نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

نورگرام

نورگرام و دیگر هیچ

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

وز ملک چمن خراج خواهد

سر دفتر آیت نکوئی

شاهنشه ملک خوبروئی

فهرست جمال هفت پرگار

از هفت خلیفه جامگی خوار

رشک رخ ماه آسمانی

رنج دل سرو بوستانی

منصوبه گشای بیم و امید

میراث ستان ماه و خورشید

محراب نماز بت‌پرستان

قندیل سرای و سرو بستان

هم خوابه عشق و هم سرناز

هم خازن و هم خزینه پرداز

پیرایه گر پرند پوشان

سرمایه ده شکر فروشان

دل‌بند هزار در مکنون

زنجیر بر هزار مجنون

لیلی که بخوبی آیتی بود

وانگشت کش ولایتی بود

سیراب گلشن پیاله در دست

از غنچه نوبری برون جست

سرو سهیش کشیده‌تر شد

میگون رطبش رسیده‌تر شد

می‌رست به باغ دل فروزی

می‌کرد به غمزه خلق سوزی

از جادوئی که در نظر داشت

صد ملک بنیم غمزه برداشت

می‌کرد بوقت غمزه سازی

برتازی و ترک ترکتازی

صیدی ز کمند او نمی‌رست

غمزش بگرفت و زلف می‌بست

از آهوی چشم نافه‌وارش

هم نافه هم آهوان شکارش

وز حلقه زلف وقت نخجیر

بر گردن شیر بست زنجیر

از چهره گل از لب انگبین کرد

کان دید طبرزد آفرین کرد

دلداده هزار نازنینش

در آرزوی گل انگبینش

زلفش ره بوسه خواه می‌رفت

مژگانش خدادهاد می‌گفت

زلفش به کمند پیش می‌خواند

مژگانش به دور باش می‌راند

برده بدو رخ ز ماه بیشی

گل را دو پیاده داده پیشی

قدش چو کشیده زاد سروی

رویش چو به سرو بر تذروی

لبهاش که خنده بر شکرزد

انگشت کشیده بر طبرزد

لعلش که حدیث بوس می‌کرد

بر تنگ شکر فسوس می‌کرد

چاه زنخش که سر گشاده

صد دل به غلط در او فتاده

زلفش رسنی فکنده در راه

تا هر که فتد برآرد از چاه

با اینهمه ناز و دلستانی

خون شد جگرش ز مهربانی

در پرده که راه بود بسته

می‌بود چو پرده بر شکسته

می‌رفت نهفته بر سر بام

نظاره‌کنان ز صبح تا شام

تا مجنون را چگونه بیند

با او نفسی کجا نشیند

او را به کدام دیده جوید

با او غم دل چگونه گوید

از بیم رقیب و ترس بدخواه

پوشیده بنیم شب زدی آه

چون شمع به زهر خنده می‌زیست

شیرین خندید و تلخ بگریست

گل را به سرشک می‌خراشید

وز چوب رفیق می‌تراشید

می‌سوخت به آتش جدائی

نه دود در او نه روشنائی

آیینه درد پیش می‌داشت

مونس ز خیال خویش می‌داشت

پیدا شغبی چو باد می‌کرد

پنهان جگری چو خاک می‌خورد

جز سایه نبود پرده‌دارش

جز پرده کسی نه غمگسارش

از بس که به سایه راز می‌گفت

همسایه او به شب نمی‌خفت

می‌ساخت میان آب و آتش

گفتی که پریست آن پریوش

خنیاگر زن صریر دوک است

تیر آلت جعبه ملوکست

او دوک دو سرفکنده از چنگ

برداشته تیر یکسر آهنگ

از یک سر تیر کارگر شد

سرگردان دوک از آن دو سر شد

دریا دریا گهر بر آهیخت

کشتی کشتی زدیده می‌ریخت

می‌خورد غمی به زیر پرده

غم خورده ورا و غم نخورده

در گوش نهاده به زیر پرده

چون حلقه نهاده گوش بر در

با حلقه گوش خویش می‌ساخت

وان حلقه به گوش کس نینداخت

در جستن نور چشمه ماه

چون چشمه بمانده چشم بر راه

تا خود که بدو پیامی آرد

زآرام دلش سلامی آرد

بادی که ز نجد بردمیدی

جز بوی وفا در او ندیدی

وابری که از آن طرف گشادی

جز آب لطف بدو ندادی

هرجا که ز کنج خانه می‌دید

