید صفت مشتاقی

سادتی احترق القلب من الاشواق

نشود دفتر درد دل مجروح تمام

لو اضافوا صحف الدهر الی اوراقی

آرزوی دل خلقی تو به شیرین سخنی

اثر رحمت حقی تو به نیک اخلاقی

بی عزیزان چه تمتع بود از عمر عزیز

کیف یحلو زمن البین لدی العشاق

من همان عاشقم ار زان که تو آن دوست نه‌ای

انا اهواک و ان ملت عن المیثاق

حیث لا تخلف منظور حبیبی ارنی

چه کنم قصه این غصه کنم در باقی

به دو چشم تو که گر بی تو برندم به بهشت

نکنم میل به حوران و نظر با ساقی

سعدی از دست غمت چاک زده دامن عمر

بیشتر زین نکند صابری و مشتاقی

همی گرد کافور گیرد سرم

به مهراب و دستان رسید این سخن

که شاه و سپهبد فگندند بن

خروشان ز کابل همی رفت زال

فروهشته لفج و برآورده یال

همی گفت اگر اژدهای دژم

بیاید که گیتی بسوزد به دم

چو کابلستان را بخواهد بسود

نخستین سر من بباید درود

به پیش پدر شد پر از خون جگر

پر اندیشه دل پر ز گفتار سر

چو آگاهی آمد به سام دلیر

که آمد ز ره بچهٔ نره شیر

همه لشکر از جای برخاستند

درفش فریدون بیاراستند

پذیره شدن را تبیره زدند

سپاه و سپهبد پذیره شدند

همه پشت پیلان به رنگین درفش

بیاراسته سرخ و زرد و بنفش

چو روی پدر دید دستان سام

پیاده شد از اسپ و بگذارد گام

بزرگان پیاده شدند از دو روی

چه سالارخواه و چه سالارجوی

زمین را ببوسید زال دلیر

سخن گفت با او پدر نیز دیر

نشست از بر تازی اسپ سمند

چو زرین درخشنده کوهی بلند

بزرگان همه پیش او آمدند

به تیمار و با گفت و گو آمدند

که آزرده گشتست بر تو پدر

یکی پوزش آور مکش هیچ سر

چنین داد پاسخ کزین باک نیست

سرانجام آخر به جز خاک نیست

پدر گر به مغز اندر آرد خرد

همانا سخن بر سخن نگذرد

و گر برگشاید زبان را به خشم

پس از شرمش آب اندر آرم به چشم

چنین تا به درگاه سام آمدند

گشاده‌دل و شادکام آمدند

فرود آمد از باره سام سوار

هم اندر زمان زال را داد بار

چو زال اندر آمد به پیش پدر

زمین را ببوسید و گسترد بر

یکی آفرین کرد بر سام گرد

وزاب دو نرگس همی گل سترد

که بیدار دل پهلوان شاد باد

روانش گرایندهٔ داد باد

ز تیغ تو الماس بریان شود

زمین روز جنگ از تو گریان شود

کجا دیزهٔ تو چمد روز جنگ

شتاب آید اندر سپاه درنگ

سپهری کجا باد گرز تو دید

همانا ستاره نیارد کشید

زمین نسپرد شیر با داد تو

روان و خرد کشته بنیاد تو

همه مردم از داد تو شادمان

ز تو داد یابد زمین و زمان

مگر من که از داد بی‌بهره‌ام

و گرچه به پیوند تو شهره‌ام

یکی مرغ پرورده‌ام خاک خورد

به گیتی مرا نیست با کس نبرد

ندانم همی خویشتن را گناه

که بر من کسی را بران هست راه

مگر آنکه سام یلستم پدر

و گر هست با این نژادم هنر

ز مادر بزادم بینداختی

به کوه اندرم جایگه ساختی

فگندی به تیمار زاینده را

به آتش سپردی فزاینده را

ترا با جهان آفرین نیست جنگ

که از چه سیاه و سپیدست رنگ

کنون کم جهان آفرین پرورید

به چشم خدایی به من بنگرید

ابا گنج و با تخت و گرز گران

ابا رای و با تاج و تخت و سران