بر خود غزلی روانه می‌دید

هر طفل که آمدی ز بازار

بیتی گفتی نشانده‌بر کار

هرکس که گذشت زیر بامش

می‌داد به بیتکی پیامش

لیلی که چنان ملاحتی داشت

در نظم سخن فصاحتی داشت

ناسفته دری و در همی سفت

چون خود همه بیت بکر می‌گفت

بیتی که ز حسب حال مجنون

خواندی به مثل چو در مکنون

آنرا دگری جواب گفتی

آتش بشنیدی آب گفتی

پنهان ورقی به خون سرشتی

وان بیتک را بر او نوشتی

بر راهگذر فکندی از بام

دادی ز سمن به سرو پیغام

آن رقعه کسی که بر گرفتی

برخواندی و رقص در گرفتی

بردی و بدان غریب دادی

کز وی سخن غریب زادی

او نیز بدیهه‌ای روانه

گفتی به نشان آن نشانه

زین گونه میان آن دو دلبند

می‌رفت پیام گونه‌ای چند

زاوازه آن دو بلبل مست

هر بلبله‌ای که بود بشکست

زان هردو بریشم خوش آواز

بر ساز بسی بریشم ساز

بر رورد رباب و ناله چنگ

یک رنگ نوای آن دو آهنگ

زایشان سخنی به نکته راندن

وز چنگ زدن ز نای خواندن

از نغمه آن دو هم ترانه

مطرب شده کودکان خانه

خصمان در طعنه باز کردند

در هر دو زبان دراز کردند

وایشان ز بد گزاف گویان

خود را به سرشک دیده شویان

بودند بر این طریق سالی

قانع به خیال و چون خیالی

چون پرده کشید گل به صحرا

شد خاک به روی گل مطرا

خندید شکوفه بر درختان

چون سکه روی نیکبختان

از لاله سرخ و از گل زرد

گیتی علم دو رنگ بر کرد

از برگ و نوا به باغ و بستان

با برگ و نوا هزار دستان

سیرابی سبزه‌های نوخیز

از لولو تر زمرد انگیز

لاله ز ورق فشانده شنگرف

کافتاده سیاهیش بر آن حرف

زلفین بنفشه از درازی

در پای فتاده وقت بازی

غنچه کمر استوار می‌کرد

پیکان کشیی ز خار می‌کرد

گل یافت ستبرق حریری

شد باد به گوشواره‌گیری

نیلوفر از آفتاب گلرنگ

بر آب سپر فکند بی جنگ

سنبل سر نافه باز کرده

گل دست بدو دراز کرده

شمشاد به جعد شانه کردن

گلنار به نار دانه کردن

نرگس ز دماغ آتشین تاب

چون تب زدگان بجسته از خواب

خورشید ز قطره‌های باده

خون از رگ ارغوان گشاده

زان چشمه سیم کز سمن رست

نسرین ورقی که داشت می‌شست

گل دیده ببوس باز می‌کرد

چون مثل ندید ناز می‌کرد

سوسن نه زبان که تیغ در بر

نی نی غلطم که تیغ بر سر

مرغان زبان گرفته چون زاغ

بگشاده زبان مرغ در باغ

دراج زدل کبابی انگیخت

قمری نمکی ز سینه می‌ریخت

هر فاخته بر سر چناری

در زمزمه حدیث یاری

بلبل ز درخت سرکشیده

مجنون صفت آه برکشیدی

گل چون رخ لیلی از عماری

بیرون زده سر به تاجداری

در فصل گلی چنین همایون

لیلی ز وثاق رفت بیرون

بند سر زلف تاب داده

گلراز بنفشه آب داده

از نوش لبان آن قبیله

گردش چو گهر یکی طویله

ترکان عرب نشینشان نام

خوش باشد ترک‌تازی اندام

در حلقه آن بتان چون حور

می‌رفت چنانکه چشم به دور

تا سبزه باغ را به بیند

در سایه سرخ گل نشیند

با نرگس تازه جام گیرد

با لاله نبید خام گیرد

از زلف دهد بنفشه را تاب

وز چهره گل شکفته را آب

آموزد سرو را سواری

شوید ز سمن سپید کاری

از نافه غنچه باج خواهد

وز ملک چمن خراج خواهد

بر سبزه ز سایه نخل بندد

بر صورت سرو و گل بخندد

نه‌نه غرضش نه این سخن بود

نه سرو و گل و نه نسترن بود

بودس غرض آنکه در پناهی

چون سوختگان برآرد آهی

با بلبل مست راز گوید

غمهای گذشته باز گوید

یابد ز نسیم گلستانی

از یار غریب خود نشانی

باشد که دلش گشاده گردد

باری ز دلش فتاده گردد

نخلستانی بدان زمین بود

کارایش نقشبند چین بود

از حله به حله نخل گاهش

در باغ ارم گشاده راهش

نزهت گاهی چنان گزیده

در بادیه چشم کس ندیده

لیلی و دگر عروس نامان

رفتند بدان چمن خرامان

چون گل به میان سبزه بنشست

بر سبزه ز سایه گل همی‌بست

هرجا که نسیم او درآمد

سوسن بشکفت و گل برآمد

بر هر چمنی که دست می‌شست

شمشاد دمید و سرو می‌رست

با سرو بنان لاله رخسار

آمد به نشاط و خنده در کار

تا یک چندی نشاط می‌ساخت

آخر ز نشاطگه برون تاخت

تنها بنشست زیر سروی

چون بر پر طوطیی تذروی

بر سبزه نشسته خرمن گل

نالید چو در بهار بلبل

نالید و بناله در نهانی

می‌گفت ز روی مهربانی

کای یار موافق وفادار

وی چون من وهم به من سزاوار

ای سرو جوانه جوانمرد

وی با دل گرم و با دم سرد

آی از در آنکه در چنین باغ

آیی و زدائی از دلم داغ

با من به مراد دل نشینی

من نارون و تو سرو بینی

گیرم ز منت فراغ من نیست

پروای سرای و باغ من نیست

آخر به زبان نیکنامی

کم زآنکه فرستیم پیامی؟

ناکرده سخن هنوز پرواز

کز رهگذری برآمد آواز

شخصی غزلی چو در مکنون

می‌خواند ز گفتهای مجنون

کی پرده در صلاح کارم

امید تو باد پرده دارم

مجنون به میان موج خونست

لیلی به حساب کار چونست

مجنون جگری همی‌خراشد

ثلیلی نمک از که می‌تراشد

مجنون به خدنگ خار سفته است

لیلی به کدام ناز خفته است

مجنون به هزار نوحه نالد

لیلی چه نشاط می‌سکالد

مجنون همه درد و داغ دارد

لیلی چه بهار و باغ دارد

مجنون کمر نیاز بندد

لیلی به رخ که باز خندد

مجنون ز فراق دل رمیداست

لیلی به چه راحت آرمید است

لیلی چو سماع این غزل کرد

بگریست وز گریه سنگ حل کرد

زانسرو بنان بوستانی

می‌دید در او یکی نهانی

کز دوری دوست بر چه سانست

بر دوست چگونه مهربانست

چون باز شدند سوی خانه

شد در صدف آن در یگانه

داننده راز راز ننهفت

با مادرش آنچه دید بر گفت

تا مادر مشفقش نوازد

در چاره گریش چاره سازد

مادر ز پی عروس ناکام

سرگشته شده چو مرغ در دام

می‌گفت گرش گذارم از دست

آن شیفته گشت و این شود مست

ور صابریی بدو نمایم

بر ناید ازو وزو برآیم

بر حسرت او دریغ می‌خورد

می‌خورد دریغ و صبر می‌کرد

لیلی که چو گنج شد حصاری

می‌بود چو ماه در عماری

می‌زد نفسی گرفته چون میغ

می‌خورد غمی نهفته چون تیغ

دلتنگ چنانکه بود می‌زیست

بی‌تنگ دلی به عشق در کیست

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی

چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند

شاهبازان طریقت به مقام مگسی

دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم

گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی

با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود

هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی

لمع البرق من الطور و آنست به

فلعلی لک آت بشهاب قبس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن

حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم

جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی

چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ

یسر الله طریقا بک یا ملتمسی

رشیدالدین میبدی - کشف الاسرار و عدة الابرار

روی انّ علی بن ابی طالب (ع) قال: لمّا نزلت هذه الایة، قلت یا رسول اللَّه انّی رأیت الملوک و وفودهم، فلم ار وفدا الّا رکبانا فما وفد اللَّه؟ فقال رسول اللَّه یا علی اذا حان المنصرف من بین یدی اللَّه تعالی تلقّت الملائکة المؤمنین بنوق بیض، رحالها و ازمّتها الذهب، علی کلّ مرکب حلة لا تساویها الدّنیا، فیلبس کلّ مؤمن حلة، ثم یستوون علی مراکبهم فتهوی بهم النّوق حتی تنتهی بهم الی الجنّة، فتتلقاهم الملائکة «سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ».

روی انّ النبی (ص) قال: «یا علی و الّذی نفسی بیده، انّهم اذا خرجوا من قبورهم، استقبلوا بنوق علیها رحال الذهب، شراک نعالهم نور یتلألأ، فیسیرون علیها، فینطلقون حتی ینتهوا الی باب الجنّة».

و عن ابی مرزوق فی قوله: «یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمنِ وَفْداً» قال: یستقبل المؤمن عند خروجه من قبره احسن صورة وجها و اطیبها ریحا، فیقول، من انت؟ فیقول، أما تعرفنی؟ فیقول، لا، الّا انّ اللَّه طیّب ریحک و حسن وجهک، فیقول انا عملک الصّالح، هکذا کنت فی الدّنیا حسن العمل طیّبه، طالما رکبتک فی الدّنیا فهلم فارکبنی، فیرکبه، فذلک قوله: «یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمنِ وَفْداً».

قوله تعالی: «لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ» ای لا یملک الشفاعة، «إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً»، العهد هاهنا توحید اللَّه عزّ و جلّ و الایمان به معنی آن است که شفاعت نتواند کرد در حق هیچکس الّا مؤمن موحّد. یعنی که مؤمن موحّدهم خود شفاعت کند از بهر دیگران و هم برای وی شفاعت کنند باللّه تعالی، و روا باشد که «لا یَمْلِکُونَ» ضمیر مجرمان نهند، ای لا یملک المجرمون الشفاعة، یعنی لا یشفعون لا حد و لا یشفع لهم احد، کما یشفع المؤمنون بعضهم لبعض، «إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ» باین قول استثناء منقطع است، ای لکن مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً، انّه یملک الشّفاعة.

سمّیت شفاعة شفاعة، لانّ الشفیع یأتی فردا و ینصرف شفعا. پارسی شفاعت جفت شدن است، و منه الشّفعه فی الرّباع. قال ابن عباس: لا یشفع الّا من شهد ان لا اله الّا اللَّه، و تبرا من الحول و القوّة، لا یرجو الّا اللَّه عزّ و جلّ.

روی ابن مسعود قال: سمعت النّبی (ص) یقول لاصحابه ذات یوم: أ یعجز احدکم ان یتّخذ کلّ صباح و مساء عند اللَّه عهدا؟ قالوا: و کیف ذلک یا رسول اللَّه؟ قال: یقول کلّ صباح و مساء: «اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ انی اعهد الیک فی هذه الحیاة الدنیا بانی اشهد انک لا آله الا انت، وحدک لا شریک لک و ان محمدا عبدک و رسولک و انک ان تکلنی الی نفسی تقربنی من الشر، و تباعدنی من الخیر، و انی لا اثق الا برحمتک فاجعل لی عندک عهدا توفینه یوم القیامة انک لا نخلف المیعاد». فاذا قال ذلک طبع علیه طابع، و وضع تحت العرش، فاذا کان یوم القیامة نادی مناد: این الّذین لهم عند اللَّه عهد؟ فیدخلون الجنّة.