نشستم به کابل به فرمان تو

نگه داشتم رای و پیمان تو

که گر کینه جویی نیازارمت

درختی که کشتی به بار آرمت

ز مازندران هدیه این ساختی

هم از گرگساران بدین تاختی

که ویران کنی خان آباد من

چنین داد خواهی همی داد من

من اینک به پیش تو استاده‌ام

تن بنده خشم ترا داده‌ام

به اره میانم بدو نیم کن

ز کابل مپیمای با من سخن

سپهبد چو بشنید گفتار زال

برافراخت گوش و فرو برد یال

بدو گفت آری همینست راست

زبان تو بر راستی بر گواست

همه کار من با تو بیداد بود

دل دشمنان بر تو بر شاد بود

ز من آرزو خود همین خواستی

به تنگی دل از جای برخاستی

مشو تیز تا چارهٔ کار تو

بسازم کنون نیز بازار تو

یکی نامه فرمایم اکنون به شاه

فرستم به دست تو ای نیک‌خواه

سخن هر چه باید به یاد آورم

روان و دلش سوی داد آورم

اگر یار باشد جهاندار ما

به کام تو گردد همه کار ما

نویسنده را پیش بنشاندند

ز هر در سخنها همی راندند

سرنامه کرد آفرین خدای

کجا هست و باشد همیشه به جای

ازویست نیک و بد و هست و نیست

همه بندگانیم و ایزد یکیست

هر آن چیز کو ساخت اندر بوش

بران است چرخ روان را روش

خداوند کیوان و خورشید و ماه

وزو آفرین بر منوچهر شاه

به رزم اندرون زهر تریاک سوز

به بزم اندرون ماه گیتی فروز

گراینده گرز و گشاینده شهر

ز شادی به هر کس رساننده بهر

کشنده درفش فریدون به جنگ

کشنده سرافراز جنگی پلنگ

ز باد عمود تو کوه بلند

شود خاک نعل سرافشان سمند

همان از دل پاک و پاکیزه کیش

به آبشخور آری همی گرگ و میش

یکی بنده‌ام من رسیده به جای

به مردی بشست اندر آورده پای

همی گرد کافور گیرد سرم

چنین کرد خورشید و ماه افسرم

ببستم میان را یکی بنده‌وار

ابا جاودان ساختم کارزار

عنان پیچ و اسپ افگن و گرزدار

چو من کس ندیدی به گیتی سوار

بشد آب گردان مازندران

چو من دست بردم به گرز گران

ز من گر نبودی به گیتی نشان

برآورده گردن ز گردن کشان

چنان اژدها کو ز رود کشف

برون آمد و کرد گیتی چو کف

زمین شهر تا شهر پهنای او

همان کوه تا کوه بالای او

جهان را ازو بود دل پر هراس

همی داشتندی شب و روز پاس

هوا پاک دیدم ز پرندگان

همان روی گیتی ز درندگان

ز تفش همی پر کرگس بسوخت

زمین زیر زهرش همی برفروخت

نهنگ دژم بر کشیدی ز آب

به دم درکشیدی ز گردون عقاب

زمین گشت بی‌مردم و چارپای

همه یکسر او را سپردند جای

چو دیدم که اندر جهان کس نبود

که با او همی دست یارست سود

به زور جهاندار یزدان پاک

بیفگندم از دل همه ترس و باک

میان را ببستم به نام بلند

نشستم بران پیل پیکر سمند

به زین اندرون گرزهٔ گاوسر

به بازو کمان و به گردن سپر

برفتم بسان نهنگ دژم

مرا تیز چنگ و ورا تیز دم

مرا کرد پدرود هرکو شنید

که بر اژدها گرز خواهم کشید

ز سر تا به دمش چو کوه بلند

کشان موی سر بر زمین چون کمند

زبانش بسان درختی سیاه

ز فر باز کرده فگنده به راه

چو دو آبگیرش پر از خون دو چشم

مرا دید غرید و آمد به خشم

گمانی چنان بردم ای شهریار

که دارم مگر آتش اندر کنار

جهان پیش چشمم چو دریا نمود

به ابر سیه بر شده تیره دود

ز بانگش بلرزید روی زمین

ز زهرش زمین شد چو دریای چین

برو بر زدم بانگ برسان شیر

چنان چون بود کار مرد دلیر

یکی تیر الماس پیکان خدنگ

به چرخ اندرون راندم بی‌درنگ

چو شد دوخته یک کران از دهانش

بماند از شگفتی به بیرون زبانش

هم اندر زمان دیگری همچنان

زدم بر دهانش بپیچید ازان

سدیگر زدم بر میان زفرش

برآمد همی جوی خون از جگرش

چو تنگ اندر آورد با من زمین

برآهختم این گاوسر گرزکین

به نیروی یزدان گیهان خدای

برانگیختم پیلتن را ز جای

زدم بر سرش گرزهٔ گاو چهر

برو کوه بارید گفتی سپهر

شکستم سرش چون تن ژنده پیل

فرو ریخت زو زهر چون رود نیل

به زخمی چنان شد که دیگر نخاست

ز مغزش زمین گشت باکوه راست

کشف رود پر خون و زرداب شد

زمین جای آرامش و خواب شد

همه کوهساران پر از مرد و زن

همی آفرین خواندندی بمن

جهانی بران جنگ نظاره بود

که آن اژدها زشت پتیاره بود

مرا سام یک زخم ازان خواندند

جهان زر و گوهر برافشاندند

چو زو بازگشتم تن روشنم

برهنه شد از نامور جوشنم

فرو ریخت از باره بر گستوان

وزین هست هر چند رانم زیان

بران بوم تا سالیان بر نبود

جز از سوخته خار خاور نبود

چنین و جزین هر چه بودیم رای

سران را سرآوردمی زیر پای

کجا من چمانیدمی بادپای

بپرداختی شیر درنده جای

کنون چند سالست تا پشت زین

مرا تختگاه است و اسپم زمین

همه گرگساران و مازنداران

به تو راست کردم به گرز گران

نکردم زمانی برو بوم یاد

ترا خواستم راد و پیروز و شاد

کنون این برافراخته یال من

همان زخم کوبنده کوپال من

بدان هم که بودی نماند همی

بر و گردگاهم خماند همی

کمندی بینداخت از دست شست

زمانه مرا باژگونه ببست

سپردیم نوبت کنون زال را

که شاید کمربند و کوپال را

یکی آرزو دارد اندر نهان

بیاید بخواهد ز شاه جهان

یکی آرزو کان به یزدان نکوست

کجا نیکویی زیر فرمان اوست

نکردیم بی‌رای شاه بزرگ

که بنده نباید که باشد سترگ

همانا که با زال پیمان من

شنیدست شاه جهان‌بان من

که از رای او سر نپیچم به هیچ

درین روزها کرد زی من بسیچ

به پیش من آمد پر از خون رخان

همی چاک چاک آمدش ز استخوان

مرا گفت بردار آمل کنی

سزاتر که آهنگ کابل کنی

چو پروردهٔ مرغ باشد به کوه

نشانی شده در میان گروه

چنان ماه بیند به کابلستان

چو سرو سهی بر سرش گلستان

چو دیوانه گردد نباشد شگفت

ازو شاه را کین نباید گرفت

کنون رنج مهرش به جایی رسید

که بخشایش آرد هر آن کش بدید

ز بس درد کو دید بر بی‌گناه

چنان رفت پیمان که بشنید شاه

گسی کردمش با دلی مستمند

چو آید به نزدیک تخت بلند

همان کن که با مهتری در خورد

ترا خود نیاموخت باید خرد

چو نامه نوشتند و شد رای راست

ستد زود دستان و بر پای خاست

چو خورشید سر سوی خاور نهاد

نخفت و نیاسود تا بامداد

چو آن جامه‌ها سوده بفگند شب

سپیده بخندید و بگشاد لب

بیامد به زین اندر آورد پای

برآمد خروشیدن کره نای

به سوی شهنشاه بنهاد روی

ابا نامهٔ سام آزاده خوی

که فردوسی طوسی پاک جفت

ایا شاه محمود کشور گشای

ز کس گر نترسی بترس از خدای

گر ایدونک گیتی به شاهی تراست

نگویی که این خیره گفتن چراست

که بددین و بدکیش خوانی مرا

منم شیر نر میش خوانی مرا

نبینی تو این خاطر تیز من

نیندیشی از تیغ خونریز من

تو این نامهٔ شهریاران بخوان

سر از چرخ گردان همی مگذران

مرا سهم دادی که در پای پیل

تنت را بسایم چو دریای نیل

نترسم که دارم ز روشن دلی

به دل مهر جان نبی و علی

مرا غمز کردند کان پر سخن

به مهر نبی و علی شد کهن

گر از مهر ایشان حکایت کنم

چو محمود را صد حمایت کنم

اگر شاه محمود از این بگذرد

مر او را به یک جو نسنجد خرد

من از مهر این هر دو شه نگذرم

اگر تیغ شه بگذرد بر سرم

منم بندهٔ هر دو تا رستخیز

اگر شه کند پیکرم ریزه ریز

جهان تا بود شهریاران بود

پیامم بر نامداران بود

که فردوسی طوسی پاک جفت

نه این نامه بر نام محمود گفت

به نام نبی و علی گفته‌ام

گهرهای معنی بسی سفته‌ام

نه زین گونه دادی مرا تو نوید

نه این بودم از شاه گیتی امید

بدانیش کش روز نیکی مباد

سخنهای نیکم به بد کرد یاد

بر پادشه پیکرم زشت کرد

فروزنده اخگر چون انگشت کرد

هر آن کس که شعر مرا کرد پست

نگیردش گردون گردنده دست

چو فردوسی اندر زمانه نبود

بد آن بد که بختش جوانه نبود

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

به دانش نبد شاه را دستگاه

وگرنه مرا برنشاندی به گاه

اگر شاه را شاه بودی پدر

به سر برنهادی مرا تاج زر

اگر مادر شاه بانو بودی

مرا سیم و زر تا به زانو بدی

چون اندر تبارش بزرگی نبود

نیارست نام بزرگان شنود

جهاندار اگر نیستی تنگدست

مرا بر سر گاه بودی نشست

مرا گفت: خسرو که بوده‌ست و گیو؟

همان رستم و طوس و گودرز نیو؟

مرا در جهان شهریاری نو است

بسی بندگانم چو کیخسرو است

بسی تاجداران و گردنکشان

که دادم یکایک از ایشان نشان

همه مرده از روزگار دراز

شد از گفت من نامشان زنده باز

به سی سال بردم به شهنامه رنج

که شاهم ببخشد بسی تاج و گنج

به پاداش من گنج را در گشاد

به من جز بهای فقاعی نداد

فقاعی نیرزیدم از گنج شاه

از آن من فقاعی خریدم به راه

که سفله خداوند هستی مباد

جوانمرد را تنگدستی مباد

سر ناسزایان بر افراشتن

وز ایشان امید بهی داشتن

سر رشتهٔ خویش گم کردن است

به جیب اندرون مار پروردن است

درختی که او تلخ دارد سرشت

گرش برنشانی به باغ بهشت

وز او جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب

سرانجام گوهر به کار آورد

همان میوهٔ تلخ بار آورد

به عنبرفروشان اگر بگذری

شود جامهٔ تو همه عنبری

وگر نو شوی نزد انگشتگر

از او جز سیاهی نیابی دگر

ز بد اصل چشم بهی داشتن

بود خاک در دیده انباشتن

ز ناپارسایان مدارید امید

که زنگی به شستن نگردد سپید

ز بد گوهران بد نباشد عجب

سیاهی نشاید بریدن ز شب

پرستارزاده نیاید به کار

وگر چند باشد پدر شهریار

پشیزی به از شهریاری چنین

که نه کیش دارد نه آیین و دین

صد هزاران گرگ را این مکر نیست

این چنین ذالنون مصری را فتاد

کاندرو شور و جنونی نو بزاد

شور چندان شد که تا فوق فلک

می‌رسید از وی جگرها را نمک

هین منه تو شور خود ای شوره‌خاک

پهلوی شور خداوندان پاک

خلق را تاب جنون او نبود

آتش او ریشهاشان می‌ربود

چونک در ریش عوام آتش فتاد

بند کردندش به زندانی نهاد

نیست امکان واکشیدن این لگام

گرچه زین ره تنگ می‌آیند عام

دیده این شاهان ز عامه خوف جان

کین گره کورند و شاهان بی‌نشان

چونک حکم اندر کف رندان بود

لاجرم ذاالنون در زندان بود

یکسواره می‌رود شاه عظیم

در کف طفلان چنین در یتیم

در چه دریا نهان در قطره‌ای

آفتابی مخفی اندر ذره‌ای

آفتابی خویش را ذره نمود

واندک اندک روی خود را بر گشود

جملهٔ ذرات در وی محو شد

عالم از وی مست گشت و صحو شد

چون قلم در دست غداری بود

بی گمان منصور بر داری بود

چون سفیهان‌راست این کار و کیا

لازم آمد یقتلون الانبیا

انبیا را گفته قومی راه گم

از سفه انا تطیرنا بکم

جهل ترسا بین امان انگیخته

زان خداوندی که گشت آویخته

چون بقول اوست مصلوب جهود

پس مرورا امن کی تاند نمود

چون دل آن شاه زیشان خون بود

عصمت و انت فیهم چون بود

زر خالص را و زرگر را خطر

باشد از قلاب خاین بیشتر

یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند

کز عدو خوبان در آتش می‌زیند

یوسفان از مکر اخوان در چهند

کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند

از حسد بر یوسف مصری چه رفت

این حسد اندر کمین گرگیست زفت

لاجرم زین گرگ یعقوب حلیم

داشت بر یوسف همیشه خوف و بیم

گرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشت

این حسد در فعل از گرگان گذشت

رحم کرد این گرگ وز عذر لبق

آمده که انا ذهبنا نستبق

صد هزاران گرگ را این مکر نیست

عاقبت رسوا شود این گرگ بیست

زانک حشر حاسدان روز گزند

بی گمان بر صورت گرگان کنند

حشر پر حرص خس مردارخوار

صورت خوکی بود روز شمار

زانیان را گند اندام نهان

خمرخواران را بود گند دهان

گند مخفی کان به دلها می‌رسید

گشت اندر حشر محسوس و پدید

بیشه‌ای آمد وجود آدمی

بر حذر شو زین وجود ار زان دمی

در وجود ما هزاران گرگ و خوک

صالح و ناصالح و خوب و خشوک

حکم آن خوراست کان غالبترست

چونک زر بیش از مس آمد آن زرست

سیرتی کان بر وجودت غالبست

هم بر آن تصویر حشرت واجبست

ساعتی گرگی در آید در بشر

ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر

می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها

از ره پنهان صلاح و کینه‌ها

بلک خود از آدمی در گاو و خر

می‌رود دانایی و علم و هنر

اسپ سکسک می‌شود رهوار و رام

خرس بازی می‌کند بز هم سلام

رفت اندر سگ ز آدمیان هوس

تا شبان شد یا شکاری یا حرس

در سگ اصحاب خویی زان وفود

رفت تا جویای الله گشته بود

هر زمان در سینه نوعی سر کند

گاه دیو و گه ملک گه دام و دد

زان عجب بیشه که هر شیر آگهست

تا به دام سینه‌ها پنهان رهست

دزدیی کن از درون مرجان جان

ای کم از سگ از درون عارفان

چونک دزدی باری آن در لطیف

چونک حامل می‌شوی باری شریف