عن کعب بن عجزة عن النّبی (ص) قال: قال اللَّه تعالی: «من صلی صلاة لوقتها و لم یذرها استخفافا بها، لقینی یوم القیامة و له عندی عهد ان ادخله الجنة، و من لم یصلها لوقتها و ترکها استخفافا بها، لقینی یوم القیامة و لیس له عندی عهد، ان شئت عذبته و ان شئت غفرت له».

قوله: «وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً» یعنی النصاری و قبائل من العرب کانوا یزعمون انّ الملائکة بنات اللَّه لذلک سترهم عن العیون.

«لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً» ای قل لهم یا محمّد لقد جئتم شیئا «إِدًّا» آتیتم امرا منکرا و قلتم قولا عظیما، ای کفرا عظیما. و الاد الدّاهیة، و هی الامر الشّدید، یقال: ادّ الامر یئد اذا عظم.

قوله تعالی: «تَکادُ السَّماواتُ» قرأ نافع و الکسائی، یکاد بالیاء لتقدّم الفعل، و الباقون بالتاء لتأنیث السّماوات «یَتَفَطَّرْنَ» بالتاء، حجازی و الکسائی و حفص و هو من التفطّر، یقال: فطرته فتفطّر، مثل صدعته فتصدّع. و قرأ الباقون ینفطرن بالنّون، من الانفطار و معناهما واحد. «وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ» یعنی تنصدع، «وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا» ای تسقط الجبال کسرا. و قیل انهداما بشدّة، و الهدّة صوت الصّاعقة.

«أَنْ دَعَوْا» ای لان دعوا، «لِلرَّحْمنِ وَلَداً». قال ابن عباس: فزعت السّماوات و الارض و الجبال و جمیع الخلائق الّا الثقلین و کادت ان تزول، و غضبت الملائکة و استعرت جهنّم حین قالوا اللَّه سبحانه ولد. و عن عون بن عبد اللَّه قال: انّ الجبل لینادی الجبل باسمه، یا فلان هل مرّ بک الیوم ذاکر للَّه؟ فیقول، نعم، فیستر به.

ثم قال عون: هی للخیر اسمع أ فیسمعن الزّور و الباطل و لا یسمعن غیره؟ ثم قرأ هذه الایة.

و روی ابو موسی قال: قال رسول اللَّه (ص): ما احد اصبر علی اذی یسمعه من اللَّه، انّهم یدعون له ولدا و انّه یعافیهم و یرزقهم، ثم نزّه نفسه عزّ و جلّ عن الولد، فقال: «وَ ما یَنْبَغِی لِلرَّحْمنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً» ای لا یفعل ذلک و لا یحتاج الیه و لا یوصف به لانّه لا یلیق به الولد اذ لا مجانسة بینه و بین احد، لانّه غنیّ غیر محتاج الی معونة الاولاد و الانس معهم و التزیّن بهم.

قوله: «إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ای ما کلّ من فی السماوات و الارض من الملائکة و الانس. ممّن اتّخذوه الها و ممّن سمّوه ولدا کعیسی و عزیر و غیرهما، «إِلَّا آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً» ای الّا و هو یأتی اللَّه سبحانه یوم القیامة مقرّا له بالعبودیّة، و انّما ذکر ذلک لانّه کان فی الدّنیا من یدّعی الربوبیّه لنفسه و یستکبر عن الاعتراف للَّه بالعبودیّة، فاذا کان یوم القیامة استووا کلّهم فی الإقرار للَّه بالعبودیّة و تبرؤا الیه من کلّ کفر و شرک. قوله: «آتِی» اسم فاعل من اتی و هو للاستقبال، و التقدیر یأتیه.

قوله: «لَقَدْ أَحْصاهُمْ» ای احصی مبلغ جمیعهم فی اللّوح المحفوظ.

«وَ عَدَّهُمْ عَدًّا» ای علم عددهم و انفاسهم و اقوالهم و افعالهم، حرکاتهم و سکناتهم قوله: «کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً» وحیدا بلا مال و لا ولد و لا ناصر و لا معین.

و قوله: «آتِیهِ» و حدّ لفظه جملا علی لفظ الکلّ.

قوله: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» ای یحبهم و یحببهم الی عباده المؤمنین من اهل السماء و الارض. قومی گفتند این محبّت فردا در قیامت خواهد بود که ربّ العزّة غلّ از دل مؤمنان بیرون کند، چنان که گفت: «وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ»، تباغض از میان ایشان برخیزد و محبّت محض و دوستی خالص بماند، و گفته‌اند که منادی ندا کند در عرصات قیامت که: انّ اللَّه یحبّ فلانا فاحبوه، فیحبّه، هل القیامة.

امّا بیشترین مفسّران بر آنند که این محبّت در دنیاست. سلمان فارسی گفت: اذا اراد اللَّه بعبد خیرا فقه فی الدّین و حبّبه الی الناس.

و پیغامبر (ص) گفت: چون اللَّه تعالی بنده‌ای را دوست دارد، بجبرئیل خطاب کند که من فلان را دوست میدارم، شما که اهل آسمانهائید او را دوست دارید، اهل آسمانها او را دوست دارند، آن گه در زمین محبّت وی در دل خلق افکند تا زمینیان او را دوست دارند، و در بغض همچنین.

براء عازب گفت که: پیغامبر (ص) علی (ع) را گفت: «یا علی قل اللّهم اجعل لی عندک عهدا، و فی صدور المؤمنین ودا»، فانزل اللَّه تعالی هذه الآیة، فما من مؤمن الّا و هو یحبّ علیّا.

و کان هرم بن حیّان یقول: ما اقبل عبد بقلبه الی اللَّه الّا اقبل اللَّه بقلوب المؤمنین الیه حتی یرزقه مودّتهم و رحمتهم.

قوله: «فَإِنَّما یَسَّرْناهُ بِلِسانِکَ» ای سهّلنا القران علی لسانک و انزلناه بلغتک، «لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِینَ» یعنی المؤمنین. «وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا» شدادا فی الخصومة. رجل الدّ شدید الخصومة. و رجال لدّ اذا کان من عادتهم مخاصمة النّاس. و اللدد شدّة الخصومة و قیل الالدّ الّذی لا یقبل الحقّ و یدّعی الباطل. قال اللَّه تعالی: «وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ».

و قال النّبی (ص): «ابغض الرّجال الی اللَّه، الا لدّ الخصم».

ثم خوّف اهل مکة فقال: «وَ کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ» ای قبل قریش من امة کافرة. «هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ» هل تری منهم احدا؟ «أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً» صوتا الاحساس الادراک بالحاسة الرکز الصوت الخفی، و الحرکة الّتی لا تفهم.

ای لمّا اتاهم عذابنا لم یبق منهم شخص یری، و لا صوت یسمع. و قیل ماتوا و نسی ذکرهم.

روی انّ ابا بکر الصدّیق، کان یقول فی خطبته: این الوضاء الحسنة وجوههم المعجبون بشبابهم؟ این الملوک الّذین ساروا بالزخرف الی الزخرف و اعطوا الغلبة فی مواطن القتال؟ این الملوک الّذین ساروا بالزخرف الی الزخرف و اعطوا الغلبة فی مواطن القتال؟ این الملوک الذّین اتّخذوا المدائن و حصنوها بالحوائط، و اتخذوا فیها العجائب؟ این الشباب النّاعمون اصبحوا فی بطون الارض؟ هل تحسّ منهم من احد؟ او تسمع لهم رکزا؟

قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه

به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی

چرا بیگانه‌ای از ما چو تو در اصل از مایی

تو طوطی زاده‌ای جانم مکن ناز و مرنجانم

ز اصل آورده‌ای دانم تو قانون شکرخایی

بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ

بهل طبع کژاندیشی که او یاوه‌ست و هرجایی

بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی

اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی

نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری

نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی

برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را

کز آن گردان شده‌ست ای جان مه و این چرخ خضرایی

قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه

بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی

درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر

به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی

یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی

شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی

ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی

نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی

چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی

درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